۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

تو اگر...


تو اگر بخواهی ام ، خود نیک می شناسی ام

ردپایم اینجاست.

درکنار دلتنگی ها ، بغض هایم، گریه‌هایم

در کنار شادی های بی سببم

لبخندهایم،کودکی ام ، خنده‌هایم

تو اگر بشناسی ام ، تو اگر بخواهی ام ، تو اگر بخوانی ام

دلنوشته

۳ نظر:

تی تی گفت...

قرار نیست
تاب بیاورم
این نامربوطِ نا ممکن
زندگی را
که دیگر
از شیرین های کنار و کرانش
دلم بهم می خورد
در این اوقات
تنها به این دلخوشم
که راه می روم و راه مروم و راه
که پیادهگَز کنم
مسیر دشوار و پر سنگلاخ بودنِ ناروشن را
نابود می کنم
یکی یکی نام و نِشان هر چه مهرو مهربانی را
در این خشکسال عشق
در این برهوت بی پناهی
در این....

vahid گفت...

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است

موفق باشی
یا حق

ابراهیم گفت...

آه چه شب ها كه پشت پنجره ي ذهن
نور ضعيف چراغ خاطره مي تافت
حافظه ي من چو عنكبوت كهنسال
پرده اي از خاطرات
گمشده مي يافت ...

دلنوشته خیلی زیبایی است.
زیبا توصیف می کنی. خیلی خوشم اومد.