ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

غروب خورشید


گاهی غروب خورشید رو من و گلم و گوسفندی که یه دوست برام کشیده ، با هم میشینیم میبینیم ، و گاهی هم تنهایی میشینم بهش خیره میشم ، آخه گلم از غروب خوشش نمیاد ، دلش میگیره . دیروز توی سیاره‌م چهار بار خورشید غروب کرد ، یه روزهایی غروب کردن خورشید رو دوست دارم و میشینم با لذت بهش خیره میشم ، اما گاهی هم نه ، گاهی وقتی غروب خورشید رو میبینم دلم میگیره و حتی گریه‌ هم میکنم ، اما باز هم با همه دلتنگیهاش زیباست. چون میدونم حتی پس از شب یلدا بازهم خورشید متولد میشه و طلوع میکنه. و میدونم که هر شب شب یلدا نیست.

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

چیزی از جنس نور


توی کوچه پس کوچه‌های تاریک و ساکت زندگی ،همون وقتی که سرگردون و حیرون میون آسمون و زمین ، گاهی تند و گاهی یواش قدم برمیداری ،همون وقتی که گامهات هر آن سست تر و سست تر میشه،
یه چیزی هست که تو رو به خودش میکشونه ، چیزی از جنس نور ، چیزی مثل مهربونی ، یه حس خوب ، اعتماد، چیزی که نمیذاره تو احساس ترس و شکست و نا امیدی بکنی ، همون حسی که خیلی قوی و خوبه ، اون خدای مهربونه

دلنوشته

ماهی



ماهی کوچیک قلبم توی تنگ بلورین دلم با حبابها بازی میکنه ، اونها رو تا لبه تنگ میکشونه و بعد با چسبوندنشون به دیواره تنگ حبابها رو میترکونه .


انگار داره با هاشون بازی میکنه ، شایدم بازی نباشه ، شاید یه جور حرف زدنه، یه نشونه‌س، نمیدونم.


اما هرچی که هست باعث جلب توجه میشه.


اما وای از روزی که به هیچ کدوم از نشانه‌ها توجهی نشه.......
دلنوشته