۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

قصه


چه روز دلخراشی

وقتی خواستی جداشی

قلبمو دادم دستت

که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستیش

بدون هیچ بهونه

عزیزم دلت از سنگه

تو خاطرم می مونه

آخه چرا منو تنها گذاشتی

منو با گریه تو غم جا گذاشتی

همش فکر می کنم شاید از اول

منو حتی یه لحظه

دوست نداشتی

دوست نداشتی

دوست نداشتی

من و یه قلب داغون

من و چشمای گریون

من عاشق تو قلبت

بودم دو روزی مهمون

من و هوای ابری

من و بارون پاییز

من و روزای بی تو

یه قصه ی غم انگیز

من و یه قلب داغون

من و چشمای گریون

من و هوای ابری

من و بارون پاییز

من و روزای بی تو

یه قصه ی غم انگیز

چه روز دلخراشی

وقتی خواستی جداشی

قلبمو دادم دستت

که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستیش

بدون هیچ بهونه

عزیزم دلت از سنگه

تو خاطرم می مونه

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

جادوی ناشناخته


میخوام از عشق بگم، از این جادوی ناشناخته که هر کسی یه جوری تعبیرش میکنه . اما من میگم عشق یه حس زیبا و مبهمه که وقتی پا تو قلب کسی میذاره‌، زیر و روش میکنه .

ه‌یچوقت تا حالا عاشق شدی ؟

فکر میکنم این سوال رو از هر کسی بپرسی بهت جواب مثبت میده .

عشق برای هر کسی یه جوریه ، یه رنگ و بوی خاصی داره. برای بعضیها یادآور خاطره‌ای شیرین و برای خیلی ها یادآور خاطره‌ای تلخ است.

برای من اما عشق یعنی شور ، هیجان، خاطرات تلخ و شیرین در کنار هم. برای من عشق فقط یکبار نیست، عشق یعنی چندین بار دوست داشتن از جنسهای مختلف با رنگهایی زیبا و جورواجور . عشق یعنی حس دوباره نو شدن ، عشق یعنی توی خیالات ممکن و ناممکن فرو رفتن ، عشق یعنی تپش قلب ، عشق یعنی گرمایی که به زیر پوستت میدود و گونه‌هایت را سرخ میکند یا حتی سرمایی که تمام وجودت را میلرزاند.

عشق یعنی گم شدن توی دود سیگار ، عشق یعنی رهایی ، عشق یعنی قفس ، عشق یعنی شادی یعنی غم، عشق یعنی دوری ، عشق یعنی نزدیکی ..........

میبینی چقدر معنیهای ضد و نقیض داره‌؟ آخه عشق یعنی زندگی و زندگی پر از چیزهای ضد و نقیضه .

اما به نظر من عشق یعنی همه‌چی.....
دلنوشته

آرزو


اول از همه برایت آرزو میكنم كه عاشق شوی واگر هستی كسی هم به تو عشق بورزد واگر اینگونه نیست تنهائیت كوتاه باشد و پس از تنهاییت نفرت از كسی نیابی آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید ............... و اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی برایت ، همچنان آرزومندم دوستانی داشته باشی از جمله دوستان بد و ناپایدار ............... برخی نادوست و برخی دوستدار ........... كه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی ............ نه كم و نه زیاد ........درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد........ تا كه زیاد به خود غره نشوی و نیز آرزومندم مفید فایده باشی نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد . همچنین برایت آرزومندم صبور باشی نه با كسانی كه اشتباهات كوچك می كنند......... بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند.......... و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم نشوی ........... چرا كه هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد . امیدوارم سگی را نوازش كنی به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یك سهره گوش كنی وقتی كه آوای سحرگاهی خود را سر میدهد........... چرا كه به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت .......... به رایگان امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی ............ هر چند خرد بوده باشد........ و با روییدنش همراه شوی تا دریابی كه تا چه اندازه زندگی در یك درخت وجود دارد . و به علاوه امیدوارم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و سالی یكبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی این مال من است فقط برای اینكه روشن كنی كدام ارباب دیگری است و در پایان اگر مردباشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی كه اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان بازهم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید اگر همه اینها كه گفتم برایت فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ............ " ویكتور هوگو "

