۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

تنهایی



و گاهی چه بی رحم میشوی


و چه پوچ


ای زندگی


بعضی وقتها هرچی دلخوشی و امیدواریه زیر سوال میره‌ . همه‌ش از خودت میپرسی چرا؟ که چی بشه ؟ آخرش چی ؟ اصلا ارزشش رو داره؟


وقتی که تنهایی دستان زبر و خشنش رو با بیرحمی هرچه تمامتر می ذاره رو گلوت و با فشار داره خفه‌ت میکنه ، وقتی بدون هیچ پناهی ، بدون هیچ امیدی ، بدون هیچ همراه صادقی توی تونل پیچ در پیچ زندگی و در تاریکی قدم برمیداری تا بلکه بیرون تونل به یه جای سرسبز و زیبا برسی .....


تنهایی بد دردیه وقتی ببینی همپا نداری ، وقتی ببینی کسانی که باهاتن همراهت نیستن و فقط تویی که باید با اونها باشی .....


وقتی میبینی همه زشتیها و پلشتیهای روزگار رو باید تنهایی به دوش بکشی ، وقتی که فقط تویی که باید امید دهنده باشی ، فقط تویی که باید بدون تکیه گاه ، تکیه‌گاه باشی ....


وقتی که تهایی، تنهای تنهای تنها


وقتی دروغ در آسمان وزیدن میگیره ، اونوقته که به همه‌ی شعرها میخندی، به همه‌ی عشقها و دوست داشتنها شک میکنی ، اونوقته که بیزار میشی از هرچه که هست و نیست و دلت میخواد دل رو به دریا بزنی و بدوی تا ته زندگی تا اونجایی که کاملا تنها بشی واقعا تنها بشی ، تا خیالت راحت بشه و نفس راحتی بکشی که حالا دیگه خودتی و خودت ، خودتی و دلت ، بار غم هیچ دروغی رو لازم نیست تو دیگه به دوش بکشی.
دیگران را هم غم است به دل
غم من لیک غمی غمناک است .......
دلنوشته

۱ نظر:

vahid گفت...

با سلام
اینبار هم خیلی قشنگ بود.
اما عزیز، خورشید فقط به تنهائی در دل آسمان، کل جهان را روشن میکند،
این خصوصیت همه خورشیدها است.

یا حق