ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

خواب


خواب می بینم

دستان مهربانت را

بر شانه‌های لرزان دلتنگی ام می نهی

و گیسوان سیاه غم را از روی پیشانی ملتهبم

با انگشتانت کنار میزنی

ناگاه نوری به چشمانم می تابد

از خواب می پرم

هراسان می جویمت

نیستی

کجایی؟

ای مهتاب شبهای دلتنگی و غم

دلم تنگ است

می بینی؟


دلم سخت تنگ است

سنگین است

بی تو چگونه تاب بیاورمش؟


دلنوشته

هیچ نظری موجود نیست: