۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

‫چاوه‌ڕێی موژد‌‌‌‌‌‌ه‌ی نه‌سیسمم،تا له گوڵشه‌ن دێته‌وه


چاوەڕێتم
کاتێک که عەشق
سەر هەڵدێنێ
به لەنجەوە
چاو ئەبڕێته ناوچاوی من

کاتێک که دڵ
دادەخورپێ
به یادی بینینت له جێژوانێکی خەیاڵی
چاوەڕێتم
کاتێک که بیر ئەکەمەوە
له تۆ له عەشق
له ژیان و له جێژوان
له نووسین و له مۆسیقا
چاوەڕێتم
له کاتێکدا که هەناسه هەڵدەکێشم
نا ئەمانه هەر هەموویان هەڵه بوون
 له کاتێکدا چاوەڕێتم
هەناسه ئەدەم و ئەژیم
دلنوشته

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

آن شب قدری که گویند اهل خلوت، امشب است


چه بیتابم! چه بیتابم! چه بیتاب!
برای آرامش نیمه شب
آن هنگام که قلبی از جا کنده می شود
و در آسمانها به پرواز درمی آید
برای لمس قلب تو
بی قرارم!
برای آن هنگام که روی ابرها با من قدم بر می داری
عشق نفسم را به شماره انداخته است
پناه میاورم به شعر
مسیر چشمانت را که دنبال می کنم
به کوه می رسم
به آسمان
اوج می گیرم
سرد است!
نفسی عمیق می کشم
و آرامش حس خوب بودنت چون خون به رگهایم می دود
و داغ می شوم
چون آفتاب مرداد بر شنهای کویر
چشمانم را در دستانت می گذارم
و رویایت را در قلبم
 چنان بی تابم که هزار سال پیش از رسیدنت راهی شدە ام انگار
به سمت تو
به سمت آسمان
دلنوشته

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

زیباتر می شوم هر روز
از همان وقتیکه ایستادی در دل ماه
و با نگاهی ارغوانی
آمالت را به بادها سپردی
و تمامی گفتەها آشنا شدند
 وقتی خیره به سو سوی چشمم نگریستی
و از دل گفتی و از لبخند
و  تمامی واژە ها را دچار کردی
و مرا
که با ترسی دل انگیز و خیالی مخملین 
به زیبا شدن ادامه دادم
زیبایم کن! 
برق چشمانم تشنه چکیدن است
در حریر آستان رویا
د.ن.

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

وین خانه عشق است که بی حد وکرانەست

دليل شو!
استانه باش!
براى نغمه دلم
تو برترين ترانه باش! 
حرفی بزن!
چیزی بگو!
براى باز گفتنم 
تو بهترين بهانه باش! 
دلنوشته

۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه

جو لامکان




دو جلسه از کلاس مثنوی خوانی می گذشت و امروز روز اولی بود که به پیشنهاد خانم گلدره عزیز و مهربان به جمع شاگردانشون پیوستم. و چه روزی بود و چه کلاسی. انگار خدا کاری کرد که من امروز توی این کلاس باشم تا مادران و پدران و بستگان داغدیدەای رو ببینم و بفهمم که به راستی پرواز را باید به خاطر سپرد، پرنده مردنیست. آقای ادوارد و همسرشون، خانم گلدره و بهار عزیز هم که به جای خود و میهمانانی گرامی که امروز به کلاس آمده بودند، پدر و مادری داغدیده که کمتر از یک سال بود پسرشان را از دست داده بودند. آن پدر داغدیده با سخنان تاثیرگذار و غم انگیزش که بهانەای شد برای ریختن اشکهایم که مدام منتظر فرصتی هستند برای جاری شدن، از ما می خواست که چیزی بگوییم و راهی را نشانشان بدهیم تا شاید مرهمی باشد بر زخم دلشان. اما مگر کسی حرفی هم می توانست بزند. تا اینکه خانم گلدره با آن مهربانی و متانت و لبخند زیبای همیشگیشان لب به سخن گشودند و از زخم چندین ساله شان گفتند و از اینکه چگونه عرفان و مولانا توانستە اند به داد دل شکستەاش برسند تا او هم دلیل خنده و شادی دوباره بازماندگان پوپک عزیز شود و با خواندن غزلی از مولانا آرامشی به دل همگان هدیه کردند که آرزو کردم کاش کسانی که همیشه در ذهنم هستند نیز آنجا می بودند تا کمی از آن آرامش نصیبشان می شد:




