۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

دعا


دلم خیلی تنگه، هوای چشمام کاملا ابریه، نمیتونم جلو اشکهامو حتی برای یک لحظه هم بگیرم با وجودیکه بهت قول داده بودم.

وقتی یاد مهربونیهات می افتم وقتی یاد دلگرمی دادن هات می افتم وقتی یاد نصیحتهات می افتم وقتی یاد جوکهات می افتم ، نمیتونم اشکهامو کنترل کنم. دستمال توی دستم خیس خیسه. اما انگار تازه اولین قطره اشکم میخواد سرازیر بشه .

گفتی گریه نکن ، گریه اصلا بهت نمیاد تو خورشید سپیده دمی، هوای سپیده‌ صبح نباید همراه با غبارباشه . اما ببین حالا هست، حالا دیگه به خاطر تو غبارآلود، ابری و حتی بارونیه. همیشه بهم میگی غصه نخور و هيچوقت گريه نکن، چون هيچکس ارزش گريه هاي تو رو نداره اما من گریه میکنم اشک میریزم چون برای توئه و تو ارزشت خیلی بیشتر از این اشکهاست.

گفتی اگه خدا بخواد برمیگردم ، و گفتی دلم میخواد وقتی برگشتم دلنوشته‌هات سرحالم کنه.منم گفتم چشم .

این دلنوشته‌ام رو با دلتنگی و اشک آغاز کردم ولی با امید و دعا و اشک به پایان میرسانم .

دلتنگم از اینکه مدتی نیستی ، اما امیدوارم . امیدوارم چون خدا هست ، چون خدا بهتر از هرکسی میدونه چی خوبه ، امیدوارم ، چون میدونم چه برگردی و چه خدای نکرده، خدای نکرده برنگردی ، خدا خوبت رو میخواد چون خودت خوبی ، چون قلب مهربونت همیشه با اون بوده و برای دیگران تپیده.

منتظر بازگشتت هستم تا همیشه . منتظرم تا بیایی و دوباره‌ بهم درس زندگی بدی درس امید درس شادی ... منتظرم تا بیایی ....

زودتر بیا ، آخر همه‌ی اسمها ' ن ' شده ، حتی اسمها هم انتظارت رو میکشند.

با اینکه خودت خیلی به خدا نزدیکی و نیازی به دعا نداری ، برای تسکین دل خودم برات دعا میکنم و از ته دل از خدا میخوام هر چیزی رو که خوبه سر راهت قرار بده ، من هم راضیم به رضای اون.

تو را من چشم در راهم

شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن

سايه ها رنگ سياهي

وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام ،

در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام

گرم يادآوري يا نه ،

من از يادت نمي كاهم

تو را من چشم در راهم
برای دوست خوبم وحید که همیشه مثل یه‌ برادرمهربا‌ن و دلسوز برای من بوده و هست و خواهد بود ، شما هم برای سلامتیش دعا کنید.
دلنوشته

۲ نظر:

vahid گفت...

سلام
خیلی جالب و زیبا بود مثل همیشه
اما قرار ما چیز دیگه بود.
با خوندن مطالبت ، واقعا از خودم شرمنده شدم که آیا واقعا لیاقت چنین نوشته های قشنگی را دارم؟
نصف مطلب را گرفتی و مطالب خودت را نوشتی، اما عزیز
مطلب را که نصفه نمی نویسند
هیچوقت گریه نکن، چون هیچکس ارزش گریه های تو رو نداره، و اون کسی هم که ارزش گریه های تو رو داره، طاقت گریه های تو رو نداره.

یا حق

دل نوشته گفت...

امشب من از خیال تو بی‌خواب گشته‌ام
سلطان عالمم به چنین شب غلام باد!..