ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

بشکن!


بشکن!
باکی نیست
هرآنچه در روحم ساختی را بی رحمانه بشکن!
روح اگر روح من باشد
از نو بنایش می کند!







دلنوشته

۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام

آفرين به اين همت.

يا حق
وحيد

pare parvaz گفت...

آه ، باز این دل سرگشته من ؛ یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک، خنده میزد "شیرین"
تیشه میزد "فرهاد"
نه توان گفت به جانبازی "فرهاد"، افسوس
نه توان کرد ز بی دردی "شیرین" فریاد!


کار "شیرین" به جهان "شور" برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد ؛ برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است


رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین ، بینهایت زیباست؛
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بُوَدَت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد

همیشه جوجوی خاله گفت...

بشکن!
باکی نیست
هرآنچه در روحم ساختی را بی رحمانه بشکن!
روح اگر روح من باشد
از نو بنایش می کند!


فوق العاده بود

عالی

نمی دونم چی بگم ... خیلی خیلی خوشم اومد...


مرسی خاله ... مرسی بیان جانم !!!