ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

بر گردان منشور کوروش بزرگ


بر گردان منشور کوروش بزرگ نشان داد که نخستین منشور جهانی حقوق بشر را ایرانیان در سال ۵۳۸ پیش از میلاد بیان نموده و مورد اجرا گذارده‌اند.

در سال ۱۳۴۸ خورشیدی (۱۹۶۹م)پس از گذشت ۲۵۰۷ سال پس از صدور فرمان مزبور، نمایندگان کشور‌های گوناگون با قرار گرفتن بر آرامگاه کوروش هخامنشی در پاسارگاد از او به عنوان نخستین پایه گذار حقوق بشر و آزادی انسان، قدردانی کردند. تاکنون یکبار در سال ۱۹۷۱ مسئولان موزه بریتانیا این لوحه را به درخواست حکومت ایران به تهران قرض دادند که مخالفت دولت انگلیس با این اقدام سبب بروز تنش میان مسئولان دولتی و موزه بریتانیا شده بود. در روزگاری که کوروش بزرگ به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود. متن این منشور چنین است : «منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. برده داری را بر انداختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. ... من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند. خدای بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم ... من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند ... من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم. من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام می‌گذارم. همه ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من .در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند. تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال ودارایی های دیگری را با زور تصاحب کند. اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند. هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شده‌اند تنبیه شود. من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را می گیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود. شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.» یادآوری این نکته ضروری است که بسیاری از موارد اعلامیه جهانی حقوق بشر از قبیل برابری زن و مرد، آزادی بیان، آزادی اندیشه، آزادی کار، آزادی مسافرت، آزادی در انتخاب همسر و خیلی از آزادیهای دیگر که در منشور حقوق بشر آمده ریشه در گاتهای زرتشت دارند .

جایگاه


این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، می‌تواند برتر باشد از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده. اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با بیان و ساختارش بسیار قابل توجه‌است، اما منشور آزادی که توسط پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر معنوی تر میاید. با مقایسه اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران باستان در آن، باارزشتر نمود می‌کند. این لوح با عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر جهانی شناخته می‌شود لوح کوروش که پس از تسخیر بابل و شکست بخت النصر توسط کوروش به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده بود نخستین بیانیه حقوق بشرجهانی است که کوروش در آن همه طوایفی را که در زمان امپراتوری بابل به اسارت درآمده بودند آزاد و به آنها اجازه نقل مکان و زندگی آزاد در هرکجای امپراتوری خود را داد. کوروش پادشاه بزرگ ایران قوم یهود را نیز از اسارت امپراتوری بابل آزاد کرد. در این کتبیه کوروش خود را معرفی نموده و اسم پدر، جد اول، دوم و سوم خویش را نام می‌برد و اعلام می‌دارد که پادشاه ایران و پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه (کشورهای اطراف ایران) می‌باشد، آنگاه در مقام بیان حقوق بشر و منشور آزادی خویش اعلام می‌دارد : .

***************************************************************************

ادامه‌ این رو در پست بعدی میذارم براتون.

فرمان کورش بزرگ


"فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد"


تاریخچه در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲)به هنگام کاوشها در بابِل در میان رودان (بین النهرین)، باستان شناس ایرانی، هرمز رسام یک استوانه سفالین کوچک از گل پخته (۲۳ سانتیمتر)، یافت، که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود. جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی متر طول و۱۱ سانتی متر عرض دارد و در حدود۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است. بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌ای استوانه مربوط به سال ۵۳۹ (پ.م) از سوی كوروش بزرگ پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده‌است و به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده‌است. استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در شهر لندن نگاهداری می‌شود. ازسوی دیگر در سال‌های کنونی آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل می‌دانستند، پاره‌ای از استوانه کوروش بزرگ است که از سطر‌های ۳۶ تا ۴۳ آن می‌باشد. از این رو این قسمت که در دانشگاه ییل(Yale) آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه لندن گسیل و به استوانه اصلی پیوست گردید. کوروش بزرگ بعد از خاتمه زمستان در اولین روز بهار، در بابل تاجگذاری کرد. شرح کامل تاج گذاری کوروش و حوادث آن دوران، به صورت مفصل توسط «گزنفون» سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ظبط و بیان شده‌است . کوروش بعد از تاجگذاری، در معبد مردوک خدای بزرگ بابل، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود . متن سخنرانی و کتبیه کوروش تا این اواخر نامعلوم بود. تا اینکه اکتشافات در بین النهرین از ویرانه قدیم شهر «اور» کتبیه‌ای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد، همان متن منشور آزادی نوع بشر، کوروش میباشد. این لوح در حال حاضر یکی از با ارزش ترین اشیای تاریخی است که در موزه بریتانیا از آن نگهداری می‌شود. فرمان حقوق بشر کوروش یا استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد می‌شود. کوروش، موسس پادشاهی ایران و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میانرودان (بین انهرین) و آموزش همزیستی عقیدتی به انسان‌ها، مردوخ که کهن ترین خدای بابل بود را به رسمیت شناخته، در پیشگاهش کرنش کرده بر دستش بوسه زد و او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی ساکنین پیشین سرزمینها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۸, چهارشنبه

