۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

عاشقانه‌


عاشقانه‌هایت را بر آستانی نیاویز که دست باد به آن برسد.آنرا چنان در دلت نهان کن که هیچگاه از دستش ندهی، گمش نکنی. عاشقانه‌هایت چونان رازی در دلم میماند. چه سنگین است بار این راز که با کسی گفتن نتوانمش. منکه راز عاشقانه‌هایم را با تو گفته بودم تو که راز عاشقانه‌هایت را به من گفته بودی. باشد بیا با احتیاط عاشقانه‌هایمان را بر دل بیاویزیم چنان محکم اما که هیچ بادی تکانش ندهد . دلواپست هستم ، نگو چرا. دلواپست هستم چون یگانه‌ای ، چون عشق را میشناسی ، چون اهل دلی. بی آنکه خود بدانی.

امشب عاشقانه‌هایت را پنهان کردم چون بی پروا رهایش کردی و ترسیدم در میانه‌ی راه در این زمهریر یخ بزند.

سکوت کرده‌ام

از سکوتم نهراس، عاشقانه‌هایت راه گلویم را بسته‌اند نمیتوانم حرفی بزنم. سکوت میکنم تا عآشقانه‌هایت را ببلعم و نفسی برآرم. از سکوتم نهراس.

دلنوشته

۱۳۸۸ فروردین ۲۰, پنجشنبه

دایکه‌ شیرین و جوانه‌که‌م



دایه گیانم رۆح و دڵم! ئه‌ی فریشته‌ی ژینی به‌یان! ئه‌زانی چه‌نێ بیرت ئه‌که‌م ئه‌زانی ئه‌و په‌ڕی ئاواتم ئه‌وه‌یه‌ که ئیستا له‌ لام بوایێتی و ئه‌م شادیه‌ی ئیمرۆمان به‌یه‌که‌وه‌ جه‌ژن بگرتایێ . دایکی شیرینم! بینایی دیده‌م! به‌قه‌ی هه‌موو خۆشه‌وه‌یستییه‌کانی دنیا خۆشم ئه‌وێی . دایکی جوانم !چاوه‌ڕێی هاتنتم . په‌یمانت دابوو بێی بۆلام . له‌بیرته خۆ؟ ئه‌ی بۆ هه‌ڵناسیته سه‌رپێ و بۆ نای بۆلام . خۆ تۆ قه‌د په‌یمان شکێنی نازانی . به‌ ته‌ماتم دایکی جوانم . خان و مانم . به‌ته‌ماتم. به دڵێکی پر سۆز و هه‌سته‌وه‌ چاوه‌ڕێی ئه‌و کاته ئه‌که‌م که‌ بێی بۆلام بتدوێنم و ده‌سته‌کانت و چاوه‌کانت ماچ که‌م و سه‌رم بنێمه نێو باوه‌شی پڕ له‌ عه‌شق و خۆشه‌ویستی بێ پایانته‌وه‌ . تۆ له‌ خوا پاڕێیته‌وه‌ بۆ کامه‌رانیمان و دڵه بێ ئوقره‌که‌ی منیش له‌ باوه‌شی هه‌سته‌کانتا ئارام بگرێت.


دایه گیان دایه !ئاخ که چه‌نده خۆشم ده‌وێیت خۆزگه‌ ئه‌تزانی له دڵما چه‌ن جێگایه‌کی به‌رزت هه‌یه‌ . دایه گیانم! وێنه جوانه‌که‌ت له‌ سه‌ر دڵم دائه‌نێم و تێر تێر هه‌ناسه‌ت هه‌ڵئه‌مژم .


دایکی شیرینم !ئه‌گه‌ر قه‌ده‌ر وای کرد بتبینمه‌وه‌ ، ئه‌تخه‌مه‌ سه‌ر چاوه‌کانم ، با بزانی چه‌نده پیرۆزی لای دڵم.


دایه گیانم! به‌قوربانی دڵه‌ گه‌وره‌که‌ت بم هیوادارم سێبه‌ره‌که‌ت له‌سه‌ر سه‌رم قه‌د لا نه‌چێت .


دایه گیانم! ناڵێم بێ تۆ ناژیم .به‌ڵام هه‌ر ئه‌وه‌نده بزانه بێ تۆ ژیانم سه‌خت و گرانه.ژیانم گران مه‌که‌ دایه گیانم.


دلنوشته

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

بارون


داره بارون میباره ، یه طرف آسمون پر از ابرهای سیاهه ،یه طرفش رنگین کمون

هر قطره‌ بارون که از دل آسمون میریزه رو زمین یه رازه یه رمزه ، یه معجزه‌س ، انگاری بارون درددلهای تنگیه که چشماشونو به ابرها داده‌ن که آسمون براشون بباره.

