ه‍.ش. ۱۳۸۸ بهمن ۱۸, یکشنبه

دوباره

حال عجیبی دارم
خوشحالم و میترسم
می ترسم ترانه‌ام را نابهنگام بخوانم
خوشحالم که ترانه‌ای هست
زمزمه‌اش میکنم
کاری از دستم بر نمی آید
دوباره تکرار می کنم
دوباره و دوباره
تکرار و تکرار
دلنوشته

۶ نظر:

vahid گفت...

با سلام
چون خوشحالی، خیلی خوبه
اما نمیدانم از چه میترسی
جون ترس در قاموس دلنوشته، معنا ندارد.

یا حق

مهیار گفت...

سلام خیلی خوشحالم کردین با حضورتون. ممنونم!
باعث خوشحالی و افتخاره که ردپای بچگی رو لینک کنید. خیلی هم ممنون میشم ازتون! :)

ناشناس گفت...

من میدونم برا چی
طبیعی خاله(سووووووووووت)

مهسا گفت...

می خواهم ترانه ام را فریاد بزنم اما ترس و تردید لبانم را به هم دوخته اند،دلم اما شجاعانه ترانه را زمزمه میکند، بارها و بارها....

گزیزه گفت...

خاله ی نازم خیلی شعرهاو متن هیت دلنشین مخصوصا برای من چون عطر و بوی خاطراتم رو داره.

پویا گفت...

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند

به جز مداد سفيد


همه مي گفتند :{تو به هيچ دردي نمي خوري}

يک شب که مداد رنگي ها

توي سياهي کاغذ گم شده بودند

مداد سفيد تا صبح کار کرد

ماه کشيد

مهتاب کشيد

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک و کوچک و کوچک تر شد

صبح توي جعبه ي مداد رنگي

جاي خالي او ، با هيچ رنگي پر نشد