۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

خورشید بی تاب


گفته بودی وقتی برگردی ازم دلنوشته امیدوار کننده میخوای. من اما با خود عهد کرده بودم تا نیایی حتی واژه‌ای نیز نخواهم نوشت ، اما یاد عهد تو که افتادم ، عهد خود را زیر پا نهادم و با عهد تو بر روی کاغذ نوشتم، قلمم خود به‌ خود حرکت میکند و بر روی کاغذ میلغزد ، واژه‌ها تند و تند از ذهنم میگذرند چندانکه از یارای قلم فراتر.

" تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟ " تا به حال خورشید بی تاب دیده بودی؟

میترسم ، با آنکه میدانم اجزه نمیدهی که بترسم ، اما میترسم ، ترسی غریب همراه با اندوهی سرد در دلم نهفته است و هر از گاهی دلم را میلرزاند. میترسم نیایی ، میترسم دیگر برنگردی ای دوست ای یگانه‌ترین دوست ای بهترین دوست ،خوب میدانم که تنها ، دوست من نیستی ، تو دوست همه هستی اینرا خوب میدانم ، اینرا خودت به من نگفتی ، بلکه دوستانت گفتند ، همان دوستانی که وقتی رفتی همه دلگیر شدند و همه برایت نوشتند، همه سراغت را از من گرفتند و نگرانت شدند .....

گاهی آرزو میکنم کاش دخترت بودم تا به تو نزدیکتر بودم ، کاش میشد پیشت باشم تا موسیقی احساسم را بهتر برایت مینواختم.

دلنوشته

۲ نظر:

vahid گفت...

سلامی به گرمای اشعه های مهر انگیز خورشید تابان

نمیدانم واقعاً لیاقت داشته باشم یا خیر؟

اما هنوز نمیدانم کیستی؟
فرشته ای روی زمین؟
نویسنده ای در دیار دور؟
شاعری خوش سخن؟
یا نوازنده ای در خور تحسین؟

اما هر چه هستی، من میدانم که فقط به درخواستهایی که از ته دل تو برآمد، من هنوز میتوانم نظر بدهم.

یا حق

دل نوشته گفت...

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!