جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

نه مرادم نه مریدم


نه مرادم نه مریدم ،
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.
نه سمائم،
نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و برده‌ی دینم
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم ، نه بهشتم

چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،
نه‌ نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو ،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی

همه جا تو

نه یک جای ،

نه یک پای ،

همه‌ای

با همه‌ای

همهمه‌ای

تو سکوتی

تو خود باغ بهشتی.

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی ،

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و

نترسیدی و بیدار شدی،

در همه افلاک بزرگی،

نه که جزئی ،

نه چون آب در اندام سبوئی ،

خود اوئی ،

به‌خود آی

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی

و به‌جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود

هیچ نبینی

و گل وصل بچینی

به‌خودآ

فریدون حلمی

۳ نظر:

pare parvaz گفت...

تو خود آن نقطه عشقی
تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی
چون به این نقطه رسیدیم به تو گویم

آنچه گفتند و سرودند تو آنی

ناشناس گفت...

این شعرو مولانا جلالالدین رومی گفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
فریدون حلمی دف و تنبک میسازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بیان گفت...

بله آقا سعید آقای حلمی دف و تنبک میسازن ولی این شعر سرودەی ایشونه. مولانا هیچوقت شعر نو نگفته، حتی یه دونه.