۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

جای امن


دیریست می خواهم چیزی بگویم
اما نه
بگذار همانجا ته دلم بماند
تو گویی آنجا جایش امن تر است
و تو بهتر میفهمی اش
دلنوشته

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

حرف


سکوت که می کنی می دانم فهمیده‌ای چیزی ته دلم گیر کرده است و کلی حرف رویش آوار شده است.
و من این سکوتی که پشتش من هستم و آرامش را دوست می دارم.
دلنوشته

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

تو کی هستی؟


همه‌ی ترسم از اینه که دیگه مثل گذشته ، دوستت نداشته باشم. یعنی نه اینکه اصلن دوستت نداشته باشم ها ، نه، می ترسم دوست داشتنم کمتر بشه. ولی بیشتر از این می ترسم که این حسم برات مهم نباشه. می ترسم دیگه حتی یه لحظه هم به عشق و دوست داشتن من فکر هم نکنی. گاهی خیلی می ترسم. می دونم اگه بهت بگم یا بهم می خندی یا یه جوری تلاش می کنی که این فکرو از ذهنم بیرون کنی. اما می دونی؟ تلاشت بی فایده‌ست، بیخودی تلاش نکن. نه تو دیگه همون آدمی، نه من دیگه بچه‌م. ولی کاش حداقل اگه تو دیگه اون آدم نیستی ، من هنوز بچه بودم. یا کاش حداقل به این نتیجه می رسیدی که من بچه نیستم و میتونم همه‌ی کارهاتو بفهمم همه‌ی یواشکی و دزدکی زیرابی رفتن هاتو. ولی راستشو بخوای از این هم میترسم که پیش خودت بگی هه خوب بفهمی مگه چی میشه، فهمید که فهمید......
آخه عزیز دلم همه‌ی کاری که من تونستم و میتونم برات انجام بدم اینه که با همه‌ی وجودم عاشقت باشم و دوستت داشته باشم خالصانه‌ی خالصانه. یعنی فکر می کردم این برات از همه‌چیز مهمتر باشه.
ولی بدون که با وجود همه‌ی این غرهایی که زدم باز هم همونجور خالصانه و از ته ته ته دلم دوستت دارم ولی یه چیزایی این وسط عوض شده، یه چیزایی دیگه مثل اون وقتا نیستن،راستش نه دیگه میتونم باورت کنم، نه میتونم بهت تکیه کنم.میدونی؟ از دست دادن بزرگترین تکیه‌گاه و قهرمان زندگی خیلی دردناکه.
دلم لک زده برای اینکه بیام سرمو بذارم روی شونه‌ت، سرمو بذارم روی پات و تو موهامو نوازش کنی و من احساس کنم که یکی هست که جلوی هرچی غم و غصه و مشکلاته وایمیسته و نمیزاره آب توی دلم تکون بخوره. یادش به خیر....
شاید شاید شاید از این موضوع ناراحت بشی شاید حتی دلت بشکنه، اما بدون که این وسط خیلی دلها شکستن، یعنی، تو ، مهربان من ، خیلی دلها رو لرزوندی.......که ای کاش ........
؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

بیا


کاش بودی!این روزها نبودنت بیداد می کند.
آرامش حضورت همه چیز را آرام می کرد، حتی بدیها و زشتیها منجر به‌ خوبی می شدند بی آنکه بفهمیم این آرامش از برکت وجود توبود و بس...
کاش بودی!
نبودنت را مدتیست بیشتر از هر وقتی احساس می کنم. می دانی مهربانم؟ روزهایی ست نبودنت بی رحمانه بر سرم آوار می شود.
حس تلخ نبودنت، زانوهایم را سست می کند...کاش تمامی قدرتت را، تمامی صبوریت را برایم جا می گذاشتی. بیا! برایم بگو که چه کنم.........
.
.
.
.
.
.
.
.
دلنوشته


۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

چون ستاره با ستاره شد قرین


انگار زنی ایستاده در دل ستاره‌ها و باز
به‌ بالاترین نقطه چشم دوخته‌ است
با گوشواره‌ای به رنگ ارغوان و تاجی از ستاره
و نفسی که در سینه حبس شده
گیسوهایش را باد با خود برده است
همچون خیال نمناک من




