ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

غفلت


بشکن سکوت سرد زمانه را

بنگر به عاطفه خشکيده زمين

ما را به دل رافت و عشقي جلاله بود

تند بادي وزيد

و بر انبوه بيکرانه محبتمان تاختن گرفت

در هاج و واج کوچه هاي غربت اين شهر يخ زده

ديگر از ايثار فرزندان عشق

چيزي نمانده بود

و مردم غريبانه و نا شناس

بر روي هم تيغ مي کشيدند

گويي براي قافله

ديگر سالاري نمانده است

با غفلتي از گذشته پر عاطفه

بغض گلويمان را به رخ هم مي کشيم

و بر ابروي هم پنجه مي کشيم

و همه قرآن را به تاراج مي بريم

رحیم احمدی

هیچ نظری موجود نیست: