
هنوز تازەای
با همان نیروی عظیمی که در خود نهفتەای
گلویم از طعم گس کالت گرفتە است
چه آسان آه از نهادم برمی آوری
چه آسان بغضم را می شکنی
و از دیدگانم سرازیر می شوی
می توانی از زخم کهنە ای که بر دلم نهادەای
هر سال، هر ماه ، هر روز ، هر لحظه که بخواهی
سر برآری و پیشانی دلم را بر آستان غم بسایی
چگونه از تو می توانم گفت
در برابرت قدرتی ندارم
تمامی هنرم تحمل و سکوت است
تا روزی مرا هم در کام خود فروبری چون او.......
دلنوشته