۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

ماهی



روزی محو تماشا بودم کنار دریا


از گرد ره رسیدی کردی مرا تماشا


سردرگم شدم من از گنگی نگه‌ها


شعر مرا خواندی و گفتی به من مرحبا


تو شعر میسرودی من دل زدم به دریا


بودند ماهیانی در امواج دریا


تو نامشان نهادی احساسهای زیبا


می آمدند به سویت با هر موج دریا


عشق پنهان پنداشتی تو ماهیان من را


ز چشمه‌ی نگاهم پس از جستجوها


پرسیدی من ندیدم حس در نگاهم آیا


میخواستی که باشد من خوب دانم این را


اما نبود حسی در امواج و ماهیها


من حرف خود میزدم تو نیز حرف خود را


ما به زمان سپردیم تعدیل این معما



دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه

امید من



و تو ای تنها کسم درین دیار


زندگی پیکارست


وین پیکار دشوارست


من اما با تو خواهم ماند


زندگی ترانه‌ایست


من با تو خواهم خواند


حتی اگر سختی این پیکار


همه چیز را با خود برد


خنده‌ات را نگه‌دار


که خنده‌ات


دلخوشی من است درین دیار


بدان امید من


که با توام


برخیز و با من بیا


برای پیکار


برای زندگی


پابه‌پای هم


دوشادوش هم


از کنار تمام هیاهوهای زندگی بگذریم و برویم


به جنگ سختی و غم


مگذار هیچ غمی


ما را آنی ز هم دور کند


مگذار هیچ رنجی


دل کوچک تو را رنجور کند


زندگی پیکارست


خوب میدانی


زندگی ترانه‌ است


خوب میخوانم


پس تو هم با من بجنگ


همراه من


پس تو هم با من بخوان


همنوا با من


راه دشوارست و زمان کوتاه


مقصد دورست


اما


امید با ماست


و مرگ با همه‌ی قداستش


در آنسوی پنجره‌های زندگی


چشم به‌راه ماست


آه ای امید نا امید من


این تمامی زندگیست


این داستان پیکار حقیقت و رویاست


این سختیها و نامرادیها


معنای تام زندگیست


امید نا امید من


همین فرصت زندگی زیباست


آسمان زیباست


عشق زیباست


رویا زیباست


خدا زیباست




امید نا امید من


نگهی به خویشتن کن


نگهی به عشق من کن
همسرم


همسفرم


زندگی پیکاری همیشه پابرجاست


این پیکار زیباست


تا وقتی خدا با ماست


دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

صورتگر


کوچه های سرد زمین یخ زده
سوز سرمای زمستان استخوان را سر زده
آب قندیل ناودان را تا زمین بر هم زده
کودکی سرما زده با دست های یخ زده
پاهای خیس بیرون از شکاف کفشها
سرخ انگشتان پا بیرون کفش شرم زده
چشم کودک در پی یک جای گرم
خانه ها را با نظر یک سر زده
کودکی از خانه گردی روی شیشه می کشد
با سرانگشتان خود نقاشی دل می کشد
سر خوش سرماست از نقاشی در هم زده
این طرف سرما و دستی یخ زده
ان طرف گرمای خانه شکل را بر هم زده
هر دو طفل اند!!!!!!
طفلکی بیرون خانه پلکها سنگین و خوابش یخزده
آن یکی در رختخواب خویش دائم غلت زده
در دو دستانش کتاب حق عدالت سر زده
شهر در خاموشی شب دیده را بر هم زده
بانگ از گلدسته می آید:
حی اعلی خیرالعمل!!!!!!!!!
کودکی بیرون خانه یخ زده.......
http://www.biabanetalab.blogfa.com/

۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

شهر رویا




جای من در کجای این دنیاست؟

کدامین سیاره مال من است

درین کهکشان؟

زمین آیا؟

در کدامین گوشه این زمین خاکی

وجبی مال من است؟

وجبی که در آن دمی آسوده بیارامم.

و کدامین ستاره مال من است

درین سپهر بیکران؟

که شبها با چشمکهایش

گم شوم در سرزمین رویاها

سوار بر اسب سبکبال خیال

بروم دشت به دشت

بروم کوه به کوه

شهر به شهر

و برسم به شهری

که نامش هست شهر رویا

باشد که در آنجا

دگر نبینم نشانی از ظلم و ستم را

دگر نبینم کودکان بی گناه کار را

که با نگاه معصوم و خیسشان

دست به دامان مردم میشوند

تا بار دیگر

از سر گیرند بازی پول و جیب را

باشد که دیگر نبینم

مادری غمناک را

که بر سر بالین فرزند تبدارش

خیره‌ به کیف خالی اش

اشک میریزد.

پدری آخر شب

با سری افکنده ، شرمسار

بازمیگردد

بر سر سفره‌ی بی نان

باشد که دیگر نبینم

دختری ، دخترکی

با ذهنی آشفته

در آغوش مردی ناشناس

پی پول میگردد

.

.

.

یادم آید سخنی

" دختران را باید در مدرسه‌ی مهر ثبت نام کرد

و شهریه‌ی شرمشان را پرداخت "

مدرسه‌اش یادم نیست

اما شهریه‌اش را خوب به‌ خاطر دارم

.
.
.

ابر سیاهی آمد به ناگاه

ستاره‌ام کو؟

اسب سفیدم راه را گم کرد

و من از شهر رویاها

به پایین افتادم

گیج و مبهوتم

من کجا هستم؟

جای من در کجای این دنیاست؟

باز هم در این میان غریبه‌ام

مرا کسی نمیشناسد چرا؟

آخه من نواده‌ی زرتشتم

خواهرزاده‌ی کاوه

دختر دایی کورش
دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

سهم من



دیشب نازکتر از حریر مهتاب به خیالم آمدی


ای دور از دست


و من خروشانتر از امواج مواج دریا


در پی تو


سخت خود را به سینه‌ی ساحل میکوبیدم


و سهم من اما


فقط


مشتی شن میشد


و تو ای مهتاب من


با لبخند


تکاپوی مرا نظاره می کردی


چه آرام و باشکوه .......
دلنوشته

سبوی امید




و تازه فهمیدم
معنای
مدایح بی صله‌ی
احمد شاملو را .....
تو پی رهایی باغ و بارانی ؟
کدام رهایی؟
کدام سبزینه‌ی باغ؟
و کدامین باران؟

چندین سال است در پی باران
رنگین کمانی پدیدار نمیگردد
.
.
.
.
.
اما بشنوید ای تلخکامی ها
با همه بی رحمیتان
سبوی امیدم لبریزست هنوز

حتی اگر صدها هزار مدایح هم درین دنیا بی صله بماند



گاهی به شما نزدیک
و گاهی دور
گاهی آرام و گه تند
پا به پایتان خواهم آمد

بیداری با من است
دلنوشته

کلاغه به خونه‌ش نرسید


امشب میخوام از اون کلاغ سیاه قصه‌ها بگم که هیچوقت به خونه‌ش نرسید. خیلی دلم میخواد بدونم این کلاغه خونه‌ش کجاست. که هیچوقت بهش نمیرسه.

اصلا آیا خونه‌ای هم داره؟ یا شاید کسی هست که نمیذاره اون به خونه‌ش برسه. اما آخه چرا؟

وقتی بچه بودم همیشه بهش فکر میکردم. دلم یه جورایی براش میسوخت آخه این کلاغ سرگردون همه‌ش توی این قصه‌ و اون قصه ویلونه، آخر سر هم به خونه‌ش نمیرسه.

راستی شاید تقصیر خود کلاغه باشه، نه؟

آخه اون همه‌ش داره تلاش میکنه که خونه‌ش رو توی قصه‌ها پیدا کنه اون هم آخر قصه‌ها وقتی که قصه به آخرش میرسه و دیگه جیزی برای گفتن باقی نمیمونه.

اگه من جای کلاغه بودم، چشمامو بهتر باز میکردم و از توی قصه‌ها پر میکشیدم می اومدم بیرون. آخه کلاغه تو پر و بال داری از تو قصه‌ها بیا بیرون برو توی جنگلها. اونجا میتونی روی هر درختی که خواستی برای خودت یه‌ لونه بسازی و همونجا بشه خونه‌ی تو.

آخه تو که مثل ما آدمها نیستی که کسی بخواد برات حد و مرز بذاره که اینجا میتونی باشی ولی اونجا نه. پس تو راحت تر از تمام آدمهایی که آخر قصه‌هاشون میگن کلاغه به خونه‌ش نرسید، میتونی به خونه‌ت برسی.

پس بال و پر باز کن. خودت رو از بند قصه‌ها رها کن. حالا دیگه تو یه پرنده آزادی . بپر بالای یه درخت تنومند بلند و یه خونه برای خودت بساز تا از سردرگمی دربیای.

ما آدمها هم یه فکری برای مصرع دوم شعر آخر قصه‌هامون میکنیم.

