۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

از غم ندیدن او


هنوز تازەای

با همان نیروی عظیمی که در خود نهفتەای

گلویم از طعم گس کالت گرفتە است

چه آسان آه از نهادم برمی آوری

چه آسان بغضم را می شکنی

و از دیدگانم سرازیر می شوی

می توانی از زخم کهنە ای که بر دلم نهادەای

هر سال، هر ماه ، هر روز ، هر لحظه که بخواهی

سر برآری و پیشانی دلم را بر آستان غم بسایی

چگونه از تو می توانم گفت

در برابرت قدرتی ندارم

تمامی هنرم تحمل و سکوت است

تا روزی مرا هم در کام خود فروبری چون او.......
دلنوشته

۱۳۹۱ فروردین ۱۷, پنجشنبه

۱۳۹۱ فروردین ۷, دوشنبه

زبان مادری



دستور زبان مادری به چه دردم می خورد

وقتی توئی که باید اینجا باشد، نیست؟

حالا آخرش ی هم داشته باشه

مثلن مصدر هم داشته باشه

وقتی نیست،

نیست
یه حرف ساده

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

باڵندەکەم


که دەتبینم مێشکم پڕ ئەبێ له ووشه و
دڵم پڕ ئەبێ له هەناسە و
لێوم قورس ئەبێ له قسه
بەڵام توانام نیه هیچ شتێک بدرکێنم
وەک باڵندەیەکی بێ ئازار
جووڵەیەک بکەم، هەڵئەفڕی
دلنوشته

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

می نوشم ازین جام


هرچه می گردم
تمام عاشقانەهای مسکوت ، غمگینند
چیزی نمی یابم
نمی شناسمشان
شادی پی من آمده است
تو می فهمی!
"می چرخم و می رقصم و می نوشم ازین جام"
دلنوشته

۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

گنگ مغموم


دلم شعر می خواهد
بی ویرایش
با بوی ناب آرامش
خوابهای ندیدە
راههای نرفته
حرفهای نگفته
بغضهای نشکسته
.
.
.
.
دلم آغوش می خواهد
و یک دل سیر گریه
یک دامن اشک
ترنم باران
ملودی باد
و غروبی دلگیر
.
.
.
.

حالم اصلن بد نیست
تکیه بر دیوار استوار قدیمی
تنها چند قطره اشک
دستی و خیالی
چند سطری شاملو
تا سپیدەدم ....

و بغضی که رخت بربست
دلنوشته

۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه

ناگفته


هزاران شعر نگفته در لابلای شاخەها
آشیانه کردە است
دست ببرم برای گرفتنشان
هجوم دلی پریشان و سرگشتە
سرانگشتانم را می چیند
بیا و خوبی کن !
سنگینی این واژەها را
از روی دوش خستەاش بردار
بگذار جوانه بزنند
این شاخەهای آبستن شعر
بگذار آرام بگیرد
این شاعر شعر نگفتەی لال
دلنوشته

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

راز خاموش


پرده از دلش برمی دارد
شبها که پردە بر قفسش می گذارند


پرندەای که
هرگز خودش را به قفس نمی کوبد
تا دلی را نیازارد
دلنوشته