۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

تو کی هستی؟


همه‌ی ترسم از اینه که دیگه مثل گذشته ، دوستت نداشته باشم. یعنی نه اینکه اصلن دوستت نداشته باشم ها ، نه، می ترسم دوست داشتنم کمتر بشه. ولی بیشتر از این می ترسم که این حسم برات مهم نباشه. می ترسم دیگه حتی یه لحظه هم به عشق و دوست داشتن من فکر هم نکنی. گاهی خیلی می ترسم. می دونم اگه بهت بگم یا بهم می خندی یا یه جوری تلاش می کنی که این فکرو از ذهنم بیرون کنی. اما می دونی؟ تلاشت بی فایده‌ست، بیخودی تلاش نکن. نه تو دیگه همون آدمی، نه من دیگه بچه‌م. ولی کاش حداقل اگه تو دیگه اون آدم نیستی ، من هنوز بچه بودم. یا کاش حداقل به این نتیجه می رسیدی که من بچه نیستم و میتونم همه‌ی کارهاتو بفهمم همه‌ی یواشکی و دزدکی زیرابی رفتن هاتو. ولی راستشو بخوای از این هم میترسم که پیش خودت بگی هه خوب بفهمی مگه چی میشه، فهمید که فهمید......
آخه عزیز دلم همه‌ی کاری که من تونستم و میتونم برات انجام بدم اینه که با همه‌ی وجودم عاشقت باشم و دوستت داشته باشم خالصانه‌ی خالصانه. یعنی فکر می کردم این برات از همه‌چیز مهمتر باشه.
ولی بدون که با وجود همه‌ی این غرهایی که زدم باز هم همونجور خالصانه و از ته ته ته دلم دوستت دارم ولی یه چیزایی این وسط عوض شده، یه چیزایی دیگه مثل اون وقتا نیستن،راستش نه دیگه میتونم باورت کنم، نه میتونم بهت تکیه کنم.میدونی؟ از دست دادن بزرگترین تکیه‌گاه و قهرمان زندگی خیلی دردناکه.
دلم لک زده برای اینکه بیام سرمو بذارم روی شونه‌ت، سرمو بذارم روی پات و تو موهامو نوازش کنی و من احساس کنم که یکی هست که جلوی هرچی غم و غصه و مشکلاته وایمیسته و نمیزاره آب توی دلم تکون بخوره. یادش به خیر....
شاید شاید شاید از این موضوع ناراحت بشی شاید حتی دلت بشکنه، اما بدون که این وسط خیلی دلها شکستن، یعنی، تو ، مهربان من ، خیلی دلها رو لرزوندی.......که ای کاش ........
؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

بیا


کاش بودی!این روزها نبودنت بیداد می کند.
آرامش حضورت همه چیز را آرام می کرد، حتی بدیها و زشتیها منجر به‌ خوبی می شدند بی آنکه بفهمیم این آرامش از برکت وجود توبود و بس...
کاش بودی!
نبودنت را مدتیست بیشتر از هر وقتی احساس می کنم. می دانی مهربانم؟ روزهایی ست نبودنت بی رحمانه بر سرم آوار می شود.
حس تلخ نبودنت، زانوهایم را سست می کند...کاش تمامی قدرتت را، تمامی صبوریت را برایم جا می گذاشتی. بیا! برایم بگو که چه کنم.........
.
.
.
.
.
.
.
.
دلنوشته


۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

سوسو


چشمم سو سو میزند تا راز دلم را برایت بازگوید ، همین....







دلنوشته

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

چون ستاره با ستاره شد قرین


انگار زنی ایستاده در دل ستاره‌ها و باز
به‌ بالاترین نقطه چشم دوخته‌ است
با گوشواره‌ای به رنگ ارغوان و تاجی از ستاره
و نفسی که در سینه حبس شده
گیسوهایش را باد با خود برده است
همچون خیال نمناک من




دلنوشته

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

هه‌ناسه‌کانی بوونت


له وه‌رزی بێزاری دڵما راستی ژیانم ئه‌بینم
دڵم وه‌ک کۆرپه‌یک له ئامێز ئه‌گرم و به هۆنراوه ئه‌یلاوێنم
رۆح له جه‌سته‌م دوور ئه‌بێته‌وه‌ و ئه‌ڕوا به‌ره‌و شوێنێکی نادیار که نایزانم
وه‌کو بایه‌ک سووک و ئازاد ئه‌ڕوا و ئه‌ڕوا
که‌چی هه‌ر گه‌یشته ئه‌و شوینه، ئۆقره ئه‌گرێ
ئارام ئه‌بێ، پێ ئه‌که‌نێ و یاری ئه‌کات وه‌ک مناڵێ
..........
دێم و ئه‌ڕۆم به ناو ده‌ریای یاده‌کانما
ووشه‌کان ژێروڕوو ئه‌که‌م تا بتوانم بڕێ له دڵم بنوسم
هه‌نده‌سه‌ی هۆنراوه تێک ئه‌شکێنم
به هه‌موو بوونه‌کانته‌وه‌ ، زۆر زۆر نامۆی
هه‌ناسه‌کانت ئه‌بژێرم ، باش باش تێت ئه‌ڕوانم
که چی سه‌یر ئه‌که‌م
هه‌ناسه‌کانی بوونت له‌گه‌ل دڵما، له خه‌مه‌کانی من زۆرتره
بزه‌یه‌ک دێته سه‌ر لێوم
مه‌یله خه‌مباره‌که‌شم دێ ده‌ستم ئه‌گرێ
ئه‌مبا بۆ ناو خه‌یاڵه سیحراویه‌که‌ی دنیای ئه‌وین
وه‌ک باڵدارێ له ئاسماندا هه‌ڵم ئه‌فڕێنێ
چه‌ن خۆشن ئه‌و خه‌یاڵانه‌ی ده‌ستم ده‌گرن ئه‌مبه‌ن بۆ ئه‌و رێگا بێ سنوره
وا خه‌م لێیان ئێکجار دووره
په‌پووله‌ی خه‌یاڵم به‌دوای ووشه‌ رێ ئه‌که‌وێ
وه‌ک هه‌ڵۆیێک ئه‌چێته ناو دڵی ئاسمان و من ئیتر ده‌ستم نایگاتێ
به‌ڵام وه‌ک کۆتری ماڵی ، که ووشه‌کانی دییه‌وه‌ ، ئه‌گه‌ڕێته‌وه‌ ناو دڵم
تا بارانێک و هه‌وره‌تریشقه‌یه‌کی تر له‌گه‌ڵ ئه‌و ووشانه تێکه‌ڵ بکات
بۆ ئه‌و مانگه رووناکه‌ی ناو ئاسمانی شه‌وانی دڵم

دلنوشته

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

دلم گرفته


دلم گرفته از این قلبها که از چوب است
ازین زمانه که خوبی همیشه مصلوب است
"چه روزگار غریبی، چه روزگار بدی"
به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است
چگونه شاد بمانم درین غروبی که .....
نگاهها همه مانند ابر مرطوب است
ستاره‌های صمیمی! درین فضای سیاه
چقدر نور شما، نور مطلوب است!
دلم گرفته ازین دوزخی که تکراری ست
فقط کنار تو ای خوب! زندگی خوب است.

معصومه بابکی

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

هوای تو


هوای تو که در سرم باشد
بوی خدا می گیرند دقایقم
نفسهایم مزه‌ی عشق می دهند
و دلم
دلی که قرنها دور از توست
و انگار هرگز به‌ او نمی رسی
از مهرت گلگون است همیشه
هوای تو که در سرم باشد
همه‌چیز بوی تازگی و طراوت می دهد
فقط کافیست چند نفسی عمیق بکشم
عمیییییییق
اما کو نفس بدون تو ، حتی در هوایت؟
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

عشقبازی آسمان


طراوت باران و نسیم خنکش
چون حس داغ عشق آسمانی ات
خون شعر را در رگهایم می دواند
و دلم سخن از سر می گیرد
ای خوب! ای همیشگی!
که بی مرزی ِ دوست داشتنت
همچون صاعقه‌ها که بر دل آسمان می کوبند
و اشک شوقش را بی مهابا، بی شرم
جاری می کنند،
بر دلم می کوبد
.....................
چه سمایی می کنند درختان
در جشن عشقبازی آسمان و صاعقه‌ها
و چه گسترانیده‌اند خود را
برای اشک پرشور آسمان
گونه‌های خیابان و خانه‌ها
و باد درین میانه
می وزد چه سرخوشانه
غوغا به پا می کند این عشقبازی ناب
و مرا می کشاند به صحن این جشن پرطنین و شاد
در زیر اشک آسمان
در آغوش باد
ساقی عشق ، ساغر دل را پر ز شعر می کند
به سلامتی آسمان
هرکه می خورد نوشش باد
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

....

ای همنشين ديرين، باری بيا و بنشين

تا حال دل بگويد، آوای نارسايم

شب‌ها براي باران گويم حكايت خويش

با برگ‌ها بپيوند تا بشنوي صدايم

ديدم كه زردرويي از من نمي‌پسندي

من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم.


*******************************************************

شوق ديدار توام هست،

چه باك

به نشيب آمدم اينك ز فراز،

به تو نزديك‌ترم، مي‌دانم.

يك دو روزي ديگر،

از همين شاخه لرزان حيات،

پركشان سوي تو مي‌آيم باز.

دوستت دارم،

بسيار،

هنوز... !

فریدون مشیری