ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

واژه‌ها


کاش می شد سکوت رو هم نوشت. کاش میشد لطافت یه لبخند آروم رو هم نوشت، کاش میشد با واژه‌ها نشون داد کجا داری لبخند تلخ می زنی و کجا دلخوری، کاش میشد فریاد رو نوشت، کاش می شد نشون داد وقتایی که دلت میخواد یه کوچولو قهر کنی و چیزی ننویسی، و بعدش با یه نگاه زیرزیرکی خنده‌ت میگیره و آشتی میکنی، عین بچه‌ها، رو هم نوشت. کاش میشد کودکی رو نوشت. کاش میشد این حس رو نوشت مثل وقتی که یکی بهت یه چیزی میگه و تو فقط دوست داری بهش یه نگاه معنی دار بکنی، کاش میشد نگاه رو هم نوشت. کاش میشد پرید تو آغوش واژه‌ها و یه دل سیر بارید، کاش میشد به راحتی نگاه به طرفت بفهمونی که منکه میفهمم تو چی میگی اما به روم نمیارم که نرنجی، یا حتی کاش میشد با کلمات هم نگاهی که رنگ دوست داشتنه رو خوند با اون برق مخصوصش که دل آدمو از جا میکنه.کاش میشد از واژه‌ها هم به راحتی آیکونهای یاهو مسنجر استفاده کرد.کاش میشد یه واژه‌هایی بودن که نیاز به توضیح نداشتن آخه گاهی توضیحت اونی نمیشه که دلت میخواست بگی.....کاش میشد نجوا رو نوشت.

آره راس میگی منکه همه‌شو گفتم، منکه باز راحت پریدم تو آغوش واژه‌ها، اما کاش میشد این قهر و آشتی ها رو این کودکانه‌ها رو این سکوت و فریادها رو این حس ها رو بدون وساطت واژه هم نوشت به راحتی یک نگاه از سر مهربونی یا از سر عشق.... کاش میشد دیوونگی رو هم نوشت.

دلنوشته

خاطره


ساعت شش صبح است و خواب لحظه‌ای به چشمم نیامده است هنوز، صدای تیک تاک ساعت در سکوت خانه می پیچد و افکار پراکنده‌ام را پریشان تر می کند. سکوت و خلوت شب را دوست دارم.

دلم تنگ است. دلم برای پشت بام خانه‌مان تنگ است، برای آن آسمان همیشه آبی با آن ستارگان فراوانش. برای یک لحظه‌ی دیگر لب حوض نشستن و پا در آب حوض انداختن ..... برای باغچه‌ی پر از نسترن و یاس ...... برای پدر ، برای مادر ....آه مادر......مادر مادر که دیگر نه او هست نه یاسی که مال او بود و نه دیگر باغچه‌ای و حوضی و نه دیگر خانه‌ای.........

اکنون فقط ما ماندیم و خاطره‌ها ، پدر ماند و تنهائی ها ، من ماندم و دلتنگی ها.

یادش به خیر زمانیکه بزرگترین دغدغه‌ام ترس از برملا شدن پچ پچ های نهانیم بود....

یادت به خیر ای دغدغه‌ی بیهوده !

یادش به خیر گلهای رز گاه به گاه پشت پنجره‌ی اتاقم و یادش به خیر انگوری که هنوز روی شاخه بود و مرا چه بیهوده و عبث غافلگیر کرد.......

میگن ارث ما از زندگی خاطره‌ست.....

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

هذیان


و رسیدیم

بدانجا که چشم خدا منتظر ما بود

و صدای ساز بود و پنجره

و خانه‌ی کاهگلی و من

تو و خدا

ترانه و شعر

هزار شب گذشت

و من پر تنهاییم را تکاندم

بادی وزیدن گرفت

بغضم رها شد

و همدم باد و باران شدم

خوابم برد

خواب پرواز دیدم

و خورشید

که مرا در آغوش گرفت

و تب کردم

فریاد برآوردم اما

صدایم درنمی آمد

چشم که باز کردم

سایه‌سار شب روبرویم بود

مهتاب به من چشم دوخته بود

گفت هذیان می گویی

تب داری

گفتم شاید دلهره تبدارم کرده باشد

مهتاب خندید

دستی به گونه‌ام کشید

و بغضم را با خود برد به آسمان

و من آرام آرام به خواب رفتم

و سپیده دم که از خواب پریدم

هوا بارانی بود و گونه‌های سپیده‌دم خیس

..........

دلنوشته



ه‍.ش. ۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

لبریز

آسمان ابریست
و من
میخواهم تهی شوم
از هر چه هست و نیست
و باز لبریز
از نو
و به زندگی بیاویزم دلم را
خودم را

خواهم که تهی شوم اکنون
از شادی و اندوه به هم پیوسته
و من میانشان شناور

و باز لبریز شوم از نو
دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه

اولین یلدای بی تو

نازنینم!
یادت هست؟
یلدای سه سال پیش
با هم بودیم
در کنارت بودم
اکنون
جسمت اینجا نیست
اما هستی
بیشتر از همیشه
دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

به پاس آمدنت


همسفر رویایی!

اکنون

به پاس آمدنت

دلم را می سرایم

با اینکه چندی ست

خالی ست

لیک خوب می دانی

آمدنت

لبریزش می کند

نورت را بر رخسارم ببین

هرچند در حجابی سنگین

پنهان است.

پنهان است؟!

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۸, شنبه

برای دلم


بلد نیستم بخوانمت گویا

پس حقم همین است که بی تو باشم

چه می خواهی از من؟

به هر سازت رقصیده‌ام گاه و بیگاه

کمی با من باش

آنقدر تنهایم مگذار

روزی بی تو در این تنهایی ها خواهم مرد

بی تویی را تاب نمی آورم ، خوب می دانی

صدایم کن

مرا در آغوش بگیر و آرامم کن

ببین دستانم چه سردند

بغضم را حس کن

چشمان نمناکم را ببین

بی رحمی را از کی آموخته‌ای؟

دیوانه‌ی من!

دلکم!

تنهایم مگذار خدا را

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

برای شاملو


دفترت را که دیدم

هوای دلم تازه شد

و شتابان به پابوس خیال رفتم

گفتی در خاموشی هزار سخن است

آری هست

و من روزی خاموش می شوم

تا هزاران سخنم را بگویم

همچنانکه کسی در خاموشی اش با من سخن می گوید
و می گریزد

و من می مانم حیران

می ایستم
با شوق

با گونه‌هایی سرخ

............

آری آری

همچنانکه گفته‌ای پیشتر:

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره‌ی گریان در تمنای من

و

عشق را ای کاش زبان سخن بود
..................

و من را نیز ای کاش

مجال تمنا...........

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

سیب


آنقدر لبریزم که حرفم نمی آید شعرم نمی آید

فقط سکوت می خواهم

فکر می خواهم

دلهره‌ مرا سر می کشد

آرامش می خواهم

شادم

اما نگران

سیبی که به من دادی سببم شد

***************

بمان

دلنوشته