ه‍.ش. ۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

ما گذشتیم و....


به عمق زندگی مینگرم و به فکر فرو میروم ، یهو یه صدا حواسم رو پرت میکنه ، یه صدای آشنا با یه چهره‌ی آشناتر، کسی که از من دوستی و محبت و پناه میخواد.



از فکر میام بیرون و با آغوش باز اون رو پذیرا میشم و با تمام وجودم عشق و محبت و پناه بهش میدم .



همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه.....................



اون روی سکه نمایان شد.



اما چرا؟ مگه اون جز پناه و محبت چیز دیگه‌ای از من دید؟
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران

اما بازم ازت ممنونم ،چون درس بزرگی بهم دادی ، هرچند تلخ .

به قول شاعر: عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

دل من


دلم برای دل صبورم میسوزد. چنان صبور است که از رویش خجالت میکشم . فقط سکوت میکند و غصه میخورد و مینویسد. هرگز شکایت نمیکند. دلم برای دلم میسوزد. برای تنهایی هایش ، غمهایش ، شادی های کوچکش.

دلم برای دلی میسوزد که با کوچکترین شادیها، رساترین قهقهه‌ها را سر میدهد، دلم برای دلی میسوزد که با بزرگترین غمها فقط کمی از تپش هایش می کاهد. دلم برای دل صبورم میسوزد. چه‌قدر شرمنده‌ات هستم که غرق غم ، باز هم داری مشتاقانه برای من می تپی.

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۵, چهارشنبه

خروش


موسیقی احساسم را چنان خواهم نواخت تا تمامی رودها به خروش آیند، تا تمامی کوهها از جای برخیزند ، تا تمامی گلها با شور بشکفند، و تمامی پرندگان بال و پر باز کنند.

عشق را چنان فریاد میزنم تا گوش تمامی آدمیانی که بویی از آن نبرده‌اند ، کر شود. اگر و تنها اگر تو با من باشی ، ای عشق! ای دیرآشنا!

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

دلگیر


دلگیرم .

از کی و از چی ؟ خودمم نمیدونم .چند روزه به گوشه‌ای خیره میشم . یه ابر سیاه توی آسمون دلم جا خوش کرده نه بادی میوزه‌ که اونو با خودش ببره و نه خبری از بارونه.

یه جورایی انگار نگرانم. اما هرچی فکر میکنم نمیدونم نگران چی . کمی هم عصبی و بی حوصله‌م و کلافه هم هستم از اینکه دلیل این همه پریشانی رو نمیدونم.

دلم میخواد کمی گریه کنم اما انگار اون ابره خیلی سرسخت تر از منه ، چون حتی اجازه نمیده اشکی که توی دلمه از چشمام فراتر بره. اشک توی چشمم جمع میشه‌ اما سرازیر نمیشه .

ای خدا من چه‌م شده؟ یعنی اتفاقی ممکنه بیفته؟ نه نه امیدوارم هیچ اتفاق ناگواری نیفته، خدایا خدایا.......

دلنوشته

ه‍.ش. ۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

آرزو


کسانی که دلخوشیهای کوچکم را از من میگیرند، روحم را آزار میدهند. دوست دارم از آنها دور باشم.

آنها روزی ناخواسته و ندانسته روح مرا میکشند ، خوب میدانم.

مرگ تدریجی روحم را میبینم ، حس میکنم.

اما در انتظار آن روز تلخ نمی مانم و امیدوارم قبل از آنکه روحم کشته شود، جسمم بمیرد.

دلنوشته