۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

دلکم!


دلم را چه شده است ؟

چه ساکتی امشب

زانوی غم بغل گرفته‌ای که چه؟

آخر چراتنها، دلکم؟

از چه رنجیدی؟

چه کسی آزردت؟

کسی با تو حرفی از قارچهای سمی زده‌ است

که چنین بیتابی؟

که چنین محزونی؟

دلکم! دلک پر تحملم!

توان من تویی ، به خود بیا!

کنون که خود سراپا ترسی

من چه کنم؟

به داد من برس دلم!

باهام غریبگی نکن

بغضتو بشکن و ببار.....

حالت نه اصلا خوب نیست

فرداها بهتر میشوی؟

یا که برای حال من

یک دل دیگر میشوی؟

باهام غریبگی نکن

به داد من برس دلم !

به خود بیا!

دلنوشته


۲ نظر:

vahid گفت...

سلام

به خود بیا!

عالی بود و زیبا

موفق باشی
یا حق

ناشناس گفت...

دفتر خاطره‌هامون پر شده از غم و حسرت

چند صفحه حرف نگفته، چند صفحه ماتم غربت



تا به كي گوشه نشستن، عكس فردا رو كشيدن

تا به كي رفتن و رفتن، اما هيچ جا نرسيدن

يا كه موندن پشت ديوار و يه توجيه

اينه بن بست، بسه رفتن



مثل اون پرنده‌اي كه تو قفس فكر فراره

ولي وقتي مي‌ره بيرون، نمي‌دونه كي رو داره

تو هم يه اسيري اما، اسير قلبت و نقشت

نقشي كه خودت نوشتي، ولي دنيا نمي‌ذاره



بيا اين نقش رو رها كن، فكر تازه‌اي بنا كن

بگذر از حرف نگفته، بگذر از غم غريبي

به جاي حسرت روزهاي گذشته

يا شمردن سرانگشتي قاب‌هاي شكسته



به ستاره‌ها نگاه كن، به طلوع گرم خورشيد

به حضور ماه و مهتاب، به طراوت شقايق

كه يه فرداي ديگه، تو دفتر خاطره‌هامون بمونه

چند صفحه حرفاي تازه، چند تا شاخه گل پونه