نکته های زندگی1



1 هر روز به سه نفر اظهار ادب کن.
2 در خانه یک حیوان نگ هدار.
3 حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
4 سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار.
5 به پیشخدمتی که برایت صبحانه میاورد، بیشتر انعام بده.
6 با صمیمیت دست بده.
7 در چشم دیگران نگاه کن.
8 از عبارت متشکرم به وفور استفاده کن.
9 از عبارت خواهش می کنم به وفور استفاده کن.
10 نواختن یک ساز را یاد بگیر.
11 در حمام آواز بخوان.
12 از نقرۀ مرغوب استفاده کن.
13 درست کردن غذاهای تند را خوب یاد بگیر.
14 در هر بهار گلی بکار.
15 یک سیستم صوتی عالی برای خودت دست و پا کن.
16 اول سلام کن.
17 کم تر از درآمدت خرج کن.
18 اتومبیلهای ارزان قیمیت سوار شو، اما بهترین خانه ای را که در توان داری بخر.
19 کتاب های خوب را بخر، حتی اگر نخوانی.
20 خود را و دیگران را ببخش.
21 سه لطیفۀ مؤدبانه یاد بگیر.
22 کفش های واکس خورده به پا کن.
23 از نخ دندان استفاده کن.
24 بی هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذرد.
25 هر وقت احساس کردی استحقاقش را داری، درخواست ارتقا کن.
26 در مبارزه، ضربۀ اول را بزن، محکم هم بزن.
27 قرض هایت را زودتر پس بده.
28 بعضی اوقات به دیگران یاد بده.
29 بعضی اوقات از دیگران یاد بگیر.
30 هرگز خانه بدون بخاری نخر.
31 آنچه را بچه‌ها به حراج گذاشته اند، بخر.
32 یک بار در زندگی یک اتومبیل کروکی بخر.
33 با مردم همان گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند.
34 فرق میان موسیقی شوپن، موتسارت و بتهون را یاد بگیر.
35 در روز تولدت درختی بکار.
36 سالی یکی دو بار خون اهدا کن.
37 دوستان تازه پیدا کن، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار.
38 راز نگهدار باش.
39 عکس های فوری زیاد بگیر.
40 هرگز شیرینی خانگی را رد نکن.

در گلستانه


دشت‌هايي چه فراخ!

كوه‌هايي چه بلند

در گلستانه چه بوي علفي مي‌آمد!

من در اين آبادي،

پي چيزي مي‌گشتم:

پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي.

پشت تبريزي‌ها

غفلت پاكي بود،

كه صدايم مي‌زد.

پاي ني‌زاري ماندم،

باد مي‌آمد،

گوش دادم:

چه كسي با من، حرف مي‌زند؟

سوسماري لغزيد.

راه افتادم.

يونجه‌زاري سر راه.

بعد جاليز خيار، بوته‌هاي گل رنگ و فراموشي خاك.

لب آبي

گيوه‌ها را كندم، و نشستم،

پاها در آب:

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است!

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.

چه كسي پشت درختان است؟

هيچ،

مي‌چرخد گاوي در كرت

ظهر تابستان است.

سايه‌ها مي‌دانند، كه چه تابستاني است.