دلنوشته

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

هه‌ناسه‌کانی بوونت


له وه‌رزی بێزاری دڵما راستی ژیانم ئه‌بینم
دڵم وه‌ک کۆرپه‌یک له ئامێز ئه‌گرم و به هۆنراوه ئه‌یلاوێنم
رۆح له جه‌سته‌م دوور ئه‌بێته‌وه‌ و ئه‌ڕوا به‌ره‌و شوێنێکی نادیار که نایزانم
وه‌کو بایه‌ک سووک و ئازاد ئه‌ڕوا و ئه‌ڕوا
که‌چی هه‌ر گه‌یشته ئه‌و شوینه، ئۆقره ئه‌گرێ
ئارام ئه‌بێ، پێ ئه‌که‌نێ و یاری ئه‌کات وه‌ک مناڵێ
..........
دێم و ئه‌ڕۆم به ناو ده‌ریای یاده‌کانما
ووشه‌کان ژێروڕوو ئه‌که‌م تا بتوانم بڕێ له دڵم بنوسم
هه‌نده‌سه‌ی هۆنراوه تێک ئه‌شکێنم
به هه‌موو بوونه‌کانته‌وه‌ ، زۆر زۆر نامۆی
هه‌ناسه‌کانت ئه‌بژێرم ، باش باش تێت ئه‌ڕوانم
که چی سه‌یر ئه‌که‌م
هه‌ناسه‌کانی بوونت له‌گه‌ل دڵما، له خه‌مه‌کانی من زۆرتره
بزه‌یه‌ک دێته سه‌ر لێوم
مه‌یله خه‌مباره‌که‌شم دێ ده‌ستم ئه‌گرێ
ئه‌مبا بۆ ناو خه‌یاڵه سیحراویه‌که‌ی دنیای ئه‌وین
وه‌ک باڵدارێ له ئاسماندا هه‌ڵم ئه‌فڕێنێ
چه‌ن خۆشن ئه‌و خه‌یاڵانه‌ی ده‌ستم ده‌گرن ئه‌مبه‌ن بۆ ئه‌و رێگا بێ سنوره
وا خه‌م لێیان ئێکجار دووره
په‌پووله‌ی خه‌یاڵم به‌دوای ووشه‌ رێ ئه‌که‌وێ
وه‌ک هه‌ڵۆیێک ئه‌چێته ناو دڵی ئاسمان و من ئیتر ده‌ستم نایگاتێ
به‌ڵام وه‌ک کۆتری ماڵی ، که ووشه‌کانی دییه‌وه‌ ، ئه‌گه‌ڕێته‌وه‌ ناو دڵم
تا بارانێک و هه‌وره‌تریشقه‌یه‌کی تر له‌گه‌ڵ ئه‌و ووشانه تێکه‌ڵ بکات
بۆ ئه‌و مانگه رووناکه‌ی ناو ئاسمانی شه‌وانی دڵم

دلنوشته

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

دلم گرفته


دلم گرفته از این قلبها که از چوب است
ازین زمانه که خوبی همیشه مصلوب است
"چه روزگار غریبی، چه روزگار بدی"
به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است
چگونه شاد بمانم درین غروبی که .....
نگاهها همه مانند ابر مرطوب است
ستاره‌های صمیمی! درین فضای سیاه
چقدر نور شما، نور مطلوب است!
دلم گرفته ازین دوزخی که تکراری ست
فقط کنار تو ای خوب! زندگی خوب است.

معصومه بابکی

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

هوای تو


هوای تو که در سرم باشد
بوی خدا می گیرند دقایقم
نفسهایم مزه‌ی عشق می دهند
و دلم
دلی که قرنها دور از توست
و انگار هرگز به‌ او نمی رسی
از مهرت گلگون است همیشه
هوای تو که در سرم باشد
همه‌چیز بوی تازگی و طراوت می دهد
فقط کافیست چند نفسی عمیق بکشم
عمیییییییق
اما کو نفس بدون تو ، حتی در هوایت؟
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

عشقبازی آسمان


طراوت باران و نسیم خنکش
چون حس داغ عشق آسمانی ات
خون شعر را در رگهایم می دواند
و دلم سخن از سر می گیرد
ای خوب! ای همیشگی!
که بی مرزی ِ دوست داشتنت
همچون صاعقه‌ها که بر دل آسمان می کوبند
و اشک شوقش را بی مهابا، بی شرم
جاری می کنند،
بر دلم می کوبد
.....................
چه سمایی می کنند درختان
در جشن عشقبازی آسمان و صاعقه‌ها
و چه گسترانیده‌اند خود را
برای اشک پرشور آسمان
گونه‌های خیابان و خانه‌ها
و باد درین میانه
می وزد چه سرخوشانه
غوغا به پا می کند این عشقبازی ناب
و مرا می کشاند به صحن این جشن پرطنین و شاد
در زیر اشک آسمان
در آغوش باد
ساقی عشق ، ساغر دل را پر ز شعر می کند
به سلامتی آسمان
هرکه می خورد نوشش باد
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

....

ای همنشين ديرين، باری بيا و بنشين

تا حال دل بگويد، آوای نارسايم

شب‌ها براي باران گويم حكايت خويش

با برگ‌ها بپيوند تا بشنوي صدايم

ديدم كه زردرويي از من نمي‌پسندي

من چهره سرخ كردم با خون شعرهايم

روزي از اين ستمگاه خورشيدوار بگذر

تا با تو همچو شبنم بر آسمان برآيم.


*******************************************************

شوق ديدار توام هست،

چه باك

به نشيب آمدم اينك ز فراز،

به تو نزديك‌ترم، مي‌دانم.

يك دو روزي ديگر،

از همين شاخه لرزان حيات،

پركشان سوي تو مي‌آيم باز.

دوستت دارم،

بسيار،

هنوز... !

فریدون مشیری

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

بشکن!


بشکن!
باکی نیست
هرآنچه در روحم ساختی را بی رحمانه بشکن!
روح اگر روح من باشد
از نو بنایش می کند!







دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۱۴, پنجشنبه

رحم


هرگاه دلم را می سرایی
واژه‌ها را در خود غرق می کنی و
قلم را بر روی دفترم ذوب می کنی
کمی آرامتر مهربانی کن جان من!
بر دل ناشکیب دربدر من که رحم نکردی
مهربانم! دست کم دلت به حال واژه‌ها بسوزد...


دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

سرک


با شوق سرکی می کشم در گوشه و کنار زندگی
شاید جایی، وقتی، سراغی از من گرفته باشی
و تصور کن حال دلم را پس از آن
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

شعر روز، یک مایه در دو مقام، مدایح بی صله


۱

دلم کَپَک زده، آه
که سطری بنویسم از تنگیِ‌ دل،
همچون مهتاب‌زده‌یی از قبیله‌ی آرش بر چَکادِ صخره‌یی
زِهِ جان کشیده تا بُنِ گوش
به رها کردنِ فریادِ آخرین.

کاش دلتنگی نیز نامِ کوچکی می‌داشت
تا به جانش می‌خواندی:
نامِ کوچکی
تا به مهر آوازش می‌دادی،
همچون مرگ
که نامِ کوچکِ زندگی‌ست
و بر سکّوبِ وداعش به زبان می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتَش را بدمد
و فانوسِ سبز
به تکان درآید:
نامی به کوتاهی‌ آهی
که در غوغای آهنگینِ غلتیدنِ سنگینِ پولاد بر پولاد
به لب‌جُنبه‌یی بَدَل می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته‌یی شنیده پنداشته.

سطری
شَطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودَر
که به گوشی برسد یا نرسد
و مخاطبی بشنود یا نشنود
و کسی دریابد یا نه
که «چرا فریاد؟»
یا «با چه مایه از نیاز؟»
و کسی دریابد یا نه
که «مفهومی بود این یا مصداقی؟
صوت‌واژه‌یی بود این در آستانه‌ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله‌ی مرگی بود این یا میلادی؟
فرمانِ رحیلِ قبیله‌مردی بود این یا نامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می‌نماید
یا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»

و چه بر جای می‌مانَد آنگاه
که پیکانِ فریاد
از چِلّه
رها شود؟ ــ:

نیازی ارضا شده؟
پرتابه‌یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماجِ خویشتن؟

