۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه

شبانه

میان ِ خورشیدهای ِ همیشه
زیبائی‌ی ِ تو
لنگری‌ست ــ
خورشیدی که از سپیده‌دم ِ همه ستاره‌گان بی‌نیازم می‌کند.
نگاه‌ات شکست ِ ستم‌گری‌ست ــ
نگاهی که عریانی‌ی ِ روح ِ مرااز مِهر جامه‌ئی کرد
بدان‌سان که کنون‌امشب ِ بی‌روزن ِ هرگزچنان نماید که کنایتی طنزآلود بوده است.
و چشمان‌ات
با من گفتندکه فرداروز ِ دیگری‌ست
ــآنک چشمانی که خمیرْمایه‌ی ِ مِهر است!
وینک مِهر ِ تو:نبردْافزاری تا با تقدیر ِ خویش پنجه در پنجه کنم.
آفتاب را در فراسوهای ِ افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت ِ نا به هنگام‌ام گزیری نبود
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ ِ عزیمت ِ جاودانه بود.
میان ِ آفتاب‌های ِ همیشه
زیبائی‌ی ِ تو
لنگری‌ست
ــنگاه‌ات
شکست ِ ستم‌گری‌ست
ــو چشمان‌ات
با من گفتندکه فرداروز ِ دیگری‌ست.
احمد شاملو

سر درون



لرزش بی تاب صدایت از سر درونت خبرم می دهد.


کاش می شد رویاها را واقعا لمس کرد .


کاش عهدی و پیمانی نبود.


کاش دوری نبود، کاش نزدیکی نبود.


کاش عشق نبود، کاش جدایی نبود.


کاش غریبی نبود، کاش آشنایی نبود.


کاش من نبودم، کاش ما نبودیم.


اما نه کاش تنها ما بودیم و.....
دلنوشته

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

مادر


مادر برگ گلم ! مادر زیبایم ! کاش اینجا بودی. کاش بودی تا سراپایت را غرق در بوسه کنم. چه‌قدر امروز دلم هوایت را کرده، هر روزکه از زندگیم میگذرد بودنت را بیشتر نیازمندم حتی نیازمندتر از کودکی هایم . روزشماری می کنم تا باز هم ببینمت ای الهه زیبایی و شکیبایی.

وجودم را نثار قدمهایت میکنم تا ذره‌ای از خاک کوی بهشتی شوم که زیر پای توست.

دلنوشته

نیایش




ای که پشت پرده‌های غبارآلود غم نشسته‌ای و پنهانی به ما مینگری تا بلکه به‌ یادت بیفتیم و دمی را با تو بازدمیم.


ای که مهربانتر ازهمه‌ی مهربانی هایی ، ای که بودنت آنقدر عظیم است که نبودنت را بهتر میشود درک و اثبات کرد.


ای که هیچ جا نیستی و همه جا هستی ، ای که به هر زبان و شیوه‌ای ما را به سوی خود می طلبی ، ای که هیچوقت از ما غافلان غافل نبودی و نیستی و نخواهی بود، ای که حضور پر جلالت در زندگی همه‌ی ما نمایان است و ما هیچوقت نمی بینیمش .


نمی دانم تو را چگونه بخوانم که دلم خشنود شود که دمی آسوده شوم از هرچه هست و نیست . نمیدانم چگونه میتوانم حضور عظیمت را تاب بیاورم ...


با این همه پلیدی و پلشتی که جگرگوشه‌هایت به وجود آورده‌اند و میاورند چه شکیبا و آرام و زیبایی.


چه خرسندم از حضورت و چه کوچکم گاهی که نا امید میشوم و چه بزرگم با تو.


دلنوشته


عیدی


وقتی توی عید به بچه‌ها عیدی داده میشه ، شادی هم همراه عیدی ها به اونا داده میشه، با اینکه بچه‌ها میدونن که این هدیه دیر یا زود تموم میشه و از دستشون میره‌ اما بازم از اینکه عیدی دارن خوشحالن. بعضی هاشون از کم بودن عیدی شون ناراحتند و برخی حتی به کمش هم خشنود. بعضی از بچه‌ها عیدی هاشون رو تا مدتی بدون استفاده نگه میدارن و بعضیها اونجوری که دلشون میخواد خرجش میکنن. تازه بعضی هاشون برای خرج کردنش با بزرگترهاشون مشورت میکنن که خوب ازش استفاده کنن......

خلاصه اینکه برخی بچه‌ها به بهترین شیوه از عیدی هاشون استفاده میکنن و برخی ها به بدترین شیوه.....

حالا من اینا رو گفتم که فقط یه جمله بگم:

زندگی، عیدی خداونده که مانند همه عیدی ها دیر یا زود تموم میشه، پس چه خوبه که به بهترین شیوه‌ ازش استفاده کنیم وتا داریمش، قدرش رو بدونیم.

دلنوشته

۱۳۸۷ مرداد ۱۴, دوشنبه

جایگاه خورشید



سپیده‌دمان از مشرق خیالم طلوع میکنی


و من با شوق تو از خواب برمی خیزم


و با شور به‌ سوی کوی تو می آیم


و با دیدنت خیالم را به دستان پر مهر احساست میسپارم


و مهربانیت مرا با خود به اوج میبرد


و در شهر قصه‌ها رهایم میکند


تا به دنبال قصر رویاها بگردم و دمی بیارامم


مرا بال و پر میدهی و من پرواز میکنم


اوج میگیرم و بالا میروم و به ابرها میرسم


به جایگاه خورشید
دلنوشته

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

کابوس



پس از نه سال امشب برای اولین بار باز تو را گریستم. دروغهای رویایی ات را به یاد آوردم، قصر عشقی را که برایم ساختی و در یک چشم برهم زدن ویرانش کردی.....


عشق پوشالی ات را در ذهنم باز هجی کردم. ای خاطره‌ی تلخ ! ای عشق دروغین من! کاش هرگز نمی دیدمت که اکنون خاطره‌ی تلخ زندگیم شوی.


ای اندوه سرشار! دوستت ندارم، با آنکه تو ماندگارترین خاطره‌ام هستی اما دوستت ندارم. خوبیهایت را دوست ندارم مهربانیهایت را، اشک ریختن هایت را ، دیوانه‌بازی هایت را و عشقت را دوست ندارم چون فریبی بیش نبودند، نامهربانی ها و بی وفایی هایت را بیشتر دوست می دارم چرا که آنها حقیقت محض بودند.


آری امشب پس از گذشت نه سال، تو ای تندیس دروغین پاکبازی! باز بهانه‌ی تلخ گریه‌ من شدی.


خنجر یادت در قلب احساسم فرو رفت و قطره‌های خون آن از گوشه چشمانم روی گونه‌هایم سرازیر شدند.


ای ناپاک تر از دروغ! خوشحال باش که پس از نه سال باز هم باعث آزارم شدی، باز دلم را لرزاندی، باز نفسهایم به شماره‌ افتادند، باز روحم سرگردان شد و باز گریستم و گریستم ....


تخته‌پاره‌های کشتی عشقت در دریای پر تلاطم خاطراتم سرگردان شدند. سالها بود در میان گل و لای نشسته بودی ، چرا باز برخاستی؟ با کدامین موج سرکش باز به تکاپو افتادی؟


ای خاطره‌ی کهنه‌ی پرپر! دست از سر دلم بردار. هنوز سینه‌ام پر از چرک نامردیست، جای زخمهای عشقت را ببین.


میخواهم فریاد برآرم اما بغض راه گلویم را بسته است و اشک امانم نمی دهد.


خاموش و غمگین راهی کوچه‌باغهای ویران عشقت شدم. چه زمستان سردی بود آنجا، تا مغز استخوانم یخ بست.


پس از کمی پرسه ، بازگشتم ، راهی زندگی شدم و ای یادواره‌ تلخکامی و شکست! تو را به زندگی و یادت را به خاطره‌های دور سپردم .


ای کابوس ترین خواب من! ازحقیقی نبودنت خرسند شدم و لبخند زدم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
دلنوشته

خواب


در آسمان رویاهایم پرواز میکردم که خواب چشمانم را ربود و تو در خیال به رویاهایم پیوستی و خوابم را چنان شیرین کردی که پس از بیدار شدن انگار سالها بود که خواب بودم ، آرامشی عظیم سراپای وجودم را در بر گرفت . حس اهلی بودن باز مانند خونی در رگهایم جاری شد.

دلنوشته

پیشکش


ای خیال تو شیرین تر از قند

این دل من است فتاده در بند

همه پیشکش تو باد ای آشنا

این خیال و این دل و این قند و این بند
دلنوشته

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

پرواز


سپیدی کاغذ به سان آسمان است




و واژه‌ها به سان پرندگان




که در پهنه‌ی آسمان به پرواز در می آیند




و اوج میگیرند




پرندگان آشیان گم کرده




در پهنه‌ی کاغذ




به دنبال لانه‌ای می گردند




که در آن آشیان گزینند




و تو




به سان بلندترین و تنومندترین درخت




سر به آسمان کشیده‌ای




تا شاخه‌هایت




لانه‌ای شود برای پرندگان




و قلمم




بالی می شود برای




اوج گرفتن واژه‌ها
دلنوشته