سايه‌هايي بي‌لك،

گوشه‌يي روشن و پاك،

كودكان احساس! جاي بازي اين‌جاست.

زندگي خالي نيست:

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

در دل من چيزي است،

مثل يك بيشه نور،

مثل خواب دم صبح

و چنان بي‌تابم،

كه دلم مي‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.

دورها آوايي است،

كه مرا مي‌خواند."

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

من کيستم؟


من کيستم



بلقيس سليماني : من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. من کيستم؟،،

یه پسر دوست داشتنی


من تصمیم گرفته‌م که شهاب رو بهتون معرفی کنم. نمیتونم راجع بهش هیچی بگم چون زبونم قاصره‌ بهتره خودتون قضاوت کنید در مورد این پسر دوست داشتنی . این یکی از گفته‌هاشه :

زمين يا مشتری
تا به حال فکر کردید اگر کره ی زمین سیاره ی مشتری بود چه می شد؟

اگرکره ی زمین مشتری بودهمه ی کشور ها چهارده هزار برابر می شدند یا اینکه کشور های دیگری درست می شد.

جمعیت انسان ها از هفت میلیارد به نودوهشت تریلرون نفر می رسید.

آب به نسبت خیلی بیشتر می شد.

اگه پامون جایی گیر می کرد دیگه زمین نمی خوردیم ( مشتری می خوردیم).

***************************************************************

راستی پدرش گفت خوشحال میشه براش کامنت بذارین پس حتما اینکارو بکنین.اینم ادرس وبلاگش

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

زن


از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟ او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود.بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.و شش جفت دست داشته باشد.فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .خداوند فرمود:نمي شود !!چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.فرشته نزديک شد و به زن دست زد.اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد. آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد. خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش.فرشته متاثر شد.شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.همواره بچه ها را به دندان مي کشند.سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.بار زندگي را به دوش مي کشند،ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.وقتي خوشحالند گريه مي کنند.و وقتي عصباني اند مي خندند.براي آنچه باور دارند مي جنگند.در مقابل بي عدالتي مي ايستند.وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.بدون قيد و شرط دوست مي دارند.وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد.قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آوردزن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشندزن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارندخداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد فرشته پرسيد:چه عيبي ؟ خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند.

مادر


ای مادر عزیز که جانم فدای تـــو
قربان مهربانی و لطف و صفای تو
هرگز نشد محبت یاران و دوستان
همپایه محبت و مهر و وفـــای تو
مهرت برون نمی رود از سینه ام که هست
این سینه خانه ی تو و این دل سرای تو
آن گوهر یگانه دریای خلقتی
کاندر برون زعهد مدح و ثنای تو
هر بهره ای که برده ام از حسن تربیت
باشد زفیض کوشش بی منتهای تو
ای مادر عزیزم که جان داده ای مرا
سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو
اگر جان خویش هم زبرایت فدا کنم
کاری بزرگ نیست که باشد سزای تو
تنها همان توئی که چو برخیزی از میان
هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو
خوشنودی تو مایه خوشنودی من است
زیرا بود رضای خدا در رضای تو
گر بود اختیار جهانی به دست من
می ریختم تمام جهان را به پای تو



ابوالقاسم حالت


این دو شعر هم تقدیم به مادرم که‌ از برگ درخت هم بهتره

مادر


نمی دونم رو کدوم حریر و مخمل بنویسم اسمتو با یاس و پونه
با کدوم برگ و کدوم جوونه سبز بنویسم مادر ای چراغ خونه
واژه مادر رو از عشق ميشه ساخت تو حجم خورشيد
میشه از زلال شبنم حرمت مادر رو فهمید
توی باغ التماسم ساقه سبز دعایی
مادر ای روح حقیقت تو کلامی از خدایی
دو تا چشمای نجیبت مثل آینه روبرومه
خاک پاهای تو بودن تا قیامت آرزومه

پدر


کودکی، دخترکی ، موقع خواب
سخت پاپیچ پدر بودو از او می پرسید
زندگی چیست؟
پدرش از سر بی صبری گفت
زندگی یعنی عشق
دخترک با سر پر شوری گفت
عشق را معنی کن!
پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من
دخترک خنده برآورد ز شوق
گونه های پدرش را بوسید
زان سپس گفت:
پدر ... عشق اگر بوسه بود.. بوسه هایم همه تقدیم تو باد...........
تقدیم به همه ی پدرای خوبه دنیا ،مخصوصا پدر خوب خودم که خیلی دوستش دارم

