۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

میدانم


می بینمت که چگونه با آن چشمان معصوم از پشت چپرهای نیاز عاشقانه‌ات ، نگاه نجیبت را به او دوخته‌ای.

چشم به‌راه نیم نگاهی از سوی اویی هرچند سرد و بی روح.

نیازت را می بینم که به سان پرنده‌ای سرگشته در آسمان تمنای وصال بال میزند و به این سو و آن سو می پرد.

میدانم که سخت از نبودنش ، از رفتن نابهنگامش میترسی و نگران آن روزی که بی او به کنج عاشقانه دلت خیره شوی و جای خالیش را در دیدگانت با اشک پر کنی.

چه اتفاقی باید بیفتد تا ....

کلامی برافروز! هرچه باداباد.

دلنوشته

۱ نظر:

vahid گفت...

نیازت را می بینم که به سان پرنده‌ای سرگشته در آسمان تمنای وصال بال میزند و به این سو و آن سو می پرد.