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

زندگی زیباست



من معتقدم زندگی زیباست با همه‌ی سختیهاش. دلم میخواد همیشه خوب زندگی کنم، دلم میخواد همه خوب زندگی کنن. البته خوب بودن در نظر همه یکسان نیست و تعبیرهای متفاوتی داره ، اما به نظر من خوب زندگی کردن یعنی آرامش داشتن و باز هر کسی یه جوری به آرامش میرسه. برخی ساده و برخی سخت. خوشبختانه من از اون دسته آدمها هستم که خیلی راحت و با کوچکترین چیزها به آرامش میرسم و احساس خوشبختی میکنم حتی با یه لبخند، و چه بهتر که اون لبخند از طرف کسی باشه که قبلا فکر میکردم دوستم نداشته اونوقته که فکر میکردم من اشتباه میکردم چون طرف اونقدرها هم از من بدش نمی اومده. من حتی وقتی بچه‌ای بهم لبخند میزنه خوشحال میشم ،بچه‌ها فرشته‌های خداوند هستن روی زمین.


میگم شاید همین سختیهای زندگیه که زیبایی ها رو نمایان میکنن نظر شما چیه؟


بابام همیشه بهمون گفته که زندگی پر از خوشی و ناخوشیه و همیشه سختیها و ناخوشیهای زندگی از خوشیهاش بیشتره ، اما همیشه باید پایدار بود.


مادرم برام اسطوره‌ی پایداری و گذشت و امیدواریه، راستی که چقدر در برابر مشکلات زندگی مقاوم بوده همیشه، هیچوقت از وضع موجود ننالیده، هیچوقت زنجموره نکرده ، گاهی ناراحت میشد اما خیلی گذرا بوده و هیچکس و هیچ چیزی رو تحت الشعاع قرار نداده و هیچوقت نا امیدی رو در چهره‌ش ندیده‌م.


من یاد گرفته‌م به داشته‌هام فکر کنم نه به نداشته‌هام و این رمز موفقیت و به آرامش رسیدنم بوده همیشه و اینو مدیون خانواده‌م هستم . از همه مهمتر اینکه به یه چیزی ایمان دارم و اون وجود یه پناه بزرگه ، پناهی که همیشه در دسترسه. آره درست حدس زدی خدا رو میگم.


همیشه با تمام وجودم حسش کرده‌م و حسش میکنم و مطمئنم که دوستم داره و تنهام نمیذاره و این ایمان همیشه به دادم رسیده.


یادمه یکی از دوستهامون یه مدتی به گفته خودش هی بد میاورد پشت سرهم ، ما بهش میگفتیم این حکمت خداست، اون میگفت نمیدونم چرا همه‌ی حکمتهای خدا باید برای من باشه.


اون راست میگفت ، حق داشت ، چون توی اون موقعیت اونجوری فکر میکرد و حس میکرد چیزهایی که براش پیش می اومد همه‌ش بد بود.


اما من معتقدم حتی وقتی ما فکر میکنیم چیزی که برامون پیش اومده ، بده ، در اشتباهیم ، چون ما کوچیکتر از اونی هستیم که بتونیم قدرت تشخیص اینو داشته باشیم.


همیشه یه مثال توی ذهنم هست و اون داستان یوسف کنعانه که برادرانش اون رو در دوران کودکی از آغوش گرم پدرش جدا کردن و انداختنش توی چاه، اون موقع حتما یوسف به این فکر میکرده که چقدر بد آورده . حتی وقتی که توی مصر به عنوان یه برده فروختنش و حتی وقتی به خاطر تهمت های زلیخا به زندان افتاد چقدر زندگی جلو چشماش زشت بوده شاید..... اما حکمت خدا در این بود که این بلاها به‌ سرش بیاد تا یه روزی عزیز مصر بشه و بشه ناجی خانواده‌ش ، ناجی مصر تا چه خانواده‌هایی رو از خطر قحطی نجات بده........