و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسیر می‌کند؟

احمد شاملو

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

بازگرد


نشسته‌ام
گلها را می بویم
به راهی نگاه می کنم که از آن رفتی
بی صدا و آرام
با لبخند
و چشم به‌راهم که بازگردی و مرا از این دلتنگیهای کشدار برهانی
و امیدوارم که بازگردی
خودت بازگردی
نه به خاطر حرف من و دلتنگی و چشم به‌راهیم
به خاطر دلی که‌ روزگاری چندان دوستش داشتی که تمام دنیایت شده بود
دیگر حرفی نمی زنم
مبادا خیال کنم تنها به حرمت حرفم بازگشته‌ای
می دانم اگر همینجا بنشینم بازخواهی گشت
و مرا از این هجوم غم خواهی رهاند
می دانم بازمی گردی تا دلم تنها پناه تنهایی هایت شود
می دانم ...
روزی ، شاید
دلنوشته

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

تقدیم به او که می خندد تا کسی را غمگین نکند


کاش می شد به اندازه‌ی همه‌ی دلتنگیهایت شاعر شوم و برایت از عشق و شکوهش بگویم از امید و دعا.
کاش می شد برق شادی را قاب بگیرم و در آسمان چشمانت بیاویزم.
کاش میشد به اندازه‌ی دلخندی برایت آرامش به ارمغان بیاورم.
کاش می شد آنگونه بسرایمت که بدانی تنها نخواهی ماند.
کاش می شد بی قراریها و دلتنگیهات را با من قسمت کنی تا شانه به شانه‌ات در پیچ و خمهای زندگی قدم بردارم تا هرگاه نای راه رفتن نداشتی، در آغوشت بگیرم و تو را با خود ببرم تا جاییکه پر از امید و آرامش است.
کاش میشد از درخت سلامتی میوه‌ای برایت بچینم و با تمامی دلم هدیه‌اش کنم به عزیزترینت.
کاش میشد شاعر همه‌ی دلتنگیها باشم که پایانشان به امید و دلخند می انجامد......
دلنوشته

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

بادکنک


دستان کوچک کودکی ات را
می گیرم ، می بوسم، روی چشمانم می گذارم
که آسمان رویای مرا پر از بادکنک کرده‌ است
درخشش آسمان شعرم
از ستاره‌های درخشان و مهربان بادکنکان گاه به گاه و همیشگی توست
کز نکن
حرفی بزن
و قلبم را ستاره‌باران کن
تا بسرایمت
تورا، خوبیهایت را
بودنهایت را
دلنوشته

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

حرف که می زنی


حرف که می زنی
ملودی واژه‌هایت
دلم را به رقص وامی دارد
آهنگ موزون کلامت
خیال را به پایکوبی می طلبد
حرف که می زنی
غوغایی می شود
پر از جشن و سرور
پر از شادی وبزم
اما ،
من دلم می خواهد
حرفهایت را تنها برای خودم نگه دارم
پنهانشان کنم
نگهشان دارم برای روز مبادا
اگرچه بی تو
"هر روز برای من روز مباداست".....
دلنوشته

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

رنگ


در دل آسمان
وسعت حضورت چنان پیداست
که هرچه رنگ می بینم
تو به چشمم می آیی
هرچه آبی ، سفید ، نقره‌ای ، طلایی ست
خیال می کنم تویی
و خیالت نفسم را به شماره می اندازد
حتی اگر نبینمت



دلنوشته

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

آتش زیر باران


زیر چتر خیال
رویای مست مهتاب
با زلفهای پریشان روی پیشانی
خیس از باران
و مست از می ناب
در پی آغوش و بوسه‌ای پنهانی
و گرمای عشق دویده به زیر پوست
و تپشهای دلی بی تاب
شعله‌های آتش و صدای هیزم
سرمای باد و باران
دستانی سرد و صورتی داغتر از پرتو خورشید
خنده‌هایی پرشور
و نوایی دلکوک
و دلی فارغ از هرچه که باید باشد و نیست
و بی خیال هر چه که هست
او پی این رویا مست و پرشور، دوان
و به دنبال او دیو بی رحم زمان
............

و صدایی پر ز نهیب ،اندکی هم نگران
برخیز! باز خواب می بینی ؟
و دلی سرگردان

دلنوشته


۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

شعر تو


به جرات می گویم
برترین شعرها را من می گویم
چرا که در گوشه و کنارشان
حضور تو موج می زند








دلنوشته

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

هستی


یه لحظه احساس کردم که چه‌قدددددددددددددددددر دوستت دارم و به اندازه‌ی همون دوست داشتن دلم برات تنگ شده برای بودنت .
نیستی ، اما همیشه هستی. چه حس خوبی. آیا هیچکس دیگه‌ای هم میتونه این قدرت بودن تورو داشته باشه در نبودن؟
همیشگی ترین من! دوستت دارم. همیشه باش!
دلنوشته

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

بیهوده


به چشمانم نگاه کن!
به یکباره زخمهای مرا فریاد می زنند
و حنجره‌ام
پشت میله‌های سکوت زندانی ست
فروغ می خوانم
دلم اشک می ریزد
هرچه بیشتر می خوانمش بیشتر می فهمم چرا آنقدر سردش بود که انگار هیچوقت گرمش نخواهد شد
من می دانم مادرش چرا می گریست و او چرا برای روزنامه پیام تسلیت فرستاد


صدایی می آید
خوب گوش میکنم
نه، انگار خواب دیده‌ام
همه‌چیز در سکوتی ژرف غرق شده است
و آن صدا
تنها صدای لرزش اشکی بود که بر گونه‌ای غلطید
و بر پهنه‌ی کاغذ پخش شد
و احساسی که بر بن بست قلبی پنجه می سایید
بیهوده بی هوده
دلنوشته

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

عهد


با خود عهد کرده بودم
دیگر تورا همنشین دلتنگی هایم نکنم
و برایت تنها از خنده و شوق بگویم
اما چه کنم؟
آنقدر نزدیکی که راهی برای مخفی کردن حسم باقی نگذاشته‌ای
آنقدر که تمامی دلم را در بر گرفته‌ای
اکنون
دلم گرفته‌ است
چندی ست لحظه‌هایم ابری اند
با من می آیی؟
یا نه ، تو با من نیا!
مرا با خود ببر! می بری؟
مرا با خود ببر به آنسوی دلتنگی
به حوالی آرامش
می خواهم از دلتنگی بگذرم
دلم از دست این بغض گرفته
می خواهم تنهایش بگذارم
رهایش کنم تا بداند دوستش ندارم
دستم را بگیر و مرا با خود ببر!
به آسمان و کهکشان و ستاره
می خواهم دلتنگی ها و بغضهایم را زمین بگذارم!
دلنوشته

۱۳۸۹ خرداد ۱۰, دوشنبه

هر چه بادا باد . . .


هر چه بادا باد . . .

دو تا سیب سرخ نذر چشمهای تــــــــــــــو کردم

دچار شده ام به نوشتن چیزهایی که فقط تو می خوانی و لاغیر

و گفتن چیزهایی که فقط تو می شنوی و لاغیر
انگار من به دنیا آمده ام که تو را دوست داشته باشم
و تو به دنیا آمده ای که من دوستت داشته باشم
هی درخت سیب کاشتم
هی عکس سیب کشیدم
هی خواب سیب دیدم
اما انگار نه من آدم می شوم
و نه تو حـــــــــــــــــــــــوا . . .


۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

بانگ تمنای دل


قلبم صدایت می زند ، بشنو تو آوای دلم
با شعر خواهم گویمت بانگ تمنای دلم
این دل فدای عشق توست وز شوق تو می آرمد
گر دوست تر می داری اش، مشکن تو مینای دلم
سر بر درون خاک غم، افتاده بود او گوشه‌ای
محزون و غمگین و ملول ، افسرده بود شیدا دلم
تا آمدی و قطره‌ای مهر و محبت دادی اش
سر برآورد از گل و چون گل جوانه زد دلم
حالا که گلدانش شدی، با موج عشق آتشین
هردم به طوفان می کشان ، آرامش دریا دلم

دلنوشته

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

خیال تو


مرا به باغ آینه می برد خیال تو
هر آینه
عشقی و مهری و گلی را
به تصویر می کشد
مرا به باغ عشق می برد خیال تو
مرا به باغ مهر
مرا به باغ گل




دلنوشته

تشنه

شاعر هر ترانه‌ام!
تشنه‌ی شعرم
بسرا دلم را
سیرابم کن!
دلنوشته

دلم برایت تنگ شده است....


دلم برایت تنگ شده است. برای تو ،برای خنده‌هایت. دیریست بی نشانه مانده‌ام. انگار سالهاست تورا ندیده‌ام. دلم برایت تنگ شده است. کجا رفته‌ای؟ بازگرد و برایم نشانی از بازگشتنت بگذار تا بخندم. تا باز هم دلم در هوایت تازه شود، تا باز هم با توبگویم ، با تو بخندم. دلم برایت تنگ شده است. برای باز هم میهمانی رفتن با تو با لباس ابریشمین خیال و ستاره. بازگرد و گلهای باغچه را تازه کن. دلم برای گلها هم تنگ شده است.از تو چه پنهان تمامی گلها پژمرده شده‌اند. بارانی بباران! هوایی تازه کن! آخر گلها هم در هوای تو گل می شوند ای خوب! ای مهربان! ای فرشته! دلم برایت تنگ شده است.

دلنوشته

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

باز هم از نو...


دفتر نو گرفته‌ام
می خواهم ازنو بنویسم
شعری و عشقی و اشتیاقی
می خواهم از نو بنویسم
تو را و مرا
همه را......




دلنوشته

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

عجله نکنید!


به یک سوال بسیار ساده جواب دهید تا متوجه شوید سمت راست مغزتان خوب کار می‌کند!؟

کمی‌فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید...
جاهای خالی رو با چه اعدادی باید پر کرد؟
نکته‌ی مهم :  اولین عدد 10 و آخرینش 16 می باشد.

10, 20, ....., 15, 1000, ......, 16
عجله نکنید!کمی‌فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید
نشان فعالیت خوب سمت راست مغز شماست!
برای دیدن جواب صحیح بروید پایین.
.

.

.

.

.

.

.

10, 20, 3, 15, 1000, 60, 16
ده بیست سه پونزده، هزار و شصت و شونزه!!
راستی اون قضیه‌ی سمت راست مغز رو هم جدی نگیرید!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

بهترین هدیه


در هزارو یک شب خانه‌ی سپید قلبم ، آمدی و یاس کاشتی. عطر گل یاس هر روز و هر شب در فضای خانه می پیچد و دل را سرشار از لبخند می کند.
به پیش ترها که می نگرم، ردپای دلتنگی را می بینم که با نزدیک شدن به این خانه کمتر و کمرنگ تر شده‌اند. کمی بهتر که نگاه می کنم، تو را می بینم که پا به پای دلتنگی هایم آمده‌ای، دست دلم را گرفتی و با صبر و حوصله عطش آشنایی هایم را فرو نشاندی و با شور و شوق آشتی ام دادی.
ای دور! ای نزدیک! ای سایه‌ی هوشیار سپید! به پاس اینهمه راهی که با من آمده‌ای ، تنها می توانم از خدا برایت مهر بخواهم ، امید و آرامش بخواهم. از او میخواهم که روح سفید و سرشار بلندت را تا همیشه از آشفتگی دور بدارد .
یا نه ، بگذار بهترین آرزو را برایت بکنم از خدا می خواهم به پاس تمام همدلی هایت هدیه‌ی ارزنده‌تری به تو بدهد، از او می خواهم کسی را با تو همدل کند مانند خودت. این می تواند بهترین هدیه باشد.همانگونه که تو برای من بهترین هدیه بوده‌ای.
دلنوشته

قرار...


قرار بود به دلها کمی قرار بیاید

قرار بود که اسباب پای کار بیاید

قرار بود نرنجد دلی ز گفتن حرفی

قرار بود سـر عـقـل روزگار بیاید

قرار بود که دیگر قفس نداشته باشیم

. . . و گل به بدرقه سیم خاردار بیاید

قرار بود اگـر صبر داشـته باشـیم

برای تمـشیت کار ، یک سـوار بیاید

قرار بود که بعد از هزار و سیصد و اندی

درخت صلح و عدالت کمی به بار بیاید

قرار بود سری بی گنـه به دار نبـاشد

قرار بود ، فـقـط تا به پـای دار بیـاید

قرار بود خـدا بـاشـد و محبت مردم

قرار بود وطن هم در این شمار بیاید

برای آنکه بدانیم رنگ سبز چه زیباست،

قرار بود که بـعـد از خـزان بـهـار بیاید

قرار بود که عاشق شدن گناه نباشد

قرار بود که احساس هم به کار بیاید

قرار بود که ( کیوان ) ما به مدرسه ی عشق

به پـای خـویـش و از روی اختیار بیاید

چه زود قول و قرار گذشته رفت ز یادت

قرار بود دلت با دلم کنار بیاید


کیوان هاشمی