۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

به نام نامیٍ مادر


تو ای مادرکه یک عمره دلت با غصه دمسازه

صبوری های تو مادر منو به گریه می اندازه

مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

از آن لالاییهات مادر بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی

برای اشک های من همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم تو ای محرم ترین یارم

به نام نامیه مادرهمیشه دوستت دارم

نوازش کن مرا مادر که فرزند تو غمگینه

کی می خواد بعد از این تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی تو رو از شاخه می چینه

در آغوشم بگیر مادرکه رسم روزگار اینه

۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه

معبد مهربونی


چقدر نگاهت آشناست معبد مهربونیه

اسمت چقدر مقدسه عشقت چه آسمونیه

چقدر صبور و ساده ای دلت پر از روشنیه

ستاره های تو چشات شب ها چقدر دیدنیه

ای اولین هم نفسم مادر تویی همه کسم

با تو به اون آرامشی که آرزومه می رسم

ای آخرین هم نفسم مادر تویی همه کسم

با تو به اون آرامشی که آرزومه می رسم

نوازش دستای تو چه با شکوهه واسه من

تکیه می دم به شونه هات که مثل کوهه واسه من

می گذری حتی از خودت بخاطر وجود من

ای مهربون تر از همه ای همه تار و پود من

ای مرهم دردای من درمون غصه های من

تو آخرین ستاره ای تو خلوت شب های من

ای مرهم دردای من درمون غصه های من

تو آخرین ستاره ای تو خلوت شب های من

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

همین امشب عشق را معنا میکنم من



گر آن چشمان نازت ، بنگرد بر من
هر شب یلدا را کنارت فردا میکنم من

گر دو دستانت پناه دست من باشند
برایت عشق را معنا میکنم من

گر بخواهی و بمانی در کنارم

برایت خاک را دریا میکنم من

گر خواب مرا سخت برآشوبی
نیمه شب را با یادت زیبا میکنم من

گر آن روحت دمی بر من بخندد
تمام غصه‌های عالم را حاشا میکنم من

چه بی آزار و معصومی تو ای عشق

حسم را همین امشب، همینجا، معنا میکنم من


دلنوشته

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

من


من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من .

من خودم هستم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد .

من نه عاشق هستم نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید .

من به دنبال نگاهی هستم که مرا از پس دیوانگی می فهمد.

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

مرثیه



کاش بودی دلم بدجوری هواتو کرده ، یه جورایی انگار به حضورت، به نگاهت و به حرفهات نیاز دارم. از تو چه پنهون همیشه عاشقت بودم ، وقتی میدیدمت با اون لبخند نجیبت و اون نگاه پر از خواهش و عاشقانه‌ت حس خاصی بهم میدادی، حسی که دیگه هیچکس ، هیچ جایی نتونست اونو بهم بده. اما من هیچوقت نتونستم اینو بهت بگم.حتی نخواستم اینو بفهمم راستش می ترسیدم اگه بهت بگم تو هم مثل همه بری . بری و من تنها بمونم و حسرت بودنت رو بخورم. اما نمیدونم یهو چی شد که من رفتم بدون دیدن حتی ذره‌ای بدی از تو. نمیدونم ، شاید اونقدر خوب بودی که من نتونستم بمونم. ولی بدون که همیشه دوستت داشتم و خواهم داشت. کاشکی یه جوری اینو بفهمی. کاش میشد باهات حرف بزنم و بهت بگم. اما افسوس! افسوس که دیگه خیلی دیر شده. کاش وقتی زنده بودی اینها رو بهت میگفتم. کاش مرگت رو هیچوقت نمیدیدم.خیلی بد شد.
دلنوشته

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

دلتنگ


دلم گرفته‌ ، خیلی وقته ننوشته‌م ، دلم واسه نوشتن تنگ شده بود، اینقدر دلم تنگ بود از بدیها که حرفهای دلم رو نمی شنیدم تا بخوام بنویسمشون. نیمه شبها دلم شروع میکرد به حرف زدن و میگفت و میگفت و بهم مجال نوشتن نمیداد. دلم پر بود از ناراحتی و نگرانی و دلتنگی. از دروغها و دورویی آدمهای رنگارنگ.

