۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
تقدیم به او که می خندد تا کسی را غمگین نکند

کاش می شد به اندازهی همهی دلتنگیهایت شاعر شوم و برایت از عشق و شکوهش بگویم از امید و دعا.
کاش می شد برق شادی را قاب بگیرم و در آسمان چشمانت بیاویزم.
کاش میشد به اندازهی دلخندی برایت آرامش به ارمغان بیاورم.
کاش می شد آنگونه بسرایمت که بدانی تنها نخواهی ماند.
کاش می شد بی قراریها و دلتنگیهات را با من قسمت کنی تا شانه به شانهات در پیچ و خمهای زندگی قدم بردارم تا هرگاه نای راه رفتن نداشتی، در آغوشت بگیرم و تو را با خود ببرم تا جاییکه پر از امید و آرامش است.
کاش میشد از درخت سلامتی میوهای برایت بچینم و با تمامی دلم هدیهاش کنم به عزیزترینت.
کاش میشد شاعر همهی دلتنگیها باشم که پایانشان به امید و دلخند می انجامد......
دلنوشته
۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه
بادکنک

دستان کوچک کودکی ات را
می گیرم ، می بوسم، روی چشمانم می گذارم
که آسمان رویای مرا پر از بادکنک کرده است
درخشش آسمان شعرم
از ستارههای درخشان و مهربان بادکنکان گاه به گاه و همیشگی توست
کز نکن
حرفی بزن
و قلبم را ستارهباران کن
تا بسرایمت
تورا، خوبیهایت را
بودنهایت را
دلنوشته
۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه
حرف که می زنی

حرف که می زنی
ملودی واژههایت
دلم را به رقص وامی دارد
آهنگ موزون کلامت
خیال را به پایکوبی می طلبد
حرف که می زنی
غوغایی می شود
پر از جشن و سرور
پر از شادی وبزم
اما ،
من دلم می خواهد
حرفهایت را تنها برای خودم نگه دارم
پنهانشان کنم
نگهشان دارم برای روز مبادا
اگرچه بی تو
"هر روز برای من روز مباداست".....
دلنوشته
۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه
۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه
آتش زیر باران
.jpg)
زیر چتر خیال
رویای مست مهتاب
با زلفهای پریشان روی پیشانی
خیس از باران
و مست از می ناب
در پی آغوش و بوسهای پنهانی
و گرمای عشق دویده به زیر پوست
و تپشهای دلی بی تاب
شعلههای آتش و صدای هیزم
سرمای باد و باران
دستانی سرد و صورتی داغتر از پرتو خورشید
خندههایی پرشور
و نوایی دلکوک
و دلی فارغ از هرچه که باید باشد و نیست
و بی خیال هر چه که هست
او پی این رویا مست و پرشور، دوان
و به دنبال او دیو بی رحم زمان
............
و صدایی پر ز نهیب ،اندکی هم نگران
برخیز! باز خواب می بینی ؟
و دلی سرگردان
دلنوشته
۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه
هستی

یه لحظه احساس کردم که چهقدددددددددددددددددر دوستت دارم و به اندازهی همون دوست داشتن دلم برات تنگ شده برای بودنت .
نیستی ، اما همیشه هستی. چه حس خوبی. آیا هیچکس دیگهای هم میتونه این قدرت بودن تورو داشته باشه در نبودن؟
همیشگی ترین من! دوستت دارم. همیشه باش!
دلنوشته
۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه
بیهوده

به چشمانم نگاه کن!
به یکباره زخمهای مرا فریاد می زنند
و حنجرهام
پشت میلههای سکوت زندانی ست
فروغ می خوانم
دلم اشک می ریزد
هرچه بیشتر می خوانمش بیشتر می فهمم چرا آنقدر سردش بود که انگار هیچوقت گرمش نخواهد شد
من می دانم مادرش چرا می گریست و او چرا برای روزنامه پیام تسلیت فرستاد
صدایی می آید
خوب گوش میکنم
نه، انگار خواب دیدهام
همهچیز در سکوتی ژرف غرق شده است
و آن صدا
تنها صدای لرزش اشکی بود که بر گونهای غلطید
و بر پهنهی کاغذ پخش شد
و احساسی که بر بن بست قلبی پنجه می سایید
بیهوده بی هوده
دلنوشته
۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه
عهد

با خود عهد کرده بودم
دیگر تورا همنشین دلتنگی هایم نکنم
و برایت تنها از خنده و شوق بگویم
اما چه کنم؟
آنقدر نزدیکی که راهی برای مخفی کردن حسم باقی نگذاشتهای
آنقدر که تمامی دلم را در بر گرفتهای
اکنون
دلم گرفته است
چندی ست لحظههایم ابری اند
با من می آیی؟
یا نه ، تو با من نیا!
مرا با خود ببر! می بری؟
مرا با خود ببر به آنسوی دلتنگی
به حوالی آرامش
می خواهم از دلتنگی بگذرم
دلم از دست این بغض گرفته
می خواهم تنهایش بگذارم
رهایش کنم تا بداند دوستش ندارم
دستم را بگیر و مرا با خود ببر!
به آسمان و کهکشان و ستاره
می خواهم دلتنگی ها و بغضهایم را زمین بگذارم!
دلنوشته
اشتراک در:
پستها (Atom)

