ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

آسوده خاطرم



آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج می‌فرستی و گر تیغ می‌زنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغ غمزه خون خوار و لعل لب
مجروح می‌کنی و نمک می‌پراکنی
ما خوشه چین خرمن اصحاب دولتیم
باری نگه کن ای که خداوند خرمنی
گیرم که برکنی دل سنگین ز مهر من
مهر از دلم چگونه توانی که برکنی
حکم آن توست اگر بکشی بی‌گنه ولیک
عهد وفای دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد به حکم آنک
ما پاک دیده‌ایم و تو پاکیزه دامنی
از من گمان مبر که بیاید خلاف دوست
ور متفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی دیده‌ها بدوز
پیکان چرخ را سپری باشد آهنی
با مدعی بگوی که ما خود شکسته‌ایم
محتاج نیست پنجه که با ما درافکنی
سعدی چو سروری نتوان کرد لازمست
با سخت بازوان به ضرورت فروتنی

سعدی

ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

نقاشی


مثل بچه‌ مهدکودکیها عکستو روی پتو نقاشی میکنم با چشمهایی بزرگ و مژه‌هایی بلند و یه لب خندون ، اما یه دل بزرگ که بیشتر نقاشیمو در بر میگیره . بهش نگاه میکنم ، چه‌قدر شبیه خودته مامانی ، بغلش میکنم انگار واقعن توی بغلتم ، گریه‌م میگیره و یه دل سیر میبارم ، برای اینکه هر لحظه که بهت فکر میکنم ، دلم آتیش میگیره و میفهمم که بی مامانی چه‌قدر سخته...... کاش هیچوقت هیچ کسی بی مامان نشه .میدونم آرزویی محاله اما .....
مامانم دوستت دارم بهت نیاز دارم.توروخدا تنهام نذار.

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

ماندگار








خیلی خوابم می آید، دراز میکشم ، سرم را بر روی بالش میگذارم و چشمانم را میبندم تا کمی بخوابم . چشم که برهم می نهم ، باز هم صورت نازت در برابر دیدگانم نمایان میشود با آن نگاه پر از حرفت ، با آن چشم پر از خونت.



نمیدانم به کدامین گناه اینچنین غرق به خون گشتی ، پی چه بودی که چنین تاوان سنگینی را پس دادی.



آن شبی که برای اولین بار دیدمت نیز خواب از چشمانم ربودی ، یادت هست ؟



میدانی ندا از آنروز که تورا شناختم ، گاهی با خودم میگویم خوش به حالت که چه خوب رفتی ، چه سرخ رفتی ، چه پررنگ رفتی. کاش من هم روزی مثل تو میتوانستم بروم و با رفتنم دنیایی را تکان دهم و از خواب غفلت بیدار کنم.



نازنینم ! کاش میدانستم وقتی که به دوربین خیره شده بودی ، همانی را در دل داشتی که من فهمیدم؟ انگار با نگاهت از من، از ما ، از دنیا می خواستی که نگذاریم خونت پایمال شود ، می خواستی که هیچگاه آرام پرپر شدنت را فراموش نکنیم. منکه از نگاه پر تمنایت اینرا خواندم و هرگز از یادت نخواهم برد.



هنوز هم نگاهم به نگاهت گره‌ خورده است ندا . هنوز هم دلم غرق در خون سرخ و پاک روی صورتت است.



ندای زیبا! با پرپرشدنت دل جهانیان را به‌درد آوردی ، اما بدان عزیزم که برای نسل خودت و چه بسا نسلهای بعدی نیز اسطوره شدی. بدان که اگر یک ندا از پدر و مادرش گرفته شد ، هزاران هزار ندا ساخته شد.



نمیدانم آنکه هراسان فریاد میزد ندا بمان ، پدرت بود یا استادت ، اما فرقی نمیکند ، میخواهم به او بگویم که ندا ماند .



او گفت نترس و تو نترسیده بودی ، او گفت بمان و تو ماندی .



تو سرخ و گلگون شدی و سبز ماندی . آسوده بخواب ای بزرگ شهید کوچک! ای ماندگار! ای زیبا!



دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

خسته‌ام


چه سکوت غمگینی

گاهی درد غربت را چه خوب میشود حس کرد

همه‌چیز بوی تلخی میدهد

چه بغض سنگینی

بگذار بشکنم این سکوت را با این بغض

خسته‌ام

از اینهمه گریز

یا به حبس ابد محکومم کن

یا رهایم ساز

دلنوشته

هشدار

تکاپوهای پرشور من
و هجوم خالی بن بست همیشگی تو
تا کجا صبوری امید؟
دارم تمام میشوم
ناخوانده‌ام مگذار خدا را!
دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

