ه‍.ش. ۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

پرتو مبهم یک لحظه


در کشاکش نبرد با شبم ، عشق عمیقی در دلم است که مرا در رویایی شیرین فرو میبرد . نسیم خنکی گونه‌هایم را نوازش میکند. لرزشی شفاف دلم را فرا میگیرد. باد پرده‌ها را کنار می زند، آسمان را می بینم ، رویاهایم شیرین تر می شوند و در سکوت شب پرتو مبهم یک لحظه با صدای تیک تاک ساعت و دود سیگار درهم می آمیزد. ستاره‌ای به من چشمک میزند ، نور خیره‌ کننده‌اش بر من میتابد. چشم برهم میگذارم و نیروی خارق العاده‌ای مرا به پرواز درمی آورد ..... من آرامشم را میطلبم و آرامشم ، آشوب عشق را..........

دلنوشته

۱ نظر:

pare parvaz گفت...

پر كن پياله را ،

كاين آب آتشين، ديريست ره به حال خرابم نمي‌برد.

اين جامها كه در پي هم مي‌شود تهي...

درياي آتشست كه ريزم به كام خويش،

گرداب مي‌ربايد و آبم نمي‌برد.

من با سمند سركش و جادويي شراب

تا بيكران عالم پندار رفته‌ام :

تا دشت پرستاره انديشه‌هاي گرم...

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي...

تا كوچه‌باغ خاطره‌هاي گريز پا...

تا شهر يادها...

ديگر شراب هم، جز تا كنار بستر خوابم نمي‌برد!

هان اي عقاب عشق....

از اوج قله‌هاي مه الود دور دست،

پرواز كن به دشت غم‌انگيز عمر من،

آنجا ببر مرا كه شرابم نمي‌برد.

آن بي‌ستاره‌ام كه عقابم نمي‌برد!

در راه زندگي...

با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي،

با اينكه ناله مي‌كشم از دل كه : آب ! آب !

ديگر فريب هم به سرابم نمي‌برد.

پر كن پياله را... پركن پياله را