به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد


برای من تو مَگِریْ و مگو: «دریغ! دریغ!»

به دام دیو دراُفتی دریغ آن باشد


جنازه‌ام چو ببینی مگو: «فراق! فراق!»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد


مرا به گور سپاری مگو: «وداع! وداع!»

که گور پرده جمعیت جنان باشد


فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟


تو را غروب نماید، ولی شروق بود

لَحَد چو حبس نماید خلاص جان باشد


کدام دانه فرورفت در زمین که نرست؟

چرا به دانه انسانت این گُمان باشد؟!


کدام دَلْوْ فرورفت و پُر برون نامد؟

زِ چاهْ یوسف جان را چرا فَغان باشد؟


دهان چو بستی از این سوی، آن طرف بگشا

که های هویِ تو در جو لامکان باشد


تو را چنین بنماید که من به خاک شدم

به زیرِ پایِ من این هفت‌آسمان باشد













۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

ﭼﻨﺎﻥ ﺩﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺣﺴﺎﺳﻢ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ


کاش می شد چیزی که توی دله نوشت
کاش می شد خنده هاتو دید و گریه نکرد
کاش میشد باور کرد و ازین ناباوری گنگ و تلخ نجات پیدا کرد
کاش می شد ...
کاش هیچوقت اینقدر منتظر دیدار دوباره نبودیم، کاش پذیرفتنش به سادگی بود. کاش چیزی نبود که به خاطرش پناه برد به مرور زمان....
چەقدر همراهم بودی همیشه، چقدر با رفتنت تنها شدم. چقدر پرم از دلتنگی، با همه ی نزدیکیت چقدر دوری،  فکرشم نمی کردم که یه روزی بخوام از رفتن تو بنویسم، همیشه از بودن در اونجا ابراز ناراحتی می کردی، میگفتی که باید بری. می دونستم که حتی روحت اونجا نمیخواد باشه ولی آخه عزیز من مهربونم این چه جور رفتنی بود، کی وقت رفتن بود آخه .......
چه تلخم امروز،چه پر گریه م، پر دلتنگی، پر ای کاش ای کاش
چقدر حرف دارم برای گفتن..... اونقدر که نمیتونم بنویسمشون.

دلنوشته

۱۳۹۲ خرداد ۲, پنجشنبه

احساس زیبا


می رقصم در زیر باران
و تمام احساس زیبایم را
نگه می دارم برای روز تو
روزیکه عشق باید به فریادت برسد
و اکنون صبر است
آنچه که می شنوم
و سکوت است
 تمامی آنچه که من می گویم
چرا که واژه ای نیافته ام برای گفتن
همین احساس زیبا را دوست دارم
و بیشتر از اعتقادم، می خواهمش
و عشق تنها چیزیست که می توانم به تو هدیه کنم
هنگام بارش ستاره ها،
مدتهاست منتظر ماندە ام
و منتظر می مانم مشتاق
تا زمانیکه سپیده دم فرا رسد
در طلوع عشق تو
 این رازیست میان من و تو
و من اکنون به آرامی نفس خواهم کشید
دلنوشته

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

راز رنگین نگاهت



در چشمانت رازی خفته است
در نگاهت رنگی
نمی دانم بار اول نگاهت عاشقم کرد یا که چشمانت
هرچه بود
بی آنکه بخواهم آمد
و بی آنکه بخواهی، ماند....
دلنوشته