درون معبد هستی


درون معبد هستي


بشر در گوشه محراب خواهش هاي جان افروز


نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهاي هستي سوز


به دستش خوشه پر بار تسبيح تمناهاي رنگارنگ


نگاهي مي كند سوي خدا از آرزو لبريز


به زاري از ته دل يك دلم ميخواست ميگويد


شب و روزش دريغ رفته و ايكاش آينده است


من امشب هفت شهر آرزوهايم چراغان است


زمين و آسمانم نورباران است


كبوترهاي رنگين بال خواهش ها


بهشت پر گل انديشه ام را زير پر دارند


صفاي معبد هستي تماشايي است


ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه ميريزد


جهان در خواب


تنها من در اين معبد در اين محراب


دلم ميخواست بند از پاي جانم باز مي كردند


كه من تا روي بام ابرها پرواز مي كردم


از آنجا با كمند كهكشان تا آستان عرش مي رفتم


در آن درگاه درد خويش را فرياد ميكردم


كه كاخ صد ستون كبريا لرزد


مگر يك شب ازين شبها ي بي فرجام


ز يك فرياد بي هنگام


به روي پرنيان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد


دلم ميخواست دنيا رنگ ديگر بود


خدا با بنده هايش مهربان تر بود


ازين بيچاره مردم ياد مي فرمود


دلم ميخواست زنجيري گران از بارگاه خويش مي آويخت


كه مظلومان خدا را پاي آن زنجير


ز درد خويشتن آگاه مي كردند


چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد


چه شيرين است اما من


دلم ميخواست اهل زور و زر ناگاه


ز هر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را برنمي چيدند


دلم ميخواست دنيا خانه مهر و محبت بود


دلم ميخواست مردم در همه احوال با هم آشتي بودند


طمع در مال يكديگر نمي بستند


مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند


ازين خون ريختن ها فتنه ها پرهيز مي كردند


چو كفتاران خون آشام كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند


چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده است


چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي در آسمان دهر تابنده است


چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است


دلم ميخواست دست مرگ را از دامن اميد ما كوتاه مي كردند


در اين دنياي بي آغاز و بي پايان


در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نميماند


خدا زين تلخكامي هاي بي هنگام بس ميكرد


نمي گويم پرستوي زمان را در قفس ميكرد


نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد


همين ده روز هستي را امان مي داد


دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان ميداد


دلم ميخواست عشقم را نمي كشتند


صفاي آرزويم را كه چون خورشيد تابان بود ميديدند


چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند


گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند


به باد نامرادي ها نمي دادند


به صد ياري نمي خواندند


به صد خواري نمي راندند


چنين تنها به صحراهاي بي پايان اندوهم نمي بردند


دلم ميخواست يك بار دگر او را كنار خويشتن مي ديدم


به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم


دلم يك بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش دست و پا ميزد


شراب اولين لبخند در جام وجودم هاي و هو ميكرد


غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو مي كرد


دلم ميخواست دست عشق چون روز نخستين هستي ام را زير و رو ميكرد


دلم ميخواست سقف معبد هستي فرو ميريخت


پليدي ها و زشتي ها به زير خاك ميماندند


بهاري جاودان آغوش وا ميكرد


جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد


بهشت عشق مي خنديد


به روي آسمان آبي آرام


پرستوهاي مهر و دوستي پرواز ميكردند

به روي بامها ناقوس آزادي صدا ميكرد

مگو اين ‌آرزو خام است

مگو روح بشر همواره سرگردان و ناكام است

اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد

وگر اين آسمان در هم نميريزد

بيا تا ما فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم

به شادي گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم

«فريدون مشيري»

خدا به فریاد برسد......


بی عدالتی میوزد

فریادها اوج میگیرند

ظلمت هرلحظه پررنگتر میشود

و سبزها

سیاه میپوشند

و سپس به سرخی خون آغشته

..............

حمله‌ی باتومها بر روح نازک آن دخترک

و آن پسر شیردل که میخواهد حس شود

و بر دلهای نگران پدران و چشمان گریان مادران و پرسشهای کودکان

و موج آنهمه عشق سبز

که با گامهایی استوار به جنگ با ناعدالتی برخاسته‌اند

...............

دلها، قبل از سر و دست و پا شکسته‌اند

و امید لبریز از خشم میشود

و به خیابان هجوم میاورد

سبزهای شاد دیروز

سیاهان دلشکسته و خونین امروز

و فردا چندین هزار سبز و سیاه

قرمز میشوند؟

کسی چه میداند

خدا به فریاد برسد

خدایا ! پاسخی به اینهمه همت بی جواب.........

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

ماهیگیر


تب و تاب عاشقانه‌ها در

دریای متلاطم زندگی و

طوفان حقیقت

ماهیهای عاشق

تور بیرحم ماهیگیران

و حبابهای احساس

شنهای ساحلی

و نامهای نوشته شده بر آن

که با موجی به قعر دریا میرود

گاهی چه بیرحمانه

با دل بازی میشود

بدون اینکه احساس شیشه‌ای آن

خشی بردارد......................