خدایا من از ته ته ته ته دلم بهت میگم حکمتت رو شکر، بزرگیت رو شکر ، خدایم دوستت دارم، تو یگانه پناه امن منی که همیشه هستی. حتی وقتی من نیستم .پناهگاهی که هیچکس و هیچ چیز نمیتونه اونو از من بگیره ........


دستان و قلب پر مهرت رو میبوسم .
دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۳, دوشنبه

دلم گرفته


دلم خیلی گرفته ، میرم جلوی پنجره، نسیم نسبتا سردی به صورتم میخوره ، ماه رو میبینم از پشت ابرها سرک کشیده و انگار داره یواشکی بهم نگاه میکنه. صدای سگها از دور میاد و گاهگداری صدای قدمهای چند نفر که انگار از مهمانی دارن برمیگردن. انگشتهامو روی پوست شب میکشم . کمی سردمه اما سرمای خوبیه به آدم جون تازه‌ای میده. فکرم همراه با نسیم این شب بهاری پر میکشه به آسمون میره باز دنبال سوالهای بی جوابش میگرده. دلم پر از سواله بی جوابه ، کاش یه جوابی برای سوالهام پیدا میشد.

دلم گرفته ، از دست این آدمهای این دوره و زمونه ، از دست کارهاشون ، فکرهاشون ، حرف زدنهاشون، رفتارشون و ..... نمیدونم چرا بعضیها اینقدر از دروغ گفتن خوششون میاد؟ خوب حتما ب دروغ گفتن خیلی به نتیجه رسیده‌ن ، پس تقصیر از اونها نیست ، تقصیر کسانیه که دروغهاشون رو باور میکنن خودمم یکی از اونهام،یعنی یه جورهایی منم تو دروغ گفتن اونها مقصرم .

آه که چقدر راستی خوبه، جدی اگه تمام آدمهای دنیا دروغ گفتن رو میذاشتن کنار چی میشد؟خوب حتما یه چیزی میشد دیگه........

خیلی دلم گرفته، میدونی دلم میخواد الان تو خونه‌های قدیمی مون بودم و میرفتم بالا پشت بوم و همونجا دراز میکشیدم و ستاره‌ها رو دید میزدم و چشم به راه یه شهاب میبودم، و وقتی صدای پایی تو سکوت کوچه میپیچید مثل پری خانوم ، همسایه‌مون ، سریع میدویدم لبه پشت بوم تا ببینم کیه، چقدر دلم تنگ شده واسه اون روزها واسه اون شبها.

تو همین کوچه روبروییمون یه بوته بزرگ یاس هست که شبها بوش توی کوچه میپیچه و چقدر منو یاد خونه بابا میندازه . گاهی حتی یک بو، چه خاطراتی رو تو ذهن آدم شفاف و روشن میکنه . یعنی هنوز هم سر جاشه؟ بوته نسترنه و اون حوض کوچیک وسط حیاط چطور؟ چقدر حیاط خونه بابا رو دوست داشتم. جقدر حیاط خونه بابا تنهاست مثل خودشون .........

زمان چقدر زود گذشت....و چهره‌ دیگران چه خوب نمایان شد...... چه ترسناک بود ، هیچوقت یادم نمیره اون کابوس سرد و تاریک رو که در عین ناباوری به حقیقت نزدیک و نزدیکتر میشد. تا بالاخره به آن پیوست و در آسمان دروغ شروع به وزیدن کرد.........
دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

خوشبختي همين جاست! در ميان دستان من و تو!


همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچه‌هاي بعدي زندگي بهتر...

ولي وقتي مي‌بينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.

بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.

فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم.

مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.

با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :

همسرمان رفتارش را عوض كند،

يك ماشين شيكتر داشته باشيم،

بچه هايمان ازدواج كنند،

به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم...

حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الان وجود ندارد.

اگر الان نه، پس كي؟

زندگي همواره پر از چالش است.بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:

مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم، زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهي‌هايي كه بايد پرداخت كنيم و ...

بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!

بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع مي‌شناسيم.

اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جاده‌اي بسوي خوشبختي وجود ندارد.

خوشبختي، خودٍ همين جاده است.

پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:

در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها،

بهار و تابستان و پاييز و زمستان،

اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...

خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.

هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد

.زندگي كنيد و از حال لذت ببريد.

اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد

:1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد

.2. برنده‌هاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد

.3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند

؟4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد

.نميتوانيد پاسخ دهيد؟

نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟

نگران نباشيد،

هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد.

روزهاي تشويق به پايان ميرسد! نشانهاي افتخار خاك مي گيرند! برندگان به زودي فراموش ميشوند!

اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد

:1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بوده‌اند ، بگوييد.

2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند، نام ببريد

.3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما بخشيده‌اند، به ياد بياوريد

.4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد

.حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟

افرادي كه به زندگي شما معني بخشيده‌اند، ارتباطي با "ترين‌ها" ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبرده‌اند، ...

آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .

كمي بيانديشيد.

زندگي خيلي كوتاه است.و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟

اجازه دهيد كمكتان كنم.

شما در زمره مشهورترين نيستيد...، اما از جمله كساني هستيد كه براي درميان گذاشتن اين پيام در خاطرمن بوديد.

مدتي پيش، در المپيك سياتل،9 ورزشكار دو و ميداني كه هركدام گرفتار نوعي عقب ماندگي جسمي يا روحي بودند،بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادند، مسابقه با صداي شليك تفنگ، شروع شد. هيچكس ، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر ميخواست كه در مسابقه شركت كند و برنده شود. آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند،پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد، و شروع به گريه‌ كرد.هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند.حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند...ايستادند و به عقب برگشتند... همگي... دختري كه دچار سندرم دان (ناتواني ذهني) بود كنارش نشست، او را بغل كرد و پرسيد "بهتر شدي ؟"پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند.تمام جمعيت روي پا ايستاده و كف زدند. اين تشويقها مدت زيادي طول كشيد. شاهدان اين ماجرا، هنوز هم در باره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟ زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد. مهمترين چيز در زندگي، كمك به سايرين براي برنده شدن است. حتي اگر به قيمت آهسته تر رفتن و تغيير در نتيجه مسابقه اي باشد كه ما در آن شركت داريم.

اگراين پيام را با عزيزانمان درميان بگذاريم،شايد موفق شويم تا قلبمان را تغيير دهيم، شايد هم قلب شخص ديگري را، ...

”شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود"

ترجمه و تهیه: عبدالرضا زارعياز صفحه 360 دوست خوبم جناب اقليدس

پيوست : شايد بگيد نه مطلب از خودت هست نه عكس ولي به نظر خودم اين يكي از بهترين پستهاي اين بلاگ هست.

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

عقاب



روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست


بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:
«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،
بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-
می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:
ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،
بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز
وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،
گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!
این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»


چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید
گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»


منسوب به ناصرخسرو

عطر زن


اگه هر دو تا گوشام گوشواره هاش آلبالوئه
سینه ریز رو گلوم هسته ی تمبر و هلوئه
ولی دورترین وفا دیوارای روبه رومه
بغض آزادی زن یه عمرکه تو گلومه
،یه عمری یه تو گلومه
من زنم،
عطر گل محمدی است پوست تنم
پیرهنم یاس سفیده رنگ آزادی ندیده
اگه حلقه حلقه گل،طبق طبق خوشه ببندی
به تو تن در نمیدم تا به من ساده بخندی
اگه روشن بشه از دست تو شمع نیمه جونم
خودمو تو گرگر دستای آتیش میسوزونم
تو میدونی که میتونم،
واسه اینه که میخونم
من زنم
عطر گل محمدی است پوست تنم
پیرهنم یاس سفیده رنگ آزادی ندیده
هم زنم هم مادرم
یاور و یارم
خوب نگام کن تا ببینی
نعمتایی که خدا داده و دارم


