ه‍.ش. ۱۳۸۷ شهریور ۷, پنجشنبه

با شمایم


می گشایم چشم

لب فرو میبندم از هرچه که هست

با نگاهی

فریادهای بی صدای

قلب پر دردم را

میزنم فریاد

آه آی آدمها

آه ای بازیگران با نقاب و بی نقاب

با شمایم آی

دیگر بس است

این سیه‌بازیها

وین فریبها، نیرنگها

تا به کی خواهان دردیم

تا به کی به خود نمی آییم

دیگر بس است ، تا کی

آندم که رمید دلهای ما از هم

شبی شاید به خود آییم

آندم که افسوس ، دوستی دگر نیز

بر سر یک هیچ

دشمن می شود

و آندم که ایکاش ها میشوند آغاز

با شمایم آی ..........

دلنوشته

۱ نظر:

vahid گفت...

با سلام

شعر بسیار زیبا و قشنگی سرودی

موفق و پایدار باشی

یا حق