چتر سفید


خانه‌ی ما اینجاست

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می خواهد وارد خانه‌ی پرعشق و صفای من گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهارمی نویسم

ای یارخانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه‌ی دوست کجاست؟

برگرفته از وبلاگ چتر سفید

دل ديوانه


بخواب آرام دل ديوانه

با تو رفتم، بي تو باز آمدم از سر كوي او ،دل ديوانه

پنهان كردم، در خاكستر غم آن همه آرزو، دل ديوانه

چه بگويم با من اي دل چه ها كردي تو مرا با عشق او آشنا كردي

پس از اين زاري مكن هوس ياري مكن تو اي ناكام دل ديوانه

با غم ديرينه ام به مزار سينه ام بخواب آرام دل ديوانه

با تو رفتم،بي تو باز آمدم از سر كوي او،دل ديوانه

پنهان كردم، در خاكستر غم آن همه آرزو،دل ديوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها كردي تو مرا با عشق او آشنا كردي

پس از اين زاري مكن هوس ياري مكن تو اي ناكام ، دل ديوانه

با غم ديرينه ام به مزارسينه ام،بخواب آرام دل ديوانه

بخواب آرام دل ديوانه

گله یی بێ

گله یی بێ


بڕوام نه بوو


روژێک دادێت تۆ ش ده بی به یادگارم


ئه بێت به مۆ م به فرمێسک له چاوانم ده باریت


بڕوا ناکه م تۆ دلت بێت وه ڵامم نه ده‌یته وه


ئه مه دووایین بڕیارت بێت ،


من له بیر خۆت به ریته وه


گله یی بێ گله یی بێ گله یی


هه واڵێکت نه گه یی نامه یه کت نه گه یی


تۆ بوویت ناخی منت پڕ کرد له گریان و که ساسی


به ر له وه ی تۆ بناسم که ی گریانم ئه ناسی


ئێمشه و ته مه ن له چاوانما وه ک مۆ م ئه توێته وه


ئه و رۆژانه که گریاوم هه مویم ده وێته وه


گله یی بێ گله یی بێ گله یی هه واڵێکت نه گه یی ، نامه یه کت نه گه یی

reasons to smile


Life gives you a hundred reasons to
cry. But you can give life a
thousand reasons to smile...

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه

دلنوشته


بنام یکتا اورمزد دانا

دلم می خواد بنویسم.برای خودم برای دلم برای دل نوشته.... اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم و از چی بگم اینقدر حرف توی دلم تلنبار شده که‌ نمی تونم بر روی کاغذ بیارمشون. یادمه یه‌ موقعی راحت حرفهای دلم رو مینوشتم و چقدر احساس خوبی بهم دست میداد،سبک می شدم ، دلم آروم می شد .یکی از دوستام بهم گفت مهم اینه که دوباره شروع کنی . خب منم شروع کردم تا ببینم بعدا به کجا میرسم ، ببینم آیا واقعا میتونم اینهمه حرف نگفته رو طوری بر روی کاغذ بیارم که خوندنی بشه ، امیدوارم که‌ بتونم . پس اگه دوستم نیستی نگاهی کن و بگذر و اگه دوستی بهم کمک کن ......... خرد نگهدارتون

ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

دردهاي من

دردهاي من جامه نيستند تا زتن در آورم
چامه و چكامه نيستند تا به رشته ی سخن در آورم
نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است
دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد من زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نام هايشان جلد كهنه ی شناسنامه هايشان درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ی سرودنم درد مي كند
انحناي روح من شانه هاي خسته ی غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا ؟دردهاي دوستي كجا؟.........