مسعود امینی

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

تردید



در دل دل رفتن و ماندن بودم که تو رفتی

و من به ماندن شدم مجبور

به دلتنگی شدم دچار

تو رفتی

و مرا با من و دل

و مرا با غم و عشق

گذاشتی تنها

غمی که گفتنی نیست

عشقی که خوندنی نیست

نمیدانم از رفتنت غمگین شدم یا شاد

یا که هردو

شادمان که من ماندم و من

غمگین که من ماندم و عشق

به شماره‌ افتادن نفسهایم را

دلیلی هست آیا؟

لیک اگر هم باشد

من نمیدانم

نمیدانم که چرا هست

درد من بودن و نبودن نیست

درد من چرای بودن است

درد من را درمانی هست آیا؟

میدانم که میخوانی

میدانم که میفهمی

پس بخوان و بدان

عشقی که دادی به من

پر ز رنج و اندوه است

پر ز دلتنگی و غم

پر ز آوای اشک

پر ز بوی تند خیانت

پر ز تردید و گناه

تو برای من از عشق میگویی

من درد عشق را میشنوم

تو برای من از وفا میگویی

من خیانت را میشنوم

تو سراپا همه خوبی

من همه غرق گناه

تو سراپا همه عشق

من همه سوزم و آه
دلنوشته

...........................



به من گفتی نگاه کن و من نگریستم. اما چیزی نبود. باز گفتی بنگر و نگاه کردم و بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، اما نگریستم. بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت و من داغ شدم. گر گرفتم. گیج شدم. گفتی بنگر، گفتم نه. گفتی بنگر و آرامم کن و من باز تسلیم شدم و دلم شعله‌ور شد و ذوب شدم. تو شرم نکردی و با دستان احساست دستان نگاهم را گرفتی و گفتی دوست داشتن شرم نمی شناسد. تو شعرهای عاشقانه سرودی من اما همه ترس شده بودم، گفتی نترس.کسی درونم فریاد میکشید، چیزی شعله‌ور میشد. چه بود؟ چیزی از جنس عشق آیا؟


شراره‌های عشق میسوزاند و خاکستر میکرد و همه از احساس تو بود، من نیست شده بودم. من بر زمین افتاده بودم تاب برخاستن نداشتم و تو ناخواسته به من اندوه و دلشوره‌ هدیه دادی. من در اندوه فرو میرفتم ، تو دست عشقت را بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی.......


هرچه فکر میکنم نمیدانم چگونه آغاز شد، حتی نمیدانم تو شروع کردی یا من، اما اصلا چه فرقی میکند که چه کسی شروع کرده باشد؟ فقط چیزهایی لابلای تصاویر آشفته ذهنم میایند و میروند. تو آمدی اما کمی دیر از توی کوچه‌پس کوچه‌های شهرمان مانند یک سایه‌ی نگرانی. کمی دیر آمدی اما چه خوش درخشیدی، چراکه یک راست رفتی سروقت دلم، دست کردی توی سینه‌م و دلم را درآوردی و انداختیش توی آتش و سپس سر جایش گذاشتیش. برای همین دلم دارد میسوزد، دارد لای انگشتهایت گم میشود. باید کسی کمی آب بریزد روی دلم،شاید کمی خنک شود. ببین یکی میخواهد نگاهت کند اما نمیشود، یکی میخواهد با تو حرف بزند اما نمیشود، یکی میخواهد حرفهایت را بشنود اما دیگر نمیشود. ببین! یکی میترسد توی اشکهایت شنا کند. یکی میترسد تو چشمهایش را بدزدی، یکی میترسد تو نگاهش را بدزدی........


وقتی گفتی میخواهم بهت عشق بدهم، سالها بود که از عشق گریزان بودم،سالها بود که از عشق مرده بودم، سالها بود که درد عشق را فراموش کرده بودم و هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم، هنوز سینه‌ام پر از چرک نامردی بود، هنوز زخم عشق کاملا شفا نیافته بود. هنوز در تردیدی مبهم بین شیرینی و تلخی عشق دست و پا میزدم که دستت را به سویم دراز کردی،دستهایی که از جنس دوست داشتن بودند. شیرینی عشق با هراس خیانت درهم آمیخته بود. گاه سنگینی مرزها از تاب و توان من پا فراتر مینهاد و گاه عشق با قدرت هرچه تمامتر قلبم را به تپش وامیداشت. گاهی زندگی و مرزهایش را فراموش میکردم و گاهی عشق را به کناری مینهادم تا باز آرام زندگی کنم تا باز آرام بمیرم.


