۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

عشقبازی آسمان


طراوت باران و نسیم خنکش
چون حس داغ عشق آسمانی ات
خون شعر را در رگهایم می دواند
و دلم سخن از سر می گیرد
ای خوب! ای همیشگی!
که بی مرزی ِ دوست داشتنت
همچون صاعقه‌ها که بر دل آسمان می کوبند
و اشک شوقش را بی مهابا، بی شرم
جاری می کنند،
بر دلم می کوبد
.....................
چه سمایی می کنند درختان
در جشن عشقبازی آسمان و صاعقه‌ها
و چه گسترانیده‌اند خود را
برای اشک پرشور آسمان
گونه‌های خیابان و خانه‌ها
و باد درین میانه
می وزد چه سرخوشانه
غوغا به پا می کند این عشقبازی ناب
و مرا می کشاند به صحن این جشن پرطنین و شاد
در زیر اشک آسمان
در آغوش باد
ساقی عشق ، ساغر دل را پر ز شعر می کند
به سلامتی آسمان
هرکه می خورد نوشش باد
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

....

ای همنشين ديرين، باری بيا و بنشين

تا حال دل بگويد، آوای نارسايم

شب‌ها براي باران گويم حكايت خويش

با برگ‌ها بپيوند تا بشنوي صدايم

ديدم كه زردرويي از من نمي‌پسندي

من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم.


*******************************************************

شوق ديدار توام هست،

چه باك

به نشيب آمدم اينك ز فراز،

به تو نزديك‌ترم، مي‌دانم.

يك دو روزي ديگر،

از همين شاخه لرزان حيات،

پركشان سوي تو مي‌آيم باز.

دوستت دارم،

بسيار،

هنوز... !

فریدون مشیری

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

بشکن!


بشکن!
باکی نیست
هرآنچه در روحم ساختی را بی رحمانه بشکن!
روح اگر روح من باشد
از نو بنایش می کند!







دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

رحم


هرگاه دلم را می سرایی
واژه‌ها را در خود غرق می کنی و
قلم را بر روی دفترم ذوب می کنی
کمی آرامتر مهربانی کن جان من!
بر دل ناشکیب دربدر من که رحم نکردی
مهربانم! دست کم دلت به حال واژه‌ها بسوزد...


دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

سرک


با شوق سرکی می کشم در گوشه و کنار زندگی
شاید جایی، وقتی، سراغی از من گرفته باشی
و تصور کن حال دلم را پس از آن
دلنوشته