"قيصر امين پور"

HARSH WORDS


سخن درشت/ تند

بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم
اوو!! معذرت ميخوام
من هم معذرت ميخوام
دقت نكردم
من واين غريبه .ما خيلي مؤدب بوديم

خداحافظي كرديم و به راهمان ادامه داديم

اما در خانه چيزي متفا وت گفته میشه

با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم

كمي بعد آنروز، در حال پختن شام بودم

پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د

همينكه برگشتم به اوخوردم

وتقريبا" انداختمش

بااخم گفتم اه !! ازسرراه برو كنار"

قلب كوچكش شكست ورفت

نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم

وقتي توي تختم بيدار بودم

صداي آرام خدا دردرونم گفت

آداب معمول را رعايت ميكني وقتي با يك غريبه برخورد ميكني

اما با بچه اي كه دوستش داري بد رفتار ميكني

برو به كف آشپزخانه نگاه كن

آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني

آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است

صورتي و زرد و آبي خودش آنها را چيده

آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه

وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي

در اين لحظه احساس حقارت كردم

واشكام سرازيرشدند

آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم

بيدار شو كوچولو ، بيدار شو

اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟

او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم

ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن

ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو

گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم

نميبايست اونطور سرت داد بکشم

گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان

گفتم :من هم دوستت دارم پسرم

و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو

عشق ممنوع



عشق ممنوع



دوستت دارم نازنینم

گل زیبای من دوستت دارم بی آنکه
تو بر زبان بیاوری که دوستم داری
دوستت دارم حتی اگر به گریه های من
تو بخندی بی آنکه بدانی که چه‌قدر دلم شکسته است
دوستت دارم حتی اگر قلب تو سنگ باشد
و قلب شیشه ای مرا بشکند
دوستت دارم چون می دانم که یک دنیا
احساس و محبت را در قلبت پنهان نگه داشته ای
پاک است و زلال مانند پاکی آب قلبی که
عزیزم باور کن به تو نیاز دارم تا که
قلب ویران مرا آبادسازی
تا که مرا به آرامی به ساحل دریا برسانی
چراکه روی
موجهای خروشان دریای غم، دارم با عشق، با پریشانیم جان می دهم
تو بیا و با عشقت دل مرا نوایی ده
تو بیا
تا جان دوباره ای بگیرم
ناز من تو بیا و دل سوخته مرا با محبتت
جانی ده
تو بیا تا با وجود تو آرامی وجودم را باز یابم

عزیزم به من اعتماد کن و
برای لحظه‌ای قلب مرا با تمام وجودت حس کن
بدان که دوستت دارم و تپش قلبم برای توست

تومی توانی ویرانی زندگی مرا به
آبادی تبدیل کنی

تو بیا و نگاه مهربان خودت را در
قلبم جای بده،
تو بیا و در قلب عاشقم بمان
تو بیا و با صدای گرم و دلنشینت دردهای دل
غمگینت را برایم بگو
و صدا کن مرا
و سکوت تلخ زندگی را که مدتهاست خانه قلب مرا
فرا گرفته است بشکن
و پر از راز مهربانی کن

مهربانم
قلب ویرانم را ازمحبت قلبت
لبریز کن
و بدان که تو خون جاری رگهای منی و در تمام وجودم
جریان داری
قلبم بی صبرانه می تپد
تنها برای با تو بودن
بی صبرانه می تپد و تا زنده است
مال توست
بگذار قلب تو هم مال من باشد تا قلبم تنها نباشد

Smko-Bekes

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

عشق باید خودش بیاد


اونی كه تو یه جای كوچیك و تو یه زمان كوتاه به وجود می آد ، عشق نیست. اون كسی كه میره تا عاشق بشه ، به عشق نمی رسه عشق باید خودش بیاد اون پسر یا دختری كه منتظره تا مثلا عصری از خونه بره بیرون تا یكی رو بینه یا یكی بیاد طرفش تا عاشق بشه و بعدش بشینه تو اتاق و نوار بذاره و گریه كنه دنبال عشق نمی گرده می خواد بازی كنه می خواد بگه كه من مثلا عاشق شدم عشق یه چیز كور نیست عشق باید روشن باشه عشق از سر ناچاری نیست عشق باید خودش یه چاره باشه عشق زمان لازم داره