مانند دیوانه‌ای به جای گریز از تو در تو غرق میشدم و مرزها به من هشدار میدادند و من اما اهمیت نمیدادم.


اکنون من در دوردستهایم میان عشق و دوراهی، میان اندوه و سیاهی، همراه با خاطرات غبار گرفته.


چه با شتاب آمدی. گفتم نیا، آمدی.گفتم برو، آمدی و باز در زدی، گفتم بس است، من دیگر نیستم، اما تو هم نرو. تو نرفتی، ماندی. گفتم اینجا شلوغ است جایی برای تو نیست. گفتم من هم انسانم، از جنس تو، از جنس او، نه از جنس فرشته‌ها. تو اما باز ماندی، ماندی و گریستی، آنقدر گریستی تا گونه‌های من خیس شد.


من دیگر نبودم. نخواستم که باشم، خواستم بدون آنکه تو بفهمی بگریزم از تو، از آمدنت ، از ماندنت ، از خواستنت ، از چشمهایت ، از شعرهایت. اما تو همچنان ماندی، در را گشودم و گفتم ببین، ببین چقدر شلوغ است و تو خوب دیدی و تو خوب می دانستی جایی برای تو نیست، اما باز هم ماندی. ماندی و ترانه سرودی.


و من هم باز، ماندم و بازماندم. با تو با اشک ، با تو با بغض، با تو با اندوه ، با تو با عشق ، با تو با نگاه ، با تو با کناه . و دلم گیج گیج شد.


و من به تو گفتم برو اما دلم گفت بمان. من اما همه‌ی وجودم میگریست. گفتم این دل مال من نیست ، مال تو نیست ، مال من نیستی ، مال تو نیستم. تو گفتی فرشته‌ی منی.


تو گفتی دوستت دارم و من ناگهان چه سبز شدم آن روز و انگار چیزی در دلم فروریخت. چیزی در من ریزش کرد، آنچنان که من آلوده‌اش شدم.


دلم میخواهد تنها شوم، من باشم و مرزها یا من باشم و باشم و عشق.


دلم میخواهد بگویی دوستت دارم و من بغض کنم و گریه‌ام بگیرد و بگویم دیگر بس است نمیخواهم بگویی دوستت دارم، نمیخواهم به من بگویی فرشته، نمیخواهم بگویی ......... و تو قهر کنی و بگویی باشد نمیگویم و من سبک شوم و باز به آنسوی مرزها برگردم و تو آهسته بگویی ما با هم دوستیم و سفسته‌ کنی و فلسفه ببافی و در آخر باز هم بگویی دوستت دارم و من باز سنگین شوم و گریه‌ام بگیرد و بازی دوباره آغاز شود و من التماس کنم و باز تو بگویی به من نگاه کن، آرامش چشمانت را میخواهم و من سربه‌زیر افکنم و تو همچنان منتظر نگاه من و من گریزان از نگاه تو و من گریزان از عشق تو و تو باز به من خیره‌ شوی و من سنگین شوم، و بگویم به خاطر من و تو بگویی باشد فقط به خاطر تو، خیالت راحت شد؟ و من بگویم نه دیگر هرگز خیال من راحت نمیشود، رفتنت، آمدنت ، خنده‌ات، گریه‌ات، قهرت، آشتی ات، دوری ات، نزدیکی ات، بودنت و نبودنت سنگین است. و بعد بگویم این اتفاق از همان اول نباید می افتاد و تو بگویی این اتفاق را در دل من نمیتوان دیگر پاک کرد، و من بگویم من باید خودم را پاک کنم ، فقط یک پاک کن میخواهم. وقتی پاک کنی می یابم تو آن را از من میگیری و من بغض میکنم و باز، میگردم. همچنان در جستسوی پاک کنی هستم که در کودکی مادرم مرا با آن از انجام کارهای بد میترساند. آه مادر کاش حقیقت داشت، کاش چنان پاک کنی وجود داشت، من باید پاک شوم ، من میخواهم پاک شوم. تا بلکه خیالم آسوده شود.
باید دنبال آن بگردم ، شاید پاک کنی باشد تا من را برای همیشه پاک کند.
دلنوشته