این پست برای دوستیه که از وقتیکه باهم دوست شدیم، همیشه بوده و هست، حتی وقتهایی که من نبودەام، برای اون دوستی که بدون هیچ چشمداشتی همیشه سعی کرده کنارم باشه، حتی وقتهایی که خودم، کنار خودم نبودەم. دوستی که اگه اسمش رو هم نگم، توی تمام پست ها میشه اسمش رو دید. دلم می خواست یه چیزی اینجا براش بنویسم که درخور دوستیش باشه، اما با اینکه خیلی تلاش کردم، دیدم که همەچی براش کمه، دیدم که هیچ چیزی نمیتونه عمق حس قدردانیم رو بهش نشون بده. مهسا! بابت تمام بودنهات ازت ممنونم دوست خوبم. بابت تمام کامنت هات. بابت تمام اعتمادهات بابت لحظه لحظەی دوستی پاک و بی آلایشت.
۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه
۱۳۹۱ دی ۱۳, چهارشنبه
۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه
سوگند
سوگند به روز و شب که رهایم کردەای،
نه اکنون، که از همان ابتدا
روی گردانیدم
نه از تو، که از عشقی که از همان آغاز، مردن بود و مردن
باورت کردم به یقین
چشم دوختی
نه به باور من، که به نیاز خود
بارها بازگشتم
نه به سوی تو، که به باور دیرینەام
رهایی بود، از اندوه، آری
نه شریکی بود و نه همدمی، که همدل بود
ای ناشناخته!
رهانیدی از تاریکی
نه من را، که خود را
آری غیر از خدایی چون او، کسی برایم خدایی نکرده است
پس می روم!
به سخنانی ایمان می آورم
از جنس نور. ادراک
شعور
بخشندەای که هیچ !
آری! به یادت می آورم
همانی که باد فرستادی و آسمان ابری را بارانی کردی
نه برای لبخند من، که برای همه
تو همان بودی، همان بودەای، هستی
همان که می شناسد جراحتهای روحم را
نه در بیداری، که در خواب به تمامی بازش می ستانی
نه آرامش، که مرگ می دهی
نه امنیت، که ترس
برمی گردم، برگشتەام
آخر خط خودم ایستادەام
با تو هستم
نه در کنارت، که فرسنگها آنسوتر
تا یک بار دیگر دوست نداشتن و مردن را تجربه کنم
دوست داشتن و نمردن
دوست
مردن
تجربه
بار دیگر
دلنوشته
نه اکنون، که از همان ابتدا
روی گردانیدم
نه از تو، که از عشقی که از همان آغاز، مردن بود و مردن
باورت کردم به یقین
چشم دوختی
نه به باور من، که به نیاز خود
بارها بازگشتم
نه به سوی تو، که به باور دیرینەام
رهایی بود، از اندوه، آری
نه شریکی بود و نه همدمی، که همدل بود
ای ناشناخته!
رهانیدی از تاریکی
نه من را، که خود را
آری غیر از خدایی چون او، کسی برایم خدایی نکرده است
پس می روم!
به سخنانی ایمان می آورم
از جنس نور. ادراک
شعور
بخشندەای که هیچ !
آری! به یادت می آورم
همانی که باد فرستادی و آسمان ابری را بارانی کردی
نه برای لبخند من، که برای همه
تو همان بودی، همان بودەای، هستی
همان که می شناسد جراحتهای روحم را
نه در بیداری، که در خواب به تمامی بازش می ستانی
نه آرامش، که مرگ می دهی
نه امنیت، که ترس
برمی گردم، برگشتەام
آخر خط خودم ایستادەام
با تو هستم
نه در کنارت، که فرسنگها آنسوتر
تا یک بار دیگر دوست نداشتن و مردن را تجربه کنم
دوست داشتن و نمردن
دوست
مردن
تجربه
بار دیگر
دلنوشته
۱۳۹۱ آبان ۲۹, دوشنبه
۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه
صدها سال پیش از این
اصل حرف دلم باشد به وقتش
اکنون به لحظەای می اندیشم که دیدمت
اولین دیدار
باران بود و تو
چیز دیگری یادم نیست
حتی یادم نیست کی بود
روز یا شب
و تنها حرفی که یادم مانده،
گفته بودی بدون چتر بیایم
چتر نیاورده بودم
اما
دست خالی برگشتم
تمامی من را با خودت برده بودی
در همان اولین دیدار بارانی
باورت بشود یا نه
بخواهی یا بگریزی
هنوز خیس از آن بارانم
دلنوشته
۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)