چه متین و باوقار گریه میکنی ای آسمون.

و چه دلتنگ فریاد میزنی وقتی که بغض گلوتو فشار میده....

ببار ای آسمون ، گریه کن گریه کن منم مثل خودت دلم تنگه ، منم همپا با دلت میبارم تو روتو کردی به من منم صورتمو رو به تو میگیرم تا یه دل سیر باهم گریه کنیم تا بلکه کمی سبک شیم . آخه گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه

راستی اگه گریه نبود دلهای تنگ چه جوری کمی سبک میشدن؟

چه مهربونی ای آسمون ، چه نجیبی ، اونقدر آهسته و زیبا گریه میکنی که دلم میخواد هروقت گریه کردی ببینمت ، حست کنم ، حتی باهات گریه کنم ، گریه‌های تو به زمین رنگ میده شادی میده طراوت میده ، زندگی میده.

امروز که میباریدی ایستادم دستهامو از هم باز کردم زل زدم به چشمات و تو گریه کردی و من هم .تو سبک شدی و من هم . تو آروم شدی و من هم .

آسمون باز هم ببار.......

دلنوشته


۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

دلم چشم به‌راهت است ...


ای که هوای قلب من پر از نسیم عطر توست ای که تمام زندگیم مدیون یک لحظه‌ی توست
تویی که مرا نگاشته‌ای! تویی که مرا کشیده‌ای ! حرفهای دلم را بشنو از راه دور . دلم پیش توست ، دلم مال توست ای مالک روح و جانم .با ستارگان آسمانت خو گرفته‌ام ، هر نفسم از نفسهای تو شکل میگیرد و پرنده‌ی کوچک قلبم چه بی قرار و بیتابانه هر لحظه خود را به قفس سینه‌ام میکوبد تا به سوی تو بال و پر باز کند. کاش جداییها نبود ، کاش دوری نبود.

من در هر ستاره‌، چشمانت را و با هربار نگاه کردن به آسمان، قلب بزرگ و مهربانت را و با هر بار نگاه کردن به ماه چهره‌ی زیبایت را میجویم و می یابم و میبینم.

نگاه کن دلم برایت چه تنگ است .

نگاه کن قلبم برایت چه عاشقانه میتپد.....

ببین بر سر دل دخترک کوچکت چه آورده‌ای که با هر تلنگری میشکند ، کاش مانند خودت قوی بودم . سردم است مرا در آغوشت بگیر و روح وسیعت را بر روی روحم بکش تا کمی گرم شود. دلم برای آغوشت تنگ است. دلم برای دستانت تنگ است . دلم برای تمامی وجودت تنگ است.

ببین دخترکت چه غریبانه میترسد، کجایی؟ کجایی که دستانم را در دستانت بگیری و سرزنشم کنی و بگویی ترس چه معنی دارد؟ و به من بخندی و به ترس کودکانه‌ام ، چرا که تو میدانی چه چیزی ترس دارد..... و باز با نفسهایت به من درس زندگی دهی.

دلم میخواست کنارت بودم و دستان گرم و پر مهرت را در دستان بیتابم میگرفتم و لبهایم را بر روی شیار گونه‌های رنج کشیده‌ات میگذاشتم و به صدای تیک تاک قلب بیمارت گوش جان میسپردم و سالهااااااااااااااااا همینگونه میماندم تا بلکه لحظه‌ای دلم آرام گیرد.

آخر بی تو آرام نیستم .

اشک میریزم........

اشکهایم برای تو .......

زندگی ام برای تو . گرچه زندگیم مال تو بوده و هست ، اما باز هم برای تو ، برای آن چشمان بی ریایت ، برای آن قلب مهربان و روح وسیعت.

تمامی آنچه که هستم از برکت وجود توست. عاشقانه دوستت میدارم .

مستم از بودن تو ، بمان و بگذار سرخوش بمانم.

تا تو هستی من کودکم، کودکی سبکبال که با آرامش در زیر آسمان پشتیبانی و عشق تو شادمانه غرق بازی و شیطنت است . با من بمان و بگذار کودک بمانم.نمیخواهم بزرگ باشم ، بدون تو هیچم ، بمان و بگذار چیزی باشم. اگرچه حتی اگریکی از بهترین ها و بزرگترین ها هم شوم باز هم خاک پای تو هستم.

روح و جان و دلم را در زیر پایت می افکنم ، پاهای مهربان و استوارت را بر روی دلم بگذار و قدم بردار و مرا خاک کوی بهشت گردان.

با تمام دلم منتظر آمدنت هستم.دل سرشار از عشقم ، عاشقانه مال تو......

با من بمان تنهایم مگذار........

دلنوشته

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

عبور


گامی به من نزدیک میشوی و صدها دور
غمی به من میدهی و صدها شور
ای تابیده به شبهای سرد غربتم
ای باران باریده بر دل کویر کور
"در ساحت حضور نسیم و نماز نور"

چه گریزان از کنار دل سپیده‌دم میکنی عبور

دلنوشته

پیچک


همان شبی که پیچک قلبم با شور از دیوار انتظارت بالا رفت تا ماه وصالت را ببیند

هماندم که پس از رسیدنش فقط جای پاهایت مانده بود

و رفتن بی صدایت

و خزیدن پیچک عاشق در آغوش سرد هجر

.........

چه محزون شبی بود

چه دلتنگ دمی بود

دلنوشته

۱۳۸۸ فروردین ۹, یکشنبه

ستاره‌ی غریب من


زیر رگبار گریه‌های سرد


زیر شلاق لحظه‌های تلخ


باز هم


ستاره‌ات به من رسید


چشمانش نه که شرجی بلکه طوفانی بود


و دلش


بی تاب اما خاموش


ستاره‌ وقف آسمان شده بود


آسمانت امشب لبریز از ستاره‌ بود


پرنده‌ها را کنار زدی


و به بلوغ آسمان رسیده‌ای


دیگر دیر نیست....


اکنون تو خود آسمانی....


میگویمت


بی دردی نیست تا دستانم را به او بسپرم


دردهای ناگفته اگر گفتنی بودند.....


آه اگر گفتنی بودند


دیگر درد نبودند


دردهایم فروختنی نیستند .


امشب


نفس هایم را به تو میدهم


تا درین شب غربت


غزل ساز تنهایی هایت شود


و با غبار دلت همنوا


دستانم نثار دستان یگانه‌ات


باشد که گهواره‌ شعرهایت شود


و شانه‌هایم تکیه‌گاهی برای غمهای ترت


اشکهایت را از روی گونه‌هایت با سرانگشتان شعرم میزدایم


بدون منت.....


آزاد میگویم


برایم ترانه بساز


با ضرباهنگ همیشگی آسمانت


تا هستی


تا هستم




میگویمت


تا پشت بام بلندترین برج


یا همان قله قاف


با تو میمانم


تو مرا یاری ده


زیر رگبار گریه‌های سرد


زیر شلاق لحظه‌های تلخ


باز هم


ستاره‌ات به من رسید


باز هم گریه‌ کردم


بی صدا


هق هق گریه‌هایم را با بالشم خفه کردم


میدانی که ، یاد گرفته‌ بودم...


باز هم به خوابت می آیم




.......................


ستاره‌ی غریب من


آرام میخوابم


تا اگر به خواب من آمدی ........







دلنوشته‌ش




۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه

رها شو


و اینک تو را یافتم

در میان سایه‌هایی از ابهام و شک

در میان ماندن و رفتن

بر سر دوراهی تلخ

...

بگذار رها باشم

اسب سرکش دلم رام تو نخواهد شد

ما فرسنگها از هم دوریم

حتی راهمان یکی نیست

قصد تو اسارت است و من آزادم

.....

پایان راه را نمیبینی آیا؟

وقت اندک است

رها شو از هرچه هست و نیست

پر باز کن

اوج بگیر

نفس بکش

و

زندگی کن.

پایان راه نزدیکست.

دلنوشته

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

نوا


به دیدگانم بنگر ای گل ! ای مهربان!

نوای نیاز مرا از نگاهم بشنو

باشد که لبخندی بر لبانت بنشاند.

که لبخندت هزاران خورشید است

و بوسه‌هایت پاکتر از مهتاب

و دلت کودکانه‌ترین قصه‌هاست.

سخنانت پر از بوی بهار

که مرا مست هستی میکند.

نگاهت رنگین کمان هفت رنگ باغ بهشت

و چشمانت معصومیت کودکانه پر تردید

(دستانت آشتی ست ) دستانت آتش است

و( آغوشت اندک جایی است برای زیستن ، اندک جایی برای مردن.)

دلنوشته

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

میدانم


می بینمت که چگونه با آن چشمان معصوم از پشت چپرهای نیاز عاشقانه‌ات ، نگاه نجیبت را به او دوخته‌ای.

چشم به‌راه نیم نگاهی از سوی اویی هرچند سرد و بی روح.

نیازت را می بینم که به سان پرنده‌ای سرگشته در آسمان تمنای وصال بال میزند و به این سو و آن سو می پرد.

میدانم که سخت از نبودنش ، از رفتن نابهنگامش میترسی و نگران آن روزی که بی او به کنج عاشقانه دلت خیره شوی و جای خالیش را در دیدگانت با اشک پر کنی.

چه اتفاقی باید بیفتد تا ....

کلامی برافروز! هرچه باداباد.

دلنوشته