۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

آخرین برگهای درخت در حال افتادن اند. بادی سوزناک به سردی هوا افزوده است.
می رفت، مقصدش انتهای خیابان بود، هرچند ساعت که طول بکشد، اما انگار زمان با او نمی آمد. ساعتها قدم زد. سه خانه بزرگ انتهای خیابان را به رخ می کشیدند. چه زود تمام شد این خیابان لعنتی!
وقت برگشتن  کفشهایش سنگین شده بود و قدمهایش کند و کندتر. انگار قلبش بود که پاهایش را به دنبالش می کشاند.تکەای از قلبش جا مانده بود آخر.
برف همه جا را پوشانده بود، آفتاب و برف اشکش را سرازیر کردە بودند. خندەدار است! چیزی که دوست داری اش به راحتی می گریاندت!
دوست داشت این خیابان انتهایی نداشت.  هیچگاه انگار نخواهد رسید، همیشه در حال بازگشتن است و یک نفر این را خوب می داند. اما نمی داند که روزی می آید که این خیابان هم انتهایی نداشته باشد.

دلنوشته


چند گامی بازگشتم
برف می‌بارید...
جای پاها تازه بود اما
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها دیده می‌شد، لیک
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می‌شد ‌لیک
برف می‌بارید
برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید.
جای پاهای مرا هم برف پوشانده‌ست.
"کمال الدین اسماعیل"

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی


دل چهارپارەام
از عروض چیزی نمی داند
غزل و مثنوی هم که هیچ
سرودنت تنها  در یک خط
یک دلنوشتەی بی وزن و قافیە
یا حتی در یک نانوشته مرا کافیست
شاعر تو بودن به تمام غزلهای دنیا و شاه بیتهایش می ارزد
دلنوشته

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

دل من بی تو خراب است ، تو هم می دانی

دلدارمن
 می داند که چقدر دوستش دارم
خوب می داند مانند مهتاب
در آسمان خیالم می درخشد
خندەهایش
چون قطرەهای آب آبشار
بر گونەهایم می نشیند
حرفهایش
چون آب چشمه گوارا و زلال
چون برگهای همین پاییز زیبا و رنگارنگ
بر دلم می نشیند
دلدار من
عشق بی مرزم را
خوب می شناسد و می داند
که اگر نباشد
واژەهایم از تشنگی خفه می شوند
                                         د.ن.

دڵدارەکەم

دڵدارەکەم
ئەزانێ چەندەم خۆش ئەوێت
باش ئەزانێ وەک مانگەشەو
لەناو ئاسمانی خەیاڵما ئەدرەوشێت
بزەکانی
وەک ورده شەپۆلی تا‌ڤگەیەک
لەسەر گۆنام دائەنیشێت
ووتەکانی
وەک ئاوی کانی فێنک و روون
وەک گەڵای ئەم پاییزه جووان و رەنگاوڕەنگه
له دڵم دا دائەنیشن
دڵدارەکەم
خۆشەویستیه بێ سنوورەکەم
باش ئەناسێت و ئەزانێت
کە ئەو نەبێت
ووشەکانم لە تینوویەتیدا ئەخنکێن

                                                             د.ن.

۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

گرش به خواب ببینم که در کنار منست





















گیسوی خوابم را که می بافی
کودکی مرا با خود می برد
کفشهایم را می کنم و
 تمام دشت را می دوم
چون ابر
تمام آسمان را پرواز میکنم
چون نسیم
سبکبال و بی قرار
شاد و سرمست
سرمست از تو
سرخوش از عشقی آرام و بی مرز

دلنوشته

۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

هر روز مي پرسي که : آيا دوستم داري ؟
من ، جاي پاسخ بر نگاهت خيره مي مانم
تو در نگاه من ، چه مي خواني ، نمي دانم
اما به جاي من ، تو پاسخ مي دهي : آري !
ما هر دو مي دانيم
چشم و زبان ، پنهان و پيدا ، رازگويانند
وآنها که دل به يکديگر دارند
حرف ضمير دوست را ناگفته مي دانند
ننوشته مي خوانند
من « دوست دارم» را
پيوسته ، در چشم تو مي خوانم
نا گفته ، مي دانم
من آنچه را احساس بايد کرد
يا از نگاه دوست بايد خواند
هرگز نمي پرسم
هرگز نمي پرسم که : آيا دوستم داري
قلب من و چشم تو مي گويد به من : آري

فريدون مشيري

۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه

پەپوله

پەپولەیەک له ناو شێعرەکانمەوە
به دەور عەشقه روناکەکەی تۆدا
 سەما دەکاو
 لەسەر گوڵێکی سووری بۆن خۆش
له ناو باخی دڵتا
دادەنیشێ چاو ئەبڕێته ناو چاوانم و
بزە ئەخاته سەر لێوم
جا ئەمجاره
هەڵئەفڕێت و دەم ئەخاته ناو کانی چاوەکانتەوە
تێر تێر ئەبێت و به ئارامی
کاتێک که چاو ئەتروکێنی
به سەر برژانگەکانتەوە خۆی ئەخشێنێته سەر گۆنات و
دڵی من دائەخورپێنێ
د.ن. 

زبانەی دود


مگر روح پرندەی افسانه و دیار خواب نیست؟ 
برای اینکه به تو برسم، 
به طلسم چشمانت پا بگذارم 
برای آنکه " مکان " را دور بیندازم 
مانند ساعت 
و زمان را هم از بین ببرم و در آنسوی گردون فریاد رهایی سر دهم
 اکنون منم در پشت تکە ابر نارنجی شعر ایستادە ام ، کاکول ام 
اولین تابش آفتاب و پیشانی ام 
آینەی داستان و قد و بالا هستم : مه
 من انگشت خداوند گمان
 و تردید انگشت من است 
و جادوی تو دفتر من است
 با نور عشقی دوزخی 
و با ستارەی مرگ خودم می نویسم
 اینجایم، مرا ببین! آمیختەای از گل و خاکستر از سنگ و از درخت،
 نسیم و گردباد 
آمیختە شدە ام: آبم، آتشم، خاکم، گردم
 یخبندانم و می سوزم
 دودم و زبانه می کشم 
نفرتی هستم لطیف 
و خورشیدی تاریک 
شبی هستم سفید و تابان 
گناه هستم و در نماز عشق کشته می شوم 
مگر روح پرندەی افسانه و ... دیار خواب نیست؟ 
مگر من درونم آسمانی محال و سرزمین آزار و
 چشمم بال پریدن پنهان در شب نیست؟ 
از همینجا زبانی را می رویانم 
یک و صد تای نو را ببرد  
درین مزرعەی رویا و فرهنگ کال 
سنگ بدود و پرواز کند 
در چشمم ماه بخوابد 
در سرم باران رنگین کمان ببارد 
در اتاقم بچگی ام از سروکول اکنونم بالا برود 
مگر روح پرندەی افسانه و... خواب نیست؟ 
مگر تو روح من نیستی؟

ترجمه شعر زیبای " دووکەڵی گوڵگرتوو" از "شێرکۆ بێکەس"


پ.ن. کاکول: یکی از روستاهای کردستان عراق که به دست بعثیان ویران شد.