۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

قلعه



نوسان دلتنگی ، شاخه‌ی شورم را در میان باغ تنهاییم داشت خم میکرد که با دستان پر مهرت آنرا گرفتی و بلندش کردی ، نگذاشتی خم شود و به نیستی برسد. در آن هنگام که سپاه نا امیدی با بیرحمی تمام به قلعه‌ی احساسم هجوم آورد، تاختی ، از گرد ره رسیدی و یک تنه به مبارزه پرداختی ، در قلعه را بستی و آنرا سرشار از امید و اعتماد و باور کردی . " دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار" بود. تو خورشید را به قلعه‌ی شب زده بازگرداندی، نوای قطرات باران و آوای خوش جویباران را هدیه آوردی ، و من سرشار از آنهمه نور و پناه و اعتماد ، افسوس ، افسوس ، افسوس که اندوه چشمانت را ندیدم، لرزش قلبت را حس نکردم .
ای همراه که مرا به سپیده پیوند داده‌ای، لبخند چشمانت را نیازمندم .
" جوانه‌ی شور مرا دریاب ، ای امید نورسته، پناهم بده "
دلنوشته

۱ نظر:

vahid گفت...

با سلام
واقعا عالی بود، از همیشه قشنگتر و بهتر، من متعجبم که این همه استعداد و توانائی تا حالا در کجا بیتوته کرده بود که چنین پر افتخار خود را دیوان فرهنگ میکوبد.
یا حق