۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

ما در آسمان به دنبالش می گردیم در حالیکه او روی زمین است


به آسمان که رسیدم و فرش ابرها زیر پایم گسترده شد
نگاهم مدام دنبال خدایی می گشت
که همه می گویند در آسمان است
دیدمش ! آری ! خودش بود!
درست همانجا
او همانجا در زمین بود.

دلنوشته

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

به‌رزترین دار


مێشکم پڕه له ووشه‌ی جووان
وه‌ره‌ با بۆتی هه‌ڵڕێژم
که شتێکم بۆ باس ئه‌که‌ی
ئه‌بم به‌ باڵنده‌یه‌ک و هه‌ڵئه‌فڕم
دێمه ناو هه‌سته‌کانته‌وه‌
له‌سه‌ر لقی به‌رزترین دارا
دائه‌نیشم
سه‌یرت ئه‌که‌م
ته‌نانه‌ت هه‌ناسه‌یش ناکێشم
نه‌وه‌ک په‌شیمان بیته‌وه‌
له‌وه‌ی دڵت به نیازه بیڵێ
به‌ڵام
هه‌ر که ئه‌مبینی له‌سه‌ر لقی داره‌که‌دا
بێ ده‌نگ ئه‌بی و جارو باریش
هه‌ڵم ئه‌فڕێنی....

دلنوشته

موندن

خیلی ها می تونن بیان. اما هر کسی نمی تونه بمونه .

۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه

چشمهای تو


چشمهای تو

این نجیب زادهای اهورایی که همیشه دری از خوشبختی برویم گشوده دارند

همه زندگی من در نگاه پاک تو ؛ پاک می شود .

اگر روزی این نگاه ...

نه کابوس دیگر تمام شد

من با تو بال و پر گرفتم

بومی آبادی تو هستم

چگونه در کنارت پر پر نزنم

فرشته ات خواهم ماند.


جوجه پرستو

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

لالایی


لالایی گل لالا
مهتاب اومده بالا
لالایی گل لی لی
خوابهای خوب ببینی
روی ابرها بشینی

**********************************************************************

لالایی فقط برای خوابوندن بچه‌هاست؟ پس چرا من دلم میخواد برای تو لالایی بگم؟ شاید هنوز بزرگ نشدی. یا شاید من زیادی بزرگ شدم؟ کسی چه میدونه! گرچه به نظرم این مهم نیست. مهم اینه که وقتی برات لالایی میگم خودم هم آروم میشم و زود خوابم میبره. حتی گاهی زودتر از تو، خواب منو با خودش میبره.
شاید تو بزرگترین کودک دنیای منی و یا کودک ترین بزرگ دنیای من.
دلنوشته

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

شعر


وقتی برای گفتن حرف دلم ، واژه کم می آورم
به ناچار شعر می گویم
گوش کن! برایت یک دل سیر حرف دارم
که نمی توانم بگویم.
ببین چگونه شاعرم کرده‌ای
بدون گفتن حتی یک غزل
........





دلنوشته

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

فراقی

چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای دوری‌ات آزمونِ تلخِ زنده‌به‌گوری!
چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پُشتِ سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه‌یی بیهوده است.

بوی پیرهنت،
این‌جا
و اکنون. ــ

کوه‌ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رَج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت
فقط. ــ
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.



فروردینِ ۱۳۵۴ رم

دلم برایت تنگ شد



می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد

در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم

هر وقت دلم هوای تو را کرد

عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم

که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند

دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند

پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند

عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....




۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

میهمانی ستاره‌ها


امشب میهمانی ستاره‌هاست
آسمان لباسی از پولک به تن کرده است
به محض رسیدنم مرا در آغوش می گیرد
و من غرق او می شوم
و دلم چون نگینی سرخ بر روی لباس پولک دوزی اش جا خوش می کند
و آرام می گیرد
چشمانم
پر از راز شب شده است
لبانم
پر از سکوت
سخنانم
همه‌ی سخنانم به سوی دلم پر می کشند
و با تپش های دلم بازگو می شوند
..............
شب تمام شد و خورشید آمد
و من اما
ذهنم متحیر است
هنوز هاج و واج مانده‌ام
که چگونه در آغوش آسمان جای گرفتم در آن میهمانی باشکوه
بی هیچ زحمت و تقلایی
کاش جواب تمام اعتمادها آسمان باشد

دلنوشته

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

فردا


چشمانم را بسته‌ام و تمام نگاهم را گذاشته‌ام برای فردا که ببینمت


دلنوشته