دلنوشته

free hug

این اولین ویدئو از مجموعه ویدئوهای واقعی «بغل مجانی Free Hugs» است که تقریبا بصورت اتفاقی توسط فردی به نام «ژوهان مان» شروع شد. در سایت رسمی «بغل مجانی» این ماجرا به این صورت بیان شده است: «من در لندن زندگی می کردم که زندگی ام از این رو به این رو شد و مجبور شدم برگردم خانه، وقتی هواپیما در فرودگاه سیدنی بر زمین نشست، چیزی که از تمام زندگی من در لندن به جا مانده بود یک ساک پر از لباس و یک دنیا مشکل بود. هیچ کس به استقبالم نیامده بود و جایی هم نبود که با خانه تماس بگیرم. من تبدیل به یک توریست در شهر زادگاه خودم شده بودم. در همان حالی که جلو ترمینال ایستاده بودم به سایر مسافران نگاه می کردم که با دوستان و اعضای فامیلشان ملاقات می کردند و از آنها با آغوش باز، لبخند وخنده استقبال می شد. من هم دوست داشتم کسی آنجا منتظرم بود. از دیدنم خوشحال می شد. به من لبخند می زد و بغلم می کرد. بنابراین یک تکه مقوا با یک ماژیک گیر آوردم و تابلویی درست کردم. سپس به شلوغ ترین تقاطع شهر رفته و تابلویی را که در هر دو سمت آن نوشته بودم «بغل مجانی» روی سرم گرفتم. برای مدت 15 دقیقه مردم فقط به من نگاه کرده و رد می شدند. اولین کسی که ایستاد، آهسته به شانه ام زد و تعریف کرد که چطور سگش همین صبح مرده و امروز مصادف با سالگرد مرگ تنها دخترش نیز هست که در اثر یک تصادف فوت شده بوده است. و اینکه چطور تنها چیزی که الان نیاز داشته، تا احساس تنهایی بزرگش را در دنیا برطرف کند، یک بغل ساده بوده است. من روی زانوهام نشستم و ما همدیگر را بغل کردیم و من لبخندش را موقع جدا شدن از من دیدم.هرکسی در این دنیا مشکلاتی دارد که البته مشکلات کوچک من با آنها قابل مقایسه نیستند. ولی همینکه ببینی یک چهره اخمو، حتی شده برای یک لحظه لبخند می زند، ارزشش را دارد. بعدها این کار توسط پلیس منع شد و به همین خاطر گروهی در حمایت از آن بوجود آمد. البته الان این محدودیت ها برداشته شده است. این ویدئو هم از سایت مریم گلی و زمزمه شبانه کش رفته شده است :دی
اینکه تصویر بلافاصله بعد از اولین بغل رنگی میشه را دوست دارم.
واقعن محشره ، منکه با دیدنش کلی گریه کردم ، آخه دلم واسه اینهمه بی مهری سوخت و همچنین برای دلهای بی عشق ......
http://rezashakiba.multiply.com/video/item/19

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

خوابهای طلایی


.........و آن روز فرا خواهد رسید

اگرچه دور

اگر چه دیر


اما نه به دیری سالهای بی هم بودنمان

و همان روز تو دلت را خواهی نواخت

و باد گیسوان مرا با خود خواهد برد

به اوج ستاره

در کنار آتش

با خوابهای طلایی

در کوههای سه‌ هزار شهسوار

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

زیباپری




در شعر سپیدم میخوانمت نور


ای حدیث شوق! ای مهربان! ای شور!


وی آرمیده در آغوش سرد گور


ای زیباپری! ای مادرم! ای حور!






دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

نه مرادم نه مریدم


نه مرادم نه مریدم ،
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.
نه سمائم،
نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و برده‌ی دینم
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم ، نه بهشتم

چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،
نه‌ نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو ،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای ،

نه یک پای ،

همه‌ای

با همه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی ،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی،

نه که جزئی ،

نه چون آب در اندام سبوئی ،

خود اوئی ،

به‌خود آی

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی

و به‌جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

هیچ نبینی

و گل وصل بچینی

به‌خودآ

فریدون حلمی

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

پرتو مبهم یک لحظه


در کشاکش نبرد با شبم ، عشق عمیقی در دلم است که مرا در رویایی شیرین فرو میبرد . نسیم خنکی گونه‌هایم را نوازش میکند. لرزشی شفاف دلم را فرا میگیرد. باد پرده‌ها را کنار می زند، آسمان را می بینم ، رویاهایم شیرین تر می شوند و در سکوت شب پرتو مبهم یک لحظه با صدای تیک تاک ساعت و دود سیگار درهم می آمیزد. ستاره‌ای به من چشمک میزند ، نور خیره‌ کننده‌اش بر من میتابد. چشم برهم میگذارم و نیروی خارق العاده‌ای مرا به پرواز درمی آورد ..... من آرامشم را میطلبم و آرامشم ، آشوب عشق را..........

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

بازمن و ....


باز من و چند کتاب
و یک دفتر و مداد
و چند تکه رویا
و شوری در دل
و یک پیک دلتنگی
باز این من و
امیدی در دل
و اندکی تردید
و جامی نیمه از ترس
و ذهنی شفاف
و وجودی پر از عشق
باز این منم
اندکی پیچیده‌تر از پیش
شاید هم ساده‌تر
نمیدانم
و یادی و لبخندی
و گهگاهی قطره‌ اشکی .......

دلنوشته