ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

انگار....


سوار بر بال رویاها

به دوردستهای شعر

می سپارمت

انگار قصه‌ی تو و دل من

حکایت تابستان و تگرگ

حکایت شب شراب و بامداد خمار

است

دلنوشته‌

۳ نظر:

pare parvaz گفت...

قصه من و تو از آنجايي آغاز شد كه عكس مهتاب در حوضچه خانه قلبم افتاد...

قصه من و تو از آنجایی آغاز شد که شاعری چکاوک وار از چکاوک خواند...

قصه من و تو از يك سروده عاشقانه آغاز شد...

قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلي و مجنون سروده شد...

قصه من و تو از آن کوچه پر خاطره آغاز شد و اينك با قصه دوري در حال نوشته شدن است...

قصه من و تو آغازي احساسي داشت، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعي شد...

تو آمدي در خوابم، نشستي در سرزمين رويايم و آن احساس پاک وآن صدای مهربانت را به من هديه دادی...

چه زيبا پر گشوديم به سوي سرزمین رویاها، چه زيبا بر روي ماه نشستي و من نيز ماه را به آرامي حركت مي دادم...

قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنياست...

قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتهاست...

قصه من و تو قصه يك روياي بيدار شدني است...

قصه من و تو قصه شمع خاموش نشدني است...

قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است.......

ناشناس گفت...

خاله وبلاگ هم داشتي و ما خبر نداشتيم؟ بابا شاعر، بابا وبلاگ نويس، بابا اين كاره
موفق باشي خاله

نيما گفت...

قشنگ بود.

حکایت تابستان و تگرگ
حکایت شب شراب ...

ضمنا اسم هنريتون هم قشنگه: دلنوشته