سفر




سفر به سوی سرنوشتی نو


روز اول با دلی تنگ ولی با هزار امید و آرزو ترکت کردیم ؛ گرچه خیلی دوستت داشتیم ولی مجبور بودیم ؛ وقتی اونجا بودیم مشکلات و سختیها نمیذاشت به تو فکر کنیم ولی حداقل خوبی اینجا اینه که دیگه همیشه بهت فکر میکنیم. باور کن خیلی دوستت داریم و دوری از تو خیلی ناراحتمون میکنه . شاید باورت نشه ولی بهت افتخار میکنیم از ته دل . کاش میشد و پیشت میموندیم ولی حیف که نشد . فقط از خدا میخواهیم که دوباره بتونیم برگردیم ولی با دستی پر .........
دوستت داریم ای سرزمین زیبا

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

عشق




کی اشکاتو پاک ميکنه


کي اشکاتو پاک ميکنه

شبا که غصه داري

دست رو موهات کي ميکشه

وقتي منو نداري

شونه کي مرهم هق هقت ميشه دوباره

از کي بهونه ميگيري

شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز

کي چشم به رات نشسته

از جلو پات جمع ميکنه

برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه

حتي شباي يلدا

تا خنده رو لبات بياد

شب برسه به فردا

کي از سرود بارون

قصه برات ميسازه

از عاشقي ميخونه

وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون

چشماشو هم ميذاره

نکنه ستاره اي بياد ياد تو رو نياره

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

مرا ببخش


رفتم مرا ببخش


رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهي بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

رفتم كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم ‚ مگو ‚ مگو كه چرا رفت ‚ ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت چو نور صبح

بيرون فتاده بود يكباره راز ما

رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز


ديگر سراغ شعله آتش زمن مگير


مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم


مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير


روحي مشوشم كه شبي بي خبر ز خويش


در دامن سكوت بتلخي گريستم


نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها


ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم


*فروغ فرخزاد*

نبض خاطرات





اي مهربان




وقتي كه خورشيد به پيشواز شب مي رود و كوچه

از صداي آخرين عابر تهي مي گردد، با كوله باري

از غم و درد مي روم و تورا با تمام خاطرات در

ميان كوچه هاي هميشه ساكن شهر تنها مي گذارم.

گريه نكن، واعظ شكوفايي باران من!

بايد بروم تا با غم غربت خويش، غم غربت را از

جاده هاي عاشقان بردارم اما بدان كه نبض خاطرات

من هردم مي تپد به ياد تو...

تو بمان !




تو بمان !
میدانی خسته ام ...
با نگاهت دستانم را بگیر
ولی
به من دست نزن !
هنوز جای زخمهایم پر از چرک نامردی است !!!
اما نگاه تو مهربان است و مطمئن
آرامشم باش ...

نجاتم بده




نجاتم بده


از این سفره ی سرد و خالی


از این سر پناه خیالی


نجاتم بده ، نجاتم بده


از این خواب عاشق کش بد


از این فکر باید نباید


نجاتم بده ، نجاتم بده


از این صحنه ی پر هیاهو


تو از ترس چاقو در آهو


نجاتم بده ، نجاتم بده


از این لحظه های کشنده


از این ضجه های زننده


نجاتم بده نجاتم بدهنجاتم بده نجاتم بده


نباید بذاری ستاره بمیره


نباید دل شادی ما بگیره


نباید که این ترس دوری بریزه


همین وحشت از تو مردن عزیزه


همین نم نم غم ، کنار تو خوبه


چه خالی ، چه پر ، مثل شعر نو خوبه


جهان با تو سرریز و لبریز رنگه


کنار تو آوارگی هم قشنگه

خداحافظ


نه اینکه رفتنت ساده‌ست.....
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده‌ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده‌ست
خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

شب تنهايي خوب




شب تنهايي خوب


گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.


شب سليس است، و يكدست ، و باز.


شمعداني ها


و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.


پلكان جلو ساختمان ،


در فانوس به دست


و در اسراف نسيم ،


گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.


چشم تو زينت تاريكي نيست.


پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.


و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد


و زمان روي كلوخي بنشيند با تو


و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.


پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :


بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

درود



درود بر دوستان مهربانم
من بیان هستم 29 سالمه . خوشحالم از اینکه‌ به وبلاگ من سر زدین .اگه لطف کنید و پیام هم برام بذارین خوشحالم میکنید.بازم بهم سر بزنین.
با سپاس فراوان
این هم آدرس ایمیل من : bayan5480@gmail.com