۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

می دانی


به بلندای آسمان
به ژرفای اقیانوس ها
دوستت دارم
اگرچه
ترسم این است روزی تورا
در میان واژەهایم بیابند
اما باز می سرایمت
پنهانت نمیتوانم کرد
خوب می دانی
چیزی نمیگویم ، چیزی نمی گویی
.
.
.
.
دلنوشته



۱۳۹۰ خرداد ۲۶, پنجشنبه

غبار

و دلی که هیچ گاه نتوانست حرفهای مرا با تو بگوید
دلنوشته

همچنون شبحی در تاریکی


در گوش من صدایی می پیچد
برمی گردم به سوی صدای پایی که نمی آید
خیره می شوم
ساکت می مانم
غمگین می شوم باز
گونەام داغ می شود
از ردپای اشکی که به جای تو می آید
و حسرت و سرگردانی
ترس
و باز هم امید
هرچند پوچ و واهی
و تو هرگز نخواهی دید
نخواهی فهمید
.
.
.
.
راستی می دانستی
صدای توهم چەقدر شبیه صدای پای توست؟
دلنوشته



۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

وەڵامی بێ پرسیار


لێم ئەپرسی هەتا دڵم
چەن هەنگاوی ترت ماوە؟
چاوی چاوم گیانی گیانم
خەیاڵی تۆ یەکجار خاوه
ئەوەنده ئەتۆم خۆش دەوێ
که له دڵیشم لات داوه.

دلنوشته

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

گمشده


من کجایم؟
گم شدەام؟
جایی جا ماندەام؟
پشت درهایی که بارها بە رویم بستە شد؟
یا زیر خروارها سوال بی جواب ؟
یا زیر آوار تمامی خانەهای بی حصاری که ساختم ؟
من کجایم؟
کجا ایستادەام که صدای درهم شکستن روحم را به وضوح می شنوم ؟
کجا گم شدەام که نمی توانم به فریاد دلم برسم؟
اینجا کجاست؟
چرا کسی اینجا نیست؟
چراکسی مرا پیدا نمی کند؟
چرا کسی دنبال من نمی گردد؟
چەقدر خستەام
چه بغضی گلویم را می فشارد و پایین هم نمی رود
چەقدر دلم گریه می خواهد
ساعتها ساعتها ساعتها
دلم پشت بام خانە پدری ام را می خواهد
می دانم
ساعتی آنجا گریه کنم بغضم تمام می شود
خستەام خستە خستە
کسی بیاید مرا از شر این بغض لعنتی برهاند
کسی بیاید مرا پیدا کند و دستم را بگیرد
کسی خندەهایم را با من آشتی دهد
کسی مرا به من بازگرداند
دلم تنگ است
دلنوشته








۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

دلتنگی

هرجا و هرچه را می نگرم تو را می بینم
میخواهم در هوایت نفس بکشم ، بمانم

رفتنت تنها چیزیست که باورش برایم امکان پذیر نیست
هنوز هم منتظرم که بیایی

آخر ای نازنین فرشتەام! برای من زود بود رفتنت
............
تو رفتەای
و من
نه چارەای جز سکوت
و نه حرف دیگری
و نه حتی دیگر
آغوش بی آلایش تورا
دارم
دلنوشته

۱۳۹۰ فروردین ۵, جمعه

تو نزدیکی!

آنقدر خوبی که
تنها یادت کافیست
که پر کند
تمام حجم تنهایی های مرا
دلنوشته

گیج

در میان این همه واژه و فکر می چرخم
سرم دارد گیج می رود
اما دلم امان نمی دهد
بگو
بنویس
از لابلای واژەها به او جان بده
گم شدەام در میان تضادهایت
هجوم احساس امانم نمی دهد
یخ کردەام
سرمایی استخوان سوز است اینجا
رها میکنم خود را
دلم دیگر نا ندارد

مبادا
مبادا
مبادا
..........
حرفی نمی زنم
دلنوشته

عجیب

معجزه!
براستی که چه عجیبی تو
سکوتت حرفت
سلامت
نگاهت
رفتنت آمدنت
بودنت نبودنت

عشقت در دل سکوتت فریادست
دلنوشته
چه دلتنگی سرسختی به جنگ من آمده این روزها
چنان آشفتە و غمگین که حتی
نگاه کردن به هرچه آبی آرام نیز دست غم را از سر من برنمی دارد
دلنوشته