ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

نمی نویسمت


چه بگویم؟ قصد نوشتن که می کنم تنها تویی و تو و تو
می ترسم آنقدر تکرارت کنم که پیدا شوی
پس همینجا بنشین در گوشه‌ی دنج قلبم
آرام و بی صدا که باشی ، ماندن، حتمی تر است
وگرنه وادار به فرارت می کند
جبر زمانه
..................
نمی نویسمت!
باران می بارد.
چه بغض غریبی دلم را در بر گرفته‌ است.
بیا اندکی قدم بزنیم!
هوا خوب است.
با تو قدم زدن خوب است.
زندگی خوب است.
لبخند خوب است.
تو خوبی.
خدا هست.
روشنایی و امید هست.
فردا هست.
.......
می بینی؟
با هر قدمی که برمی دارم چیزی به من می گویی
که حال دلم را بهتر می کند
می شوی تحمل شقایق در وزش باد
از بغض می افتم!
از آنسوی دلتنگی
...............
دیدی من ننوشتمت؟
خود تو بودی که آمدی
تویی که همیشه آرام در همین حوالی نشسته‌ای
در همان کنج ناپیدای دلم
..............
سکوت می کنم
............................
دلنوشته



۱ نظر:

مهسا گفت...

خیلی به دلم نشست

قشنگ نوشتی ، خیلی صافه ، صاف و زلال

@};-