هنوزهم گاهی دلم خیلی میگیره. گاهی حتی گریه‌م میگیره . خدایا چرا باید اینجوری باشه ؟ چرا آدمهایی که میتونن خوب خوب باشن اینقدر بدن؟ چرا اینهمه دروغ؟ چرا اینهمه نیرنگ؟ کاشکی یه روزی دلهامون رو صفا بدیم.کاشکی از خواب غفلت برخیزیم. کاشکی بفهمیم که خوبی خیلی خوبه . کاشکی...........

کودک درونم آسوده باش ، خوبی همیشه هست، نگران نباش، خدا هنوز هست ، خدا همیشه هست، تا خدا هست خوبی هم هست.

دلنوشته

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

لحظه وداع


آفتابی کم جان . غروبی گوژپشت،

چیزی نمانده که دماغ خورشید به زمین بخورد،

کوچه‌ای خلوت تر از کوچه تنهایی.

در آنسوی زردی غروب

پیرمردی عصا به‌دست روی کوهی رو به پاییز نشسته‌ است

و منتظر من است

و من هم منتظر آخرین لحظات وداعم .

بادی دیوانه نیز به‌دور از هردوی ما دارد خشمگین میشود

و میخواهد در این غروب سرخوش غریبی ما را به التماس گناهی ترسیده و لرزان در برابر خدا تبدیل کند.
باد کلاه پیرمرد را همانند خیالش با خود میبرد

و پاییز روی کوه نیز از چشم انتظاری من حوصله‌اش سر میرود

و به پا میخیزد

و روی همان کوه از برگهای ریخته شده ، نامه‌ای برایم به‌جا میگذارد و میرود.
من درون آرزوی وداع فرو رفته‌ام ،

پیرمرد و غروب گوژپشت ،

از سرازیری زرد غروب پایین میروند تا بلکه در آنسوی دنیا ،

خدا را ببینند.

ترجمه قسمتی از شعر شێرکۆ بیکس

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

غروب خورشید


گاهی غروب خورشید رو من و گلم و گوسفندی که یه دوست برام کشیده ، با هم میشینیم میبینیم ، و گاهی هم تنهایی میشینم بهش خیره میشم ، آخه گلم از غروب خوشش نمیاد ، دلش میگیره . دیروز توی سیاره‌م چهار بار خورشید غروب کرد ، یه روزهایی غروب کردن خورشید رو دوست دارم و میشینم با لذت بهش خیره میشم ، اما گاهی هم نه ، گاهی وقتی غروب خورشید رو میبینم دلم میگیره و حتی گریه‌ هم میکنم ، اما باز هم با همه دلتنگیهاش زیباست. چون میدونم حتی پس از شب یلدا بازهم خورشید متولد میشه و طلوع میکنه. و میدونم که هر شب شب یلدا نیست.

دلنوشته

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

چیزی از جنس نور


توی کوچه پس کوچه‌های تاریک و ساکت زندگی ،همون وقتی که سرگردون و حیرون میون آسمون و زمین ، گاهی تند و گاهی یواش قدم برمیداری ،همون وقتی که گامهات هر آن سست تر و سست تر میشه،
یه چیزی هست که تو رو به خودش میکشونه ، چیزی از جنس نور ، چیزی مثل مهربونی ، یه حس خوب ، اعتماد، چیزی که نمیذاره تو احساس ترس و شکست و نا امیدی بکنی ، همون حسی که خیلی قوی و خوبه ، اون خدای مهربونه

دلنوشته

ماهی



ماهی کوچیک قلبم توی تنگ بلورین دلم با حبابها بازی میکنه ، اونها رو تا لبه تنگ میکشونه و بعد با چسبوندنشون به دیواره تنگ حبابها رو میترکونه .


انگار داره با هاشون بازی میکنه ، شایدم بازی نباشه ، شاید یه جور حرف زدنه، یه نشونه‌س، نمیدونم.


اما هرچی که هست باعث جلب توجه میشه.


اما وای از روزی که به هیچ کدوم از نشانه‌ها توجهی نشه.......
دلنوشته