قصه‌ی ما به سر رسید کلاغه از بند قصه‌ی ما رها شد و به خونه‌ش رسید
دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

هوای خانه


هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی

عقاب تیز پر دشتهای استغنا

اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی

صدای زمزمهء عاشقانه آزادی

فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی

نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت

به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی

مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی

بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد

کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی

به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک

محبّت است که زنجیر می شود گاهی

گفتگوی خرد و دل 2



-خیلی سردمه اونقدر که فکر میکنم هیچوقت گرم نخواهم شد. سرم داره گیج میره‌ . یه زمزمه‌هایی توی گوشمه انگار چند نفر دارن با هم حرف میزنن و دارن منو صدا میزنن.


-یه وقت نری سمتشون .


-چرا؟ مگه چی میشه برم؟


-اونها دروغگو هستن، دارن نقشه میکشن.


- آخه چرا باید برای من نقشه بکشن؟ هیچ نمیفهمم. مگه من چیکار کردم؟


- بعضیها رو لازم نیست کاری بکنی ، آخه بعضی از آدمها ذاتشون خرابه.


- اما من فکر نمیکنم اونها دروغگو باشن اصلا بهشون نمیاد.


- آخه تو مهربونی.


- چه ربطی داره؟


- ربطش به اینه که قلبهای مهربون همه رو به نیکی میبینن و نمیتونن قبول کنن که بعضی از آدمها خیلی بد و دورو هستن و گفتار و کردارشون یکی نیست.


- آخه میدونی من معتقدم اگه خوب فکر کنم همیشه خوب میارم و اگه بد فکر کنم بد میارم.


- اما حقیقت رو چیکار میکنی ؟ این دنیا پر از آدمهای جورواجوره ، خوب ، بد ، یه‌رنگ ، دورنگ، کمرنگ، هزار رنگ . باید حساب اینها رو از هم جدا کنی وگرنه میشی یه‌ ساده‌لوح که همیشه مورد ظلم واقع میشه و اونوقته که بدجوری ضربه میخوری .


-ولی چه‌جوری؟ خیلی کار سختیه آخه من خیلی کوچیکتر از اونم که بتونم همه‌ی این رنگها رو بشناسم.


- پس یه کاری بکن .


- چی؟


- یادته همیشه حمید بهت میگفت یه دایره با یه شعاع مشخص دور خودت بکش و نذار کسی بیاد توش؟


- آره خوب یادمه .


- همین کارو بکن ، اینجوری از گزند آفات بدور خواهی بود .


- آره راست میگی شاید بهتر باشه دایره هه‌ رو بکشم دیگه وقتشه یه کم به خودم بیام . اون پاک کن جادویی که پیدا نمیشه پس بهتره دایره بکشم.


مدادم کو؟
دلنوشته

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

گفتگوی خرد و دل 1




- تو میدونی چرا روزهای خوب اینقدر زود میگذرن؟


-نه ، اما شاید چون قدرشونو نمیدونیم زود قهر میکنن و میرن .


-مگه چیزهای زخوب هم قهر کردن بلدن؟


-نمیدونم


-من خیلی از چیزهای خوب خوشم میاد ، اما ؟چرا همه‌ی ما بیشتر به بدیها فکر میکنیم؟ مگه توی زندگی چیزهای خوب وجود نداره که ما بهش فکر کنیم. مثلا وقتی کسی در حق کسی خوبی میکنه سریع فراموش میشه ، اما وقتی بدی بکنه تا دنیا دنیاست یاد آدم میمونه . خیلی عجیبه نه؟


-آره عجیبه ، البته چیزهای خوب تو این دنیا کم نیست خیلی هم زیاد فقط چشم دیدن میخواد ، مثلا آسمون ، عشق ، فکر ، هوا ، باران ، رنگین کمان و و و و اما جالبه که از بین این همه چیزهای خوب ما همه‌ش دنبال چیزهای بدیم.


-آخه بعضی وقتها آدم واقعا مجبور میشه به چیزهای بد هم فکر کنه ، بعضی از آدمهای بد وقتی دور و ورت هستن مجبورت میکنن.


-تا حالا فکرشو کردی وقتی آدم به خوبیها فکر میکنه ، چه حس زیبایی بهش دست میده؟


-آره همیشه همینطوره


-آه که چه‌قدر چیزهای خوب زود از دست میرن و چه‌قدر بدیها ماندگارن


-زمان چه‌قدر زود گذشت


-و چهره‌ دیگران چه‌قدر خوب نمایان شد


-و چه‌قدر ترسناک بود، هیچوقت یادم نمیره‌ جه کابوس سرد و تاریکی بود و هر لحظه در کمال ناباوری به حقیقت نزدیک و نزدیکتر میشد........


-تا بالاخره به آن پیوست و در آسمان زندگی دروغ شروع به وزیدن کرد.....
دلنوشته