ه‍.ش. ۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

ماندگار








خیلی خوابم می آید، دراز میکشم ، سرم را بر روی بالش میگذارم و چشمانم را میبندم تا کمی بخوابم . چشم که برهم می نهم ، باز هم صورت نازت در برابر دیدگانم نمایان میشود با آن نگاه پر از حرفت ، با آن چشم پر از خونت.



نمیدانم به کدامین گناه اینچنین غرق به خون گشتی ، پی چه بودی که چنین تاوان سنگینی را پس دادی.



آن شبی که برای اولین بار دیدمت نیز خواب از چشمانم ربودی ، یادت هست ؟



میدانی ندا از آنروز که تورا شناختم ، گاهی با خودم میگویم خوش به حالت که چه خوب رفتی ، چه سرخ رفتی ، چه پررنگ رفتی. کاش من هم روزی مثل تو میتوانستم بروم و با رفتنم دنیایی را تکان دهم و از خواب غفلت بیدار کنم.



نازنینم ! کاش میدانستم وقتی که به دوربین خیره شده بودی ، همانی را در دل داشتی که من فهمیدم؟ انگار با نگاهت از من، از ما ، از دنیا می خواستی که نگذاریم خونت پایمال شود ، می خواستی که هیچگاه آرام پرپر شدنت را فراموش نکنیم. منکه از نگاه پر تمنایت اینرا خواندم و هرگز از یادت نخواهم برد.



هنوز هم نگاهم به نگاهت گره‌ خورده است ندا . هنوز هم دلم غرق در خون سرخ و پاک روی صورتت است.



ندای زیبا! با پرپرشدنت دل جهانیان را به‌درد آوردی ، اما بدان عزیزم که برای نسل خودت و چه بسا نسلهای بعدی نیز اسطوره شدی. بدان که اگر یک ندا از پدر و مادرش گرفته شد ، هزاران هزار ندا ساخته شد.



نمیدانم آنکه هراسان فریاد میزد ندا بمان ، پدرت بود یا استادت ، اما فرقی نمیکند ، میخواهم به او بگویم که ندا ماند .



او گفت نترس و تو نترسیده بودی ، او گفت بمان و تو ماندی .



تو سرخ و گلگون شدی و سبز ماندی . آسوده بخواب ای بزرگ شهید کوچک! ای ماندگار! ای زیبا!



دلنوشته

۲ نظر:

ناشناس گفت...

یه وبلاگ خیلی خوب،بابا شما که خودت اوستایی دیگه نظر برا چیه؟؟؟؟؟؟
حرفت حرفه خیلی هاست

او گفت نترس و تو نترسیده بودی ، او گفت بمان و تو ماندی .

تو سرخ و گلگون شدی و سبز ماندی . آسوده بخواب ای بزرگ شهید کوچک! ای ماندگار! ای زیبا!
آسوده بخواب ای بزرگ شهید کوچک! ای ماندگار! ای زیبا!
آسوده بخواب ای بزرگ شهید کوچک! ای ماندگار! ای زیبا!
آسوده بخواب ای بزرگ شهید کوچک! ای ماندگار! ای زیبا!

pare parvaz گفت...

دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گل به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش

دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه می رود