ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

آشنا


عشقت واژه‌هایم را به آغوش میکشد و پریشانی موهای خیالم را با سرانگشتانش شانه میکند. چه‌قدر آشنایی، انگار سالهاست میشناسمت. ای آسمان پرستاره‌! ای آرامش دلتنگیهایم! دستانت پر از مهرند و آشتی و چشمانت لبریز عطوفت. چشمه‌ی جوشان عشقت گونه‌هایم را به آتش میکشد و بی تابی هایت راه نفسم را می بندد و سخنانت شوق زندگی را در من صد چندان می کند.

دلنوشته

۱ نظر:

pare parvaz گفت...

هی فاصله می افتد میان نوشته هایم؛ هی درنگ می کنم؛ که بعدی را باشی... که بشود که باشی... که بعدی بشود شوق نامه ی بودنت. هی سر می کنم با دل بی قراری هایم که ننویسم از دلتنگی، نگویم از چشم به راهی. تاب نمی آورد دلم. صبرش یک جایی لبریز می شود. و دست - عاقبت - می نویسد...
حرف تازه ای نیست... حکایت همان است که بود... تو و آرامش و زیبایی، من و دلسپردگی و بیقراری


حالا که دستم باز به نوشتن است؛ خودت بگو، چه بنویسم؟... از کجا بنویسم؟... از دستانت بگویم یا نازنین لبخندت را تصویر کنم؟... نگاهت را روی کاغذ بیاورم، یا چشمانت را نقاشی کنم؟... خودمانیم عشق من، «نوشتن» برای تو زیباست .......
آنقدر که به وصف نمی آیی... با کدام کلمه از تو بنویسم ؟ کدام واژه را روی کاغذ زندانی کنم که نگریزد؟ مانده ام مبهوت میان این همه عاشقانه هایی که برای تو کم اند... چطـور بنویسم؛... چقدر بنویسم؛... که اگر کسی، غـریبه ای، رهگذری، بارها و بارها و بارها واژه واژه عاشقانه هایت را ورق زد بتواند یک گوشه ای، فقـط ذره ای از تو را تصویر کند؟...
نگران دلم نیستم. کنار خاطرت جایش امن است...