ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

بانگ تمنای دل


قلبم صدایت می زند ، بشنو تو آوای دلم
با شعر خواهم گویمت بانگ تمنای دلم
این دل فدای عشق توست وز شوق تو می آرمد
گر دوست تر می داری اش، مشکن تو مینای دلم
سر بر درون خاک غم، افتاده بود او گوشه‌ای
محزون و غمگین و ملول ، افسرده بود شیدا دلم
تا آمدی و قطره‌ای مهر و محبت دادی اش
سر برآورد از گل و چون گل جوانه زد دلم
حالا که گلدانش شدی، با موج عشق آتشین
هردم به طوفان می کشان ، آرامش دریا دلم

دلنوشته

۲ نظر:

عمرن اسممُ نمیگم گفت...

یه مدت دفتر نداشتی، عقده ای شده بودیاااااااااا.

خوب شد این دفتر رُ خریدی وگرنه با اینهمه حرفی که توی دلت مونده بود، هر لحظه ممکن بود منفجر شی!؟ :D

قشنگ مینویسی بیان. به خودم تبریک میگم که دوستی مثل تو دارم! :D [گل]


یوسسسسسسسف!!!
ببخشید مامانم داره صدام میزنه!فعلن خدا حافظت :D

همون که تو دلبرشی گفت...

هردم به طوفان می کشان ، آرامش دریا دلم

خیلی ناز گفتی عزیزم:-*مخصوصن سطر آخر