
ساعت شش صبح است و خواب لحظهای به چشمم نیامده است هنوز، صدای تیک تاک ساعت در سکوت خانه می پیچد و افکار پراکندهام را پریشان تر می کند. سکوت و خلوت شب را دوست دارم.
دلم تنگ است. دلم برای پشت بام خانهمان تنگ است، برای آن آسمان همیشه آبی با آن ستارگان فراوانش. برای یک لحظهی دیگر لب حوض نشستن و پا در آب حوض انداختن ..... برای باغچهی پر از نسترن و یاس ...... برای پدر ، برای مادر ....آه مادر......مادر مادر که دیگر نه او هست نه یاسی که مال او بود و نه دیگر باغچهای و حوضی و نه دیگر خانهای.........
اکنون فقط ما ماندیم و خاطرهها ، پدر ماند و تنهائی ها ، من ماندم و دلتنگی ها.
یادش به خیر زمانیکه بزرگترین دغدغهام ترس از برملا شدن پچ پچ های نهانیم بود....
یادت به خیر ای دغدغهی بیهوده !
یادش به خیر گلهای رز گاه به گاه پشت پنجرهی اتاقم و یادش به خیر انگوری که هنوز روی شاخه بود و مرا چه بیهوده و عبث غافلگیر کرد.......
میگن ارث ما از زندگی خاطرهست.....
دلنوشته