۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

پەپوله

پەپولەیەک له ناو شێعرەکانمەوە
به دەور عەشقه روناکەکەی تۆدا
 سەما دەکاو
 لەسەر گوڵێکی سووری بۆن خۆش
له ناو باخی دڵتا
دادەنیشێ چاو ئەبڕێته ناو چاوانم و
بزە ئەخاته سەر لێوم
جا ئەمجاره
هەڵئەفڕێت و دەم ئەخاته ناو کانی چاوەکانتەوە
تێر تێر ئەبێت و به ئارامی
کاتێک که چاو ئەتروکێنی
به سەر برژانگەکانتەوە خۆی ئەخشێنێته سەر گۆنات و
دڵی من دائەخورپێنێ
د.ن. 

زبانەی دود


مگر روح پرندەی افسانه و دیار خواب نیست؟ 
برای اینکه به تو برسم، 
به طلسم چشمانت پا بگذارم 
برای آنکه " مکان " را دور بیندازم 
مانند ساعت 
و زمان را هم از بین ببرم و در آنسوی گردون فریاد رهایی سر دهم
 اکنون منم در پشت تکە ابر نارنجی شعر ایستادە ام ، کاکول ام 
اولین تابش آفتاب و پیشانی ام 
آینەی داستان و قد و بالا هستم : مه
 من انگشت خداوند گمان
 و تردید انگشت من است 
و جادوی تو دفتر من است
 با نور عشقی دوزخی 
و با ستارەی مرگ خودم می نویسم
 اینجایم، مرا ببین! آمیختەای از گل و خاکستر از سنگ و از درخت،
 نسیم و گردباد 
آمیختە شدە ام: آبم، آتشم، خاکم، گردم
 یخبندانم و می سوزم
 دودم و زبانه می کشم 
نفرتی هستم لطیف 
و خورشیدی تاریک 
شبی هستم سفید و تابان 
گناه هستم و در نماز عشق کشته می شوم 
مگر روح پرندەی افسانه و ... دیار خواب نیست؟ 
مگر من درونم آسمانی محال و سرزمین آزار و
 چشمم بال پریدن پنهان در شب نیست؟ 
از همینجا زبانی را می رویانم 
یک و صد تای نو را ببرد  
درین مزرعەی رویا و فرهنگ کال 
سنگ بدود و پرواز کند 
در چشمم ماه بخوابد 
در سرم باران رنگین کمان ببارد 
در اتاقم بچگی ام از سروکول اکنونم بالا برود 
مگر روح پرندەی افسانه و... خواب نیست؟ 
مگر تو روح من نیستی؟

ترجمه شعر زیبای " دووکەڵی گوڵگرتوو" از "شێرکۆ بێکەس"


پ.ن. کاکول: یکی از روستاهای کردستان عراق که به دست بعثیان ویران شد.

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

‫چاوه‌ڕێی موژد‌‌‌‌‌‌ه‌ی نه‌سیسمم،تا له گوڵشه‌ن دێته‌وه


چاوەڕێتم
کاتێک که عەشق
سەر هەڵدێنێ
به لەنجەوە
چاو ئەبڕێته ناوچاوی من

کاتێک که دڵ
دادەخورپێ
به یادی بینینت له جێژوانێکی خەیاڵی
چاوەڕێتم
کاتێک که بیر ئەکەمەوە
له تۆ له عەشق
له ژیان و له جێژوان
له نووسین و له مۆسیقا
چاوەڕێتم
له کاتێکدا که هەناسه هەڵدەکێشم
نا ئەمانه هەر هەموویان هەڵه بوون
 له کاتێکدا چاوەڕێتم
هەناسه ئەدەم و ئەژیم
دلنوشته

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

آن شب قدری که گویند اهل خلوت، امشب است


چه بیتابم! چه بیتابم! چه بیتاب!
برای آرامش نیمه شب
آن هنگام که قلبی از جا کنده می شود
و در آسمانها به پرواز درمی آید
برای لمس قلب تو
بی قرارم!
برای آن هنگام که روی ابرها با من قدم بر می داری
عشق نفسم را به شماره انداخته است
پناه میاورم به شعر
مسیر چشمانت را که دنبال می کنم
به کوه می رسم
به آسمان
اوج می گیرم
سرد است!
نفسی عمیق می کشم
و آرامش حس خوب بودنت چون خون به رگهایم می دود
و داغ می شوم
چون آفتاب مرداد بر شنهای کویر
چشمانم را در دستانت می گذارم
و رویایت را در قلبم
 چنان بی تابم که هزار سال پیش از رسیدنت راهی شدە ام انگار
به سمت تو
به سمت آسمان
دلنوشته

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

زیباتر می شوم هر روز
از همان وقتیکه ایستادی در دل ماه
و با نگاهی ارغوانی
آمالت را به بادها سپردی
و تمامی گفتەها آشنا شدند
 وقتی خیره به سو سوی چشمم نگریستی
و از دل گفتی و از لبخند
و  تمامی واژە ها را دچار کردی
و مرا
که با ترسی دل انگیز و خیالی مخملین 
به زیبا شدن ادامه دادم
زیبایم کن! 
برق چشمانم تشنه چکیدن است
در حریر آستان رویا
د.ن.

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

وین خانه عشق است که بی حد وکرانەست

دليل شو!
استانه باش!
براى نغمه دلم
تو برترين ترانه باش! 
حرفی بزن!
چیزی بگو!
براى باز گفتنم 
تو بهترين بهانه باش! 
دلنوشته

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

جو لامکان




دو جلسه از کلاس مثنوی خوانی می گذشت و امروز روز اولی بود که به پیشنهاد خانم گلدره عزیز و مهربان به جمع شاگردانشون پیوستم. و چه روزی بود و چه کلاسی. انگار خدا کاری کرد که من امروز توی این کلاس باشم تا مادران و پدران و بستگان داغدیدەای رو ببینم و بفهمم که به راستی پرواز را باید به خاطر سپرد، پرنده مردنیست. آقای ادوارد و همسرشون، خانم گلدره و بهار عزیز هم که به جای خود و میهمانانی گرامی که امروز به کلاس آمده بودند، پدر و مادری داغدیده که کمتر از یک سال بود پسرشان را از دست داده بودند. آن پدر داغدیده با سخنان تاثیرگذار و غم انگیزش که بهانەای شد برای ریختن اشکهایم که مدام منتظر فرصتی هستند برای جاری شدن، از ما می خواست که چیزی بگوییم و راهی را نشانشان بدهیم تا شاید مرهمی باشد بر زخم دلشان. اما مگر کسی حرفی هم می توانست بزند. تا اینکه خانم گلدره با آن مهربانی و متانت و لبخند زیبای همیشگیشان لب به سخن گشودند و از زخم چندین ساله شان گفتند و از اینکه چگونه عرفان و مولانا توانستە اند به داد دل شکستەاش برسند تا او هم دلیل خنده و شادی دوباره بازماندگان پوپک عزیز شود و با خواندن غزلی از مولانا آرامشی به دل همگان هدیه کردند که آرزو کردم کاش کسانی که همیشه در ذهنم هستند نیز آنجا می بودند تا کمی از آن آرامش نصیبشان می شد:




به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد


برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!»

به دام دیو دراُفتی دریغ آن باشد


جنازه‌ام چو ببینی مگو: «فراق! فراق!»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد


مرا به گور سپاری مگو: «وداع! وداع!»

که گور پرده جمعیت جنان باشد


فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟


تو را غروب نماید، ولی شروق بود

لَحَد چو حبس نماید خلاص جان باشد


کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟

چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟!


کدام دَلْوْ فرورفت و پُر برون نامد؟

زِ چاهْ یوسف جان را چرا فَغان باشد؟


دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا

که های هویِ تو در جو لامکان باشد


تو را چنین بنماید که من به خاک شدم

به زیرِ پایِ من این هفت‌آسمان باشد













۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

ﭼﻨﺎﻥ ﺩﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ


کاش می شد چیزی که توی دله نوشت
کاش می شد خنده هاتو دید و گریه نکرد
کاش میشد باور کرد و ازین ناباوری گنگ و تلخ نجات پیدا کرد
کاش می شد ...
کاش هیچوقت اینقدر منتظر دیدار دوباره نبودیم، کاش پذیرفتنش به سادگی بود. کاش چیزی نبود که به خاطرش پناه برد به مرور زمان....
چەقدر همراهم بودی همیشه، چقدر با رفتنت تنها شدم. چقدر پرم از دلتنگی، با همه ی نزدیکیت چقدر دوری،  فکرشم نمی کردم که یه روزی بخوام از رفتن تو بنویسم، همیشه از بودن در اونجا ابراز ناراحتی می کردی، میگفتی که باید بری. می دونستم که حتی روحت اونجا نمیخواد باشه ولی آخه عزیز من مهربونم این چه جور رفتنی بود، کی وقت رفتن بود آخه .......
چه تلخم امروز،چه پر گریه م، پر دلتنگی، پر ای کاش ای کاش
چقدر حرف دارم برای گفتن..... اونقدر که نمیتونم بنویسمشون.

دلنوشته