۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

خلسه


وضوی نشکسته‌ام را

تازه می کنم باز

خلسه‌ی صدای دف

پروازم می دهد

برسر سجاده‌ی عشقت

به سجده‌ای هزار ساله می روم

بغضم می میرد

و من باز زنده می شوم

دلنوشته

۳ نظر:

زینب گفت...

سلام دوست خوبم
وبلاگ پر محتوایی داری. به وبلاگ من هم سری بزنی خوشحال میشم. منتظرت می مونم.
آدرس وبلاگم:
http://raahenatamam.blogfa.com/

vahid گفت...

سلام
باز هم مثل همیشه زیبا و با معنا بود.

موفق باشی
یا حق

pare parvaz گفت...

عاشقي در خون و در جان من است

با تو بودن عهد و پيمان من است



نبض غمهايت هنوزم در دل است

بي تو ماندن هر زماني مشکل است



با تو دل تالاري از آئينه هاست

داغ عشقت در درون سينه هاست



من به ديدار تو عادت کرده ام

عشق را با خون روايت کرده ام


چلچراغ آتشم را نور نيست

خانة عاشق شدنها دور نيست



ديدگانم بهر تو بيدار بود

سوختن در عشق يک هنجار بود



ياد تو بر من نمايان مي شود

دردهايم روبه پايان مي شود



در خيالت چشمهايم خفته است

خوابهايم يک کمي آشفته است



مرغ جانم نغمه هايي مي سرود

زنگهاي مضطرب را مي زدود



کوچه باغ عشق را معني کجاست؟

در ميان سينه ها شوري بپاست


اي نسيم صبحگاهي پاي دار

مرهمي بر زخمهايم مي گذار


آتش عشقت دل و جانم گرفت

تندري زد ريشه و خان ام گرفت



علت و بيماريم از عشق بود

دوريت بر زخمهايم مي فزود



بي تو ماندن لحظه هايم سالهاست

دل پر ازداغ و پر از تب خالهاست



در نماز عشق ياهو کرده ام

همچو صوفي بانگ هوهو کرده ام



اي حقيقت از همه زيباترين

مظهر آگاهي و بيناترين



در نگاهت من نجابت ديده ام

از شکر خندت کرامت چيده ام



اي دل انبو سپيداران کجاست؟

همنشيني با شهادت کرده ام



ناکسان ما را شماتت مي کنند

خنده هايي از شرارت مي کنند



من به باغ دل پناه آورده ام

بهر بخشودن گناه آورده ام



هر کسي که عشق را معني نمود

چشمهاي خفته را بينا نمود


بي تو ماندن ماجرايي مشکل است

سهم من نابودي و زخم دل است



اي سپيدي اي برايم بهترين

مونسم اي همسرايم، بهترين



کندن دل از تو کاري مشکل است

زخمهاي آشنايي بر دل است


با تو ابري رنگ باريدن گرفت

نغمه اي در چنگ باليدن گرفت



با تو دريا ارغواني مي شود

موجهايش آسماني مي شود





بي تو يوسف عازم زندان شده است

اشک بر رخسار او مهمان شده است





هر کسي را صحبت و انديشه بود

گفتگو از لاله و از ريشه بود



با تو ميشد عشق را تفهيم کرد

شادي و غم را زهم تقسيم کرد




با تو مي شد از گل و نسرين گذشت

مي توان از شوکت پروين گذشت



من به ديدار تو عادت کرده ام

عشق را با خون روايت کرده ام



بي تو ما را فرصت تشويش برد

درد بيهوشي مرا با خويش برد


مات و مخموری مرا همراه بود

خود ندانستم دلم گمراه بود



عشق هر دم ریشه کرد و جان گرفت

خانه کرد و در دلم سامان گرفت



عاشقی زخم زبانها دیدن است

حرفهای این و آن نشنیدن است



عاشقی جانا مرامی دیگر است

دلربایی کردنت نیکوتر است



سر حد آمال من سویی نداشت

بی تو ماندن رونق و بویی نداشت



در نمازت من نیاز آورده ام

نغمه هایی روی ساز آورده ام