۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

دلتنگ


دلم گرفته‌ ، خیلی وقته ننوشته‌م ، دلم واسه نوشتن تنگ شده بود، اینقدر دلم تنگ بود از بدیها که حرفهای دلم رو نمی شنیدم تا بخوام بنویسمشون. نیمه شبها دلم شروع میکرد به حرف زدن و میگفت و میگفت و بهم مجال نوشتن نمیداد. دلم پر بود از ناراحتی و نگرانی و دلتنگی. از دروغها و دورویی آدمهای رنگارنگ.

هنوزهم گاهی دلم خیلی میگیره. گاهی حتی گریه‌م میگیره . خدایا چرا باید اینجوری باشه ؟ چرا آدمهایی که میتونن خوب خوب باشن اینقدر بدن؟ چرا اینهمه دروغ؟ چرا اینهمه نیرنگ؟ کاشکی یه روزی دلهامون رو صفا بدیم.کاشکی از خواب غفلت برخیزیم. کاشکی بفهمیم که خوبی خیلی خوبه . کاشکی...........

کودک درونم آسوده باش ، خوبی همیشه هست، نگران نباش، خدا هنوز هست ، خدا همیشه هست، تا خدا هست خوبی هم هست.

دلنوشته

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

لحظه وداع


آفتابی کم جان . غروبی گوژپشت،

چیزی نمانده که دماغ خورشید به زمین بخورد،

کوچه‌ای خلوت تر از کوچه تنهایی.

در آنسوی زردی غروب

پیرمردی عصا به‌دست روی کوهی رو به پاییز نشسته‌ است

و منتظر من است

و من هم منتظر آخرین لحظات وداعم .

بادی دیوانه نیز به‌دور از هردوی ما دارد خشمگین میشود

و میخواهد در این غروب سرخوش غریبی ما را به التماس گناهی ترسیده و لرزان در برابر خدا تبدیل کند.
باد کلاه پیرمرد را همانند خیالش با خود میبرد

و پاییز روی کوه نیز از چشم انتظاری من حوصله‌اش سر میرود

و به پا میخیزد

و روی همان کوه از برگهای ریخته شده ، نامه‌ای برایم به‌جا میگذارد و میرود.
من درون آرزوی وداع فرو رفته‌ام ،

پیرمرد و غروب گوژپشت ،

از سرازیری زرد غروب پایین میروند تا بلکه در آنسوی دنیا ،

خدا را ببینند.

ترجمه قسمتی از شعر شێرکۆ بیکس

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

غروب خورشید


گاهی غروب خورشید رو من و گلم و گوسفندی که یه دوست برام کشیده ، با هم میشینیم میبینیم ، و گاهی هم تنهایی میشینم بهش خیره میشم ، آخه گلم از غروب خوشش نمیاد ، دلش میگیره . دیروز توی سیاره‌م چهار بار خورشید غروب کرد ، یه روزهایی غروب کردن خورشید رو دوست دارم و میشینم با لذت بهش خیره میشم ، اما گاهی هم نه ، گاهی وقتی غروب خورشید رو میبینم دلم میگیره و حتی گریه‌ هم میکنم ، اما باز هم با همه دلتنگیهاش زیباست. چون میدونم حتی پس از شب یلدا بازهم خورشید متولد میشه و طلوع میکنه. و میدونم که هر شب شب یلدا نیست.

دلنوشته

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

چیزی از جنس نور


توی کوچه پس کوچه‌های تاریک و ساکت زندگی ،همون وقتی که سرگردون و حیرون میون آسمون و زمین ، گاهی تند و گاهی یواش قدم برمیداری ،همون وقتی که گامهات هر آن سست تر و سست تر میشه،
یه چیزی هست که تو رو به خودش میکشونه ، چیزی از جنس نور ، چیزی مثل مهربونی ، یه حس خوب ، اعتماد، چیزی که نمیذاره تو احساس ترس و شکست و نا امیدی بکنی ، همون حسی که خیلی قوی و خوبه ، اون خدای مهربونه

دلنوشته

ماهی



ماهی کوچیک قلبم توی تنگ بلورین دلم با حبابها بازی میکنه ، اونها رو تا لبه تنگ میکشونه و بعد با چسبوندنشون به دیواره تنگ حبابها رو میترکونه .


انگار داره با هاشون بازی میکنه ، شایدم بازی نباشه ، شاید یه جور حرف زدنه، یه نشونه‌س، نمیدونم.


اما هرچی که هست باعث جلب توجه میشه.


اما وای از روزی که به هیچ کدوم از نشانه‌ها توجهی نشه.......
دلنوشته

۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

ما گذشتیم و....


به عمق زندگی مینگرم و به فکر فرو میروم ، یهو یه صدا حواسم رو پرت میکنه ، یه صدای آشنا با یه چهره‌ی آشناتر، کسی که از من دوستی و محبت و پناه میخواد.



از فکر میام بیرون و با آغوش باز اون رو پذیرا میشم و با تمام وجودم عشق و محبت و پناه بهش میدم .



همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه.....................



اون روی سکه نمایان شد.



اما چرا؟ مگه اون جز پناه و محبت چیز دیگه‌ای از من دید؟
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران

اما بازم ازت ممنونم ،چون درس بزرگی بهم دادی ، هرچند تلخ .

به قول شاعر: عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد

دلنوشته

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

دل من


دلم برای دل صبورم میسوزد. چنان صبور است که از رویش خجالت میکشم . فقط سکوت میکند و غصه میخورد و مینویسد. هرگز شکایت نمیکند. دلم برای دلم میسوزد. برای تنهایی هایش ، غمهایش ، شادی های کوچکش.

دلم برای دلی میسوزد که با کوچکترین شادیها، رساترین قهقهه‌ها را سر میدهد، دلم برای دلی میسوزد که با بزرگترین غمها فقط کمی از تپش هایش می کاهد. دلم برای دل صبورم میسوزد. چه‌قدر شرمنده‌ات هستم که غرق غم ، باز هم داری مشتاقانه برای من می تپی.

دلنوشته

۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

خروش


موسیقی احساسم را چنان خواهم نواخت تا تمامی رودها به خروش آیند، تا تمامی کوهها از جای برخیزند ، تا تمامی گلها با شور بشکفند، و تمامی پرندگان بال و پر باز کنند.

عشق را چنان فریاد میزنم تا گوش تمامی آدمیانی که بویی از آن نبرده‌اند ، کر شود. اگر و تنها اگر تو با من باشی ، ای عشق! ای دیرآشنا!

دلنوشته

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دلگیر


دلگیرم .

از کی و از چی ؟ خودمم نمیدونم .چند روزه به گوشه‌ای خیره میشم . یه ابر سیاه توی آسمون دلم جا خوش کرده نه بادی میوزه‌ که اونو با خودش ببره و نه خبری از بارونه.

یه جورایی انگار نگرانم. اما هرچی فکر میکنم نمیدونم نگران چی . کمی هم عصبی و بی حوصله‌م و کلافه هم هستم از اینکه دلیل این همه پریشانی رو نمیدونم.

دلم میخواد کمی گریه کنم اما انگار اون ابره خیلی سرسخت تر از منه ، چون حتی اجازه نمیده اشکی که توی دلمه از چشمام فراتر بره. اشک توی چشمم جمع میشه‌ اما سرازیر نمیشه .

ای خدا من چه‌م شده؟ یعنی اتفاقی ممکنه بیفته؟ نه نه امیدوارم هیچ اتفاق ناگواری نیفته، خدایا خدایا.......

دلنوشته

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

آرزو


کسانی که دلخوشیهای کوچکم را از من میگیرند، روحم را آزار میدهند. دوست دارم از آنها دور باشم.

آنها روزی ناخواسته و ندانسته روح مرا میکشند ، خوب میدانم.

مرگ تدریجی روحم را میبینم ، حس میکنم.

اما در انتظار آن روز تلخ نمی مانم و امیدوارم قبل از آنکه روحم کشته شود، جسمم بمیرد.

دلنوشته