۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

رویای پنجره




در انزوای خاکستری انتظار، چشم هایم را به پنجره‌ میدوزم و به دوردستها خیره می شوم . به رقص طلایی گندمزار و به هماغوشی نسیم و سبزه .


در فراسوی شاخه‌ها ، پنجه‌ی آفتاب با برکه بازی میکند همچون عشق با دل من. بوی گلها روحم را نوازش میدهد و مرهم زخمهای دلم میشود.


بی تاب که میشوم . دلم میخواهد سالها در کنار این پنجره به دوردستها خیره‌ شوم تا گل عشق در نگاهم و در دلم بشکفد. تا حکایت این دوری رنگ ببازد و گنجشک دلم پرواز شادی از سر گیرد.


بی تاب که میشوم دلم میخواهد بسرایمت......


........


طنین صدایی در گوشم زنگ میزند، پلک که بر هم میزنم ، رویای پنجره، چون دو قطره اشک ردی بر گونه‌هایم به جا میگذارد......


دلنوشته

۲ نظر:

آنکه می گویی بگو، لال میشود گفت...

شبنم اشک است که نم میزند
از تو و از یاد تو دم میزند

vahid گفت...

طولانی ترین سفرها نیز یك روز با گامی كوچك آغاز میشود

